هرزنامه
شیشه شد فاصله بین تو و نفسهات
صورتت خش برنداشت از این همه تناقض دوار چرا؟
و من هنوز به فکر فشار انگشت های دستم بین دلهره های دستات هستم
انگشترم رو که چرخوندم
مثل یه زخم سرباز کرده همه دردها میپاشه
روی کاغذ .... میفهمم هنوز دچارم
۱. سلام مرّم جونم!...
۲. ...
۳. ...
۴. راستی...
چند وقت پيش دلم خيلی گرفته بود...
۵. گريه ام گرفته بود، اما نمی تونستم حتی گريه كنم.
۶. داشتم با ... و ... از خريد برمی گشتم، اما بی نهايت تنها و غمگين بودم...
۷. تو دلم گفتم: خدايا چرا اينقدر تنها شدم و ...
۸. بی نهایت احساس تنهایی و افسردگی کردم ...
۹. دلم شکست
ازش خواستم روی اولین دیوار واسم یه نشونه بذاره!
۱۰. فکر می کنی دست مهربونش روی اولین دیوار و دل من چی نوشت؟...
۱۱. "و آیا خداوند برای بنده ی خویش کافی نیست؟!"
۱۲. ...
۱۳.مرّم جونم! خواستم بگم تو هم یوقت فکر نکنی تنهایی ها! :)
نه لبخندی
و نه اشکی .
کودکی ام را
با دشنه ای در سینه
به تابوت گذاشتم
ایستاده ،
در چشمانش گفتم:
(( دیگر هیچ عذابی در من و تو کارگر نخواهد بود
خواهم رفت تا افق های روشن ادراک
مانعی سد راه نخواهد شد:
نه دردی و نه فریب لذتی ))
و دیگر هیچ نبود
نه لبخندی و نه اشکی .
کهربای عظیم وجودم
از دل خار و سنگ
مفهومی فراخدایی به بیرون می کشید.
از گذر گاه اشک
به سر تکان دادنی فیلسوفانه
گذشتم.
و خنده جز انبساط لب
چیزی به ارمغان نیاورد.
و دیگر هیچ نبود.
مهتاب در کویر جز تصویری نیم سایه از انسان و اشیا
نمی داد.
و باران ِ لعنت ستارگان بود
که گذرگاهم را بدرقه کرد.
هیولایی که تنها برتری اش
نیروی اعجاز ادراکش بود.
حال پس از سالهاست
پس از سالها....
رجعت دیوی
که بر سر تابوت کودکی اش خون می گرید
و دیگر هیچ چیز در جنبش نبود
نه قلبی
و نه انسانی.
تاچندطعنه ی رفیق به گوش وبه جان خَرم
با تیغ پند وی بدن و جامگان درم
پرشد پیاله ی صبر و کارد باُستخوان رسید
گر استخوان خویش نبُرم چه را بُرم
گویند فلانی همه شب خون خویش می خورد
صدق است ، گر نخورم خون که را خورم
گفتم که خون به قیاس از شراب می خورم
دریوزه ام ، چه کُنم، ندهد کَس به ما دِرَم
گفت ای رفیق که چرا زار و بی کسی
گفتم رفیق ، دریغا تو کمی کن به ما کرم
دوش از طلب به در میکده شدم
مستان به طعن وملامت که مشواندراین حرم
حراف نرنجد ز طعن و ملامت مست
کَز دل برآید و نشیند به دل به لاجرم
حراف
ما میمیریم ، در حالی که تو میمانی . ابدیت از آن توست . و ، در ابدیت ، همچون نقاطی بی اهمیت در این جهانٍ واقعیتها به یاد نمی آییم ، بلکه همچون برگهای سبزی خواهیم بود که در یک لحظه ویژه ، در شاخه های درخت زندگی جوانه خواهند زد این برگها از دزخت سقوط می کنند ، اما به فراموشـــــی سپرده نمی شوند ، چون تو همواره خود را در میان آنها به یاد خواهی آورد .
ولی من و تو هیچ کدامشان نبودیم..اصلا من و تو دو خط نبودیم..دو نقطه هم!
