تبليغاتX
هرزنامه
 

رفتی و غبارت رو دیدم غریبه

گل عشق رو تازه چیدم غریبه

گفتی غریبم در این روزگار

ولی آشناتر ندیدم غریبه ...

تنهایی

+ نوشته شده در 85/08/30ساعت 14:49 توسط ... |

حجم ثابت اطاق بین چهارتا دیوار...

یه در... به کوچیکی ندیدن...

یه پنجره... به وسعت دیدن...

و من.....

 

یه زیرزمینی با چشمای نیمه باز

+ نوشته شده در 85/08/30ساعت 7:28 توسط ... |

نمی تونم خودمو بشناسم، من هایم نه به وجود میاد نه از بین میره... فقط از حالتی به حالت دیگر و از منی به من دیگر تبدیل می شود من خودم پیدایم... کمک کرد...مرد!
+ نوشته شده در 85/08/29ساعت 20:34 توسط .... |

ميرقصم

با غزلپاره هايي كه سروده ام

بر نتهاي آويخته از سر انگشتانت

ميداني!
قصه من پاياني ندارد

سان

+ نوشته شده در 85/08/29ساعت 6:30 توسط ... |

 

زنگ صدات مثل زیباترین آهنگِ چنگِ پریان کوه اولمپ* ...

منو به جایی می بره که می تونم زیر پاهام ... زئوس* رو ببینم و حتی گائا* رو ...

قدرتی بهم می ده که ادعا کنم زئوس آفریده منه !!!

که بگم گائا دختر منه !!!

و هیچ کس حتی نتونه مچ پامو بگیره ... !!

صدات انرژی بخشه ... بخشیدن هم کارٍ خداست ...

پس ببخش ...

تا خدایِ خدایِ زئوس باشی و

خدایِ پدرِ مادرِ زمین ... !!

-----------------------------

توضیحات !!!

* اولمپ : کوهی که خدایان یونان باستان در آنجا سکونت داشتند.

* زئوس : خدای خدایان یونان باستان.

* گائا : مادر زمین و تنها خدایی که فرزند زئوس نیست.

//.پاراداکس.//

+ نوشته شده در 85/08/28ساعت 17:20 توسط ... |

 

خدایی دارم

                    بس چیره دست در آفرینش

  بنگر قدرتش را

       تلاطم روحم آرام می گیرد

                                 من که بخواهم

و بیچارگی قلبم

            در پس خطی در صورتم

                                  پنهان می شود

 

کسی درون مرا می بیند؟

 

می دانی

           گاه آنقدر تند می روم

                           که خدایم هم جا می ماند

...

و تازگی ها

        پر کرده است

                            مغزم را

"من او را ساخته ام

                               یا او مرا"

 

asal

 

+ نوشته شده در 85/08/28ساعت 17:10 توسط ... |

ای دیوارهای سنا با من حرف بزنید

ای ستون های سنا کدامینتان نجوای خیانت را در گوش عزیزانم خواند

بریده باد دستانم که به اشاره فرمان روی هم چیدن سنگ سنگ شما را داد

ای سکوهای سنا با چه وسوسه ای عزیزانم را فریفتید که شما را به سزار ترجیح دادند

لعنت به شما آیا سزار از مرمر کمتر بود

عزیزانم پارچه ای پهن کنید تا بر سنگفرش سنا جان ندهم

 من هرگز با خیانتکار همبستر نمی شوم

آه چه کسی خنجرش را عمیق تر نشاند

آنتوان!؟

چه خوب خنجرت را شناختم

آری دست پرورده های خویش زخمشان عمیق تر است

خنجرشان راه قلب را بهتر میابد

 

حراف

+ نوشته شده در 85/08/28ساعت 6:42 توسط ... |

عجب دنیایی داریم بچه ها ...

خدا به اون خداییش ... اینقدر ادعا نمیکنه که ما ادعای بندگی و پیغمبری می کنیم ...

...

می دونم که می دونی چی میگم و با کی هستم ... امشب وقتی حرف میزدی دلم گرفت ... از خودم ... از دور و برم ... بغض گلومو گرفته بود ... ولی شرم باعث شد که اشکم در نیاد ...

من باهاتم و هر کسی که تورو (واقعا) بشناسه کنارته ... هرکاری که ازم بر بیاد انجام میدم ... حتی اگه لازم بشه ****** ...

نگران هیچ چیز نباش

----------------------------------------------------------

خداوندا ... به حق دل همه کسایی که توی هرزنامه نوشتن و می نویسن یا می خوان که بنویسن ... کمک تا بتونیم هرزنامه رو به یه جایی برسونیم که اگه از یه آچار فرانسه استفاده می کنیم تا به همه مشکلامون غلبه کنیم ... بعد از کارامون به جعبه ابزارمون پرتش نکنیم و از یادمون نره ...