من دایره ای بودم به مرکزیتِ تو..و هنوز هم که هنوزه دورت میگردم.
seven
ولی اینبار...
حالت تهوع!!!!!
باور کردنی نیست...
مثل همیشه خلاف جاذبه ی زمین نبود...
اینبار قانون زمین نقض نشد!
.
.
.
بالاخره خلاص شد.
حالا مغزش داخل دستش بود...
حالا دیگه سرش سبک شده بود...
شاید به قول بعضی ها هم "سبک سر" شده بود!!!!!
چه اهمیت داره؟!
مهم اینه که تونست واسه بار دوم یه قانون رو به اثبات برسونه و بشه نیوتن قرن!!!!!
عزیزا موقتا و اجبارا..بواسطه ی مشکلاتی که توی آپلود شدن سایت بوجود اومده بود...مجبور شدیم یه قالبِ سبکتر رو جایگزین کنیم..
تا انشاالله در آینده ی نزدیک قالب خودِ هرزنامه آماده شه و این بحث تغیر قالب ختم به خیر شه!
ممنون از همگی..طاعات و عبادات قبولِ درگاهِ حق..یا علی!
گر به تو افتدم نظر، چارق خود کنم به سر
هوی کشان دوان دوان،کوچه وشهرراخبر
هلهله ای به پا کند این دل داغدیده ام
تار و رباب میزند زخمه ی زیر وهم زبر
جامه خود به در کنم، تحفه ره نشین دهم
حیف که دست ودل تهی ورنه دهم به طوق زر
هرچه شراب خوارومست جمع کنم به گِرد خود
باده دهم سبو سبو تا که همه کنم خُمَر
من ز تو نوش میکنم،مست تن تو می شوم
هیچ شراب و باده ای لیک نداردم اثر
حراف
لبت به شیرینی وصال بی خواب به خواب ...
نگاهت به عمق دلتنگی مجنون واسه لیلا ...
تنت به گرمی گرمترین روز مرداد تموز ...
و دستات به مهربونی خدا ...
... چه خوش لحظه ای که به این همه نعمت برسم
//.پاراداکس.//
ذهنش را متمرکز می کند : اگر زمین گـِرد نبود (و گردو هم نبود) گالیله حقش بود که اعدام شود
دندانهایش را به هم میفشارد : خوب شد که آدم سیب خورد و با سر به زمین خورد ...اگر سیب زمینی زهرانده بود که وامصیبتا
یک سیگار روشن میکند و جای تمام مغز ها فکر میکند : دو دو تا چهارتا ... آری! پس تثلیث مسحیت پنداره ای نا درست است
...عجب مردم تهی مغزی داریم ماها اصل کلمه گوشتاب است نه آبگوشت ....آخر اصلش گوشتش است نه آبش
مغزش سوت می کشد و از شدت فشار وارده در دم سکته ی باد معده می کند و جان می دهد !
مثل اینکه خدا هنوز ما رو فراموش نکرده!!
خدا رو شکر همه چیز داره خوب پیش میره.
این تیریپ هوا رو خیلی دوست دارم.
زودتر از اینها می خواستم بیام ولی ...
از (تاریکی مهرزاد و مریمی ) تشکر میکنم!!
یا علی ...
بازنده
چه ساده تر رفتی.. و نرسیدی!....و من چقدر ساده تر!
کوچه ی پشتی به اندازه ی دو نفر جا داشت...نه بیشتر..نه کمتر!
ولی انصاف داشته باش..کوچه ی پشتی حق شما نبود!..
و محله ی قدیمیمان هم!...
یادت می آید؟..کافی شاپ نداشت،ماشین نداشت،عابر بانک نداشت،نمایندگی تیمبرلند و زارا و گلودرانو.نداشت!...ویزا و پاسپورت و معافیت تحصیلی نداشت!...دکتر و مهندس نداشت!..روشنفکر و فرهیخته و فرهنگی،نداشت!...
ولی پیاده رَوی در پس کوچه هایش عجب لذّتی داشت و عجیب به دل میچسبید!
اصلا قدیمترها خودمان هم به دل میچسبیدیم...
ولی امروز...
در مدرنیزه مکانی هستیم پر از نمایندگی و کافی شاپ و فست فود و فست لاو و فست فاک و فست بای!...و در مکانیزه مکانی پر از میان بر و بریدگی..از برای دور زدن امثالِ من و تو..و پیچاندنِ امثالِ او!
در میانِ جماعتی احمق تر از ما و عاقل تر از شما..
حرفهای انباشته در سرمان را از تهِ مان! در میکنیم و چه عجیب آنکه جماعتی به گِردِ مخرجت جمع آمده برایت هورا میکشند که: چه نُطق قرّایی!
از این هم بگذریم...
از غربتم برایت نرده بانی آورده ام..
بلندتر از بلندترین هدفت!...و آنقدر عریض که به اندازه ی همه ی تان جا دارد!
lvl®.ĠoÐ
اگه داشتمش خیلی خوب بود... بغلش می کردم ... نگاش می کردم ... بهش می گفتم دوستت دارم ... می گفتم عاشقت هستم ... بی تو من میمیرم ...
همه وقتم رو کنارش سر میکردم ... با هم که بودیم ، همیشه شاد بودیم ... ؟؟؟.... بعدش چی؟
به قول یکی اون دنیا از یه نفر می پرسن تو ، توی این دنیا چیکار کردی؟ میگه : من آدم ها رو مسلمون کردم ... خوب این که وظیفه بود ، دیگه چی؟؟؟؟بعدش چی؟...
زندگی خرج داره ... سختی داره ... پستی و بلندی داره ...هر نوع حیوونی هم تحمل داره جز من الاغ ... بلا نسبت الاغ...
بابام هم عاشق مادرم شد... رفت خواستگاری ... 1000 بار ... بهش دادن ... اون هم 30 ساله که باهاشه ...
اما زندگی ... دستی داره این روزگار که نگو ... یه بدبختی هایی مادرم کشیده که نگو...
البته سختی های مادرم در مقابل بعضی ها مثل فیل و فنجونه ... چیزی نیست که ... اون بدبختا هم یه روز همین حرف های عاشقانه رو از شوهرشون شنیدن...
اما همین که اون چیزه تکراری میشه ، بی خیالی میزنه به سر بعضی ها...
E
دل چرکینم
من از این رنگ و ریا بیزارم
من از این تیرگی وهم آلود
وز سیاهی شب خفته دلان نالانم.
پر كن پياله را
كاين آب آتشين
ديري است ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها كه در پي هم ميشود تهي
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد
من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريزپا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم
جز تا كنار بستر خوابم نميبرد
هان اي عقاب عشق
از اوج قله هاي مه آلود دور دست
پرواز كن به دشت غم انگيز عمرمن
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
آن بي ستاره كه عقابم نميبرد
در راه زندگي
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
با اينكه ناله مي كشم از دل كه : آب آب
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد
پر كن پياله را
هان اي عقاب عشق
از اوج قله هاي مه آلود دور دست
پرواز كن به دشت غم انگيز عمرمن
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
بدون برچسب
شهادت حضرت امیر رو تسلیت میگم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
lvl®.ĠoÐ
عرض تسلیت...
پرواز را به خاطر بسپار پرنده رفتني است
دقايقي پيش پست دوست عزيزمون مهرزاد رو خوندم خيلي متاثر و ناراحت شدم
scorpion عزیز.. فوت ناگوار عموي بزرگوارتون را تسليت ميگم
غم بزرگيست از دست دادن عزيزان.. اما دوست من مطمئن باش آنها كه مي روند شاد و آزادن و اين ما هستيم كه وقتي كه دوري اونها رو لمس ميكنيم دچار درد و دلتنگي ميشيم اما چه ميشه كرد رسم روزگار اينه بايد تحمل كرد و توكل به خدا .
با آرزوی صبر .. رویا
۲ـ چند تا از بچه ها بودن که از هرزنامه خداحافظی کردن نویسنده ، یه عاشق قدیمی و بازنده . تا اندازه ی زیادی هم خود من مقصرم ...نرسیدم سر به هرزنامه بزنم ....بچه ها هم که زیاد جوابی به این دوستان ندادن ...از یه عاشق قدیمی و بازنده آدرس وبلاگ ندارم اگه این پست رو می بینید حتما برام کامنت بزارید و آدرس وبلاگتونو بهم بدین باهاتون صحبت دارم
۴ـاین محمد ما هم (مغالیق)وبلاگشو تعطیل کرد که بازم مایه ی اعصاب خردی ما شد
۳بالاخره منم از خر شیطون اومدم پایین و دوباره وبلاگم رو راه انداختم ...اونایی که دنبال ناراحتی اعصاب هستن بسم الله
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
خيالم چون كبوترهاي وحشي مي كند پرواز
وجودم از تمناي تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بيدار است
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
سياهي تار مي بندد
چراغ ماه لرزان از نسيم سرد پاييز است
دل بي تاب و بي آرام من از شوق لبريز است
آنانکه!دراین شهرچوما رادیدید
برکهنه قبای ما بسی خندیدید
چون شامگه ازکوی شما درگذریم
گویید که ازسایه ماترسیدید
هرکس که گذرکردوبه ما کردسلام
روی خوش ازاوبه لاجرم دزدیدید
درمذهبتان جرم چه کردیم که چنین
با سنگ همی برسرما باریدید
هر کس که بدیدید بسی با طعنه
گفتید که ما فانی وخود جاویدید
حراف چو انگشت تحیٌربرلب
بنهاده وگفتا که چرا جنگیدید!
حرٌاف
لعنت به تو!
گرشکست نازک شاخه ای را ترجمان نباشی.
لعنت به تو!
گربرطلوع ستارۀ مشرقی بامدادان حکم نرانی.
لعنت به تو!گرکوکوی فاخته را برچهچۀ قناری درقفس پیرمرد ترجیح دهی.
لعنت به تو!
گردر خیابان شهرمدهوش لبخندکودک سه ساله ای نشوی.
لعنت به تو!
گربا قلم موی ملون خویش نقش نمای حوض ماهی پیرزن نباشی.
لعنت به تو!
گر به تلواسه ای بار رسالت ادعایت رابه شانه نکشی.
لعنت به تو!...
حراف
خيانت تنها اين نيست که شب را با ديگري بگذراني ...
خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد !
خيانت تنها اين نيست که دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ...
خيانت ميتواند جاري کردن اشک بر ديدگان معصومي باشد .
راستي اينو ميدونيد که:
اين برگه که از درخت خسته مي شه ، پائيز فقط بهانه است
سالها طی شد و بی یار و کسیم
مرغ نگشوده پر و در قفسیم
چه کسی موسم گل کرد حرام
جرم ما چیست؟که از خار وخسیم؟
حراف
ممنون خیلی باحالین
خدا حافظ !!!
بازنده
عقربك هاي درگذر هم ميدانند
وفادار ماندن ما
همان قاب خاك خورده ته صندوقچه هفت قفل است
مرد ميخواهد باز كند
همه اين زنجيرهاي ناگاه را!
نفس ها اسیر زندان سینه
چشم ها خیره
که گویی آمده اند شکار لحظه به لحظه ای .
همگان به انتظار آخرین کلام
غباری در انتهای مسیر .
چشمان ریز و ابروان گره خورده
سواری شکافنده ی غبار
که لبانشان شکافد به خنده ای .
چنان تازد که پنداری به سبقت از باد کمر بسته است
و اینک ، آمده بر آستان
افسار سمند کشیده و نقش بر زمین
کمرش همچون تیردان کمانداران
جماعت به گردش که بگوی آخرین کلام را
دست برده بر خاک نوشت :
(( شراب مستی ))
جماعت همه خواندند :
(( سراب هستی ))
حرّاف
مردمک هاتون به کجا ذل زدن باز مژهاتون به کجا گل زدن
کاشکی بدونید که دارم هنوزم از اشتباه قبلی تون میسوزم
با اینکه هیچکس نیومد پیش من شب زدها چشمای درویش من
تنها نبودن حتی یک دقیقه با تنهای که بهترین رفیقه
چشمای من بی خبرای ساده منتظرای دل به جاده داده
بازنده
گاهی وقتها صدهاسطر شعر مینویسم و گویی هیچ نگفته ام.گاهی دیگر خطی پراکنده و از روی دلتنگی مینویسم و احساس میکنم دردم را گفته ام.
همون بهتر که چشمات وا بمونه که ماه غصش نشه تنها بیداره
لالا لالا نخواب بازم سفر رفت نمیدونم به کارون یا خزر رفت
فقط دردم اینه مثل همیشه بدون اطلاع و بی خبر رفت
لالا لالا نخواب میدون جنگه دسته هرکی میبینی یه تفنگه
یه عمر دوره چشماش گشتم اما نفهمیدم که اون چشماش چه رنگه
لالا لالا نخواب زندون دنیا سر ناسازگاری داره با ما
توی خلوت میگم اینجا کسی نیست خداییش که دلم خیلی صبوره
لالا لالا نخواب خواب که دوا نیست دل دیونه داشتن که خطا نیست
میگن دست از سرش بردار نمیشه اخه عاشق شدن که دست ما نیست
لالا لالا نخواب سرما تو راه همیشه عمره خوشبختی کوتاه
میگن با یه فرشته اون رو دیدن دروغه جونه دریا اشتباه
لالا لالا نخواب تنهای زرده اگه طولانی شه مثله یه درده
اگه چشم انتظار باشی که هیچی دروغ میگی به دل که بر میگرده
لالا لالا نخواب دنیا خسیسه واسه کم ادمی خوب می نویسه
یکی لبهاش تو خوابم غرقه خندست یکی پلکهاش تو خوابم خیس خیس
لالا لالا بخواب بیداره حالا دیگه باید بخوابی پس لالا لالا
بخواب دیگه تو میتونی بخوابی ببین خورشید اومده بالای بالا
لالا لالا اینم بود سرنوشتم این از امروز و این از گذشتم
نمی خوابم تا برگردی یک روز منم خواب رو واسه اون روز گذاشتم
بازنده
شنا کردن
برخلاف شریانِ شط .
کهنه صندوقی شکسته در کف اتاق:
تراوش پیرْ واژه ها بر کف
و
عبور از میان.
اینک منم ، تهی از کلمات و کلام
در پی شکافت معنایی تا اعماق.
عبارات را رد کرده ام ، گذشته ام.
در این سوی مرز ، واژه و حرف و جمله
بلاتکلیف وا مانده اند.
و آن سو
منم
با گام هایی نا آشنا
بی زبان و
بی شنود
که در روشنایی و نور محو میشوم.
تاریکی(مهرزاد)
(با تصحیح مجدد!)
چشمهایی بیدار در نیم شب
غلتی در رخت ِ خواب .
خوانش چند جمله و چند جرقه در ذهن
چشمهایی بیدار در نیم شب
بوی سیگار وُ کتاب وُ اتاق.
لذت سُـکر آور تلاقی درک و گیجی
چشمهایی بسته در نیم شب
توان دید از پشت پلک ها.
تاریکی(مهرزاد)
کسی یه شیر اینجا ندیده که داشت عرعر میکرد و از دستِ یه کفتار فرار میکرد..؟
هر کس اونو دید یهش بگه..اون گوشه ی جنگل یه کُنده ی درخت هست..برو روش واستا..همه جا رو خوب نگاه کن...این جونورا چقدر کوچیکن و ضعیف..خاک بر سر شیری که پس مونده ی غذای کلاغ و نشخوار کنه..خاک بر سر تو!..ایضا اینکه بهش بگین:
هی عوضی..جنگل به یه نعره ی تو بَنده!!!..دوست دارم تا وقتی بر میگردم همه ی حیوونا رو به صف کرده باشی...!
پ.ن:هر جا باشی خدا باهاته!
مهرزاد جان..خیلی یه دفعه ای شد جوون...سریع برمیگردم..من که دربست نوکرتم..بوس!![]()
..تارا هم امروز فردا ملحق میشه!
مغالیق..خنده ات خیلی خوشگله پسر..اصلا انگار این قضیه توی طایفه موروثیه!
..(داداشی رو عرض میکنم!)..سری بعد یادم باشه یه فالِ تلخ قهوه واسه ما بگیری..بلکه فرجی شه!..مواظبِ خودت باش جوون..![]()
یه عاشق قدیمی..خدایی دلت اومد بری؟!..پاشو بیا بچه..![]()
جان اسمیت..خاطرتو میخوام بد رقم..ماچو بده به عمو
..از طرف همون مجید دلبندم(مجید دست دراز!)
بازنده..تو که ور دلِ خودمونی..تو آمار باش!![]()
پدرام...شیخ نیستی دیگه....بیا که عجیب داره بوی پیتزا میاد!...![]()
تارا...آقا جان بنده متوجه شدم..عمران صلاحی فوت کرده..من به چه زبونی به تو بفهمونم که جدا متاْثرم..از شنبه داریمت دیگه؟!!!...سریع تر بیا دختر..جیگرتو!![]()
![]()
اسکورپیون(اسکورپین!)...دمت گرم جوون...همه چی حل میشه جیگر..همه چی!
عسل...ببین فقط مواظبِ اون بچه ی کاکل زری باش..خودت به درک!![]()
نویسنده...اگه اومدم و نبودی با پس گردنی میارمت..نکبت!...این یه تحدید نیست..یه تهدیدِ!![]()
واو..داشت یادم میرفت!!!..
مریمی...تا تو باشی اینجا سر پاست!..(البته اگه خودتو خیس نکنی)..انصافا دستت بیست!![]()
پ.ن: اگه کسی از قلم افتاد ایراد از حافظه ی ضعیفِ!...از همینجا روی ماهشو میبوسم!
حالا با همتونم..اینجا مجتمع ماست..تا مایی باشیم..اینجا هم هست..هر کدوم یه زورایی داریم..با هم که باشیم واسه خودمون غولی میشیم..!
اینجا قرار شاخ زندگی رو بشکنیم..
علی محمد مودب: (گروهان به صف..به فرمانِ من..لب ها به اندازه ی عرض شانه باز!)
موقتا شرمو کم میکنم..یه پاکتِ وینستون لایت گذاشتم گوشه ی اتاق..کنار اون ساعت قدیمیه..هر کس خواست از سیگاراش بکشه..یه فاتحه واسه ما بفرسته!
فعلا یا علی..نوکر همتونم دربست..مخصوصا تو!
lvl®.ĠoÐ
حس میکنم میتونم نفس بکشم.
هوا خیلی خوبه.حال میکنم وقتی که توی این هوا قدم میزنم.
این فصل رو با هیچ فصلی عوض نمیکنم .
یه کوچه هست که توی این فصل خیلی زیباست.
اسم این کوچه ...
کی دوست داره با من توی این کوچه زیبا قدم بزنه؟
بازنده
مجمری بفروز اندر خانه شو
خاک غم با آب دو دیده بشوی
غم چو شستی هم بیا شادانه شو
دل طرب کن،می طلب کن،نوش کن
چون که نوشیدی بیا مستانه شو
چند گشتی در خفا و حاجبی
پرده بر در از حجاب عریانه شو
در برم گیر و بنوشان از لبت
همچو ابری بر سرم بارانه شو
با تو بودن در مسلمانی خطاست
کافر از کیشم بیا کفرانه شو
چون صدف خواهم که در کامت کشم
عزم دریا کن بیا دُردانه شو
همچو شمعی در زوال و سوزشم
آتشم بین ، هان بیا پروانه شو
گرچه حرّاف از گرانجانان بوَد
تو گرانجانی مبر جانانه شو
حرّاف
پیرمردی گرسنه و بیمار
گوشه ی قهوه خانه ای می خفت
رادیو باز بود و گوینده
از مضرات پرخوری می گفت
عمران صلاحی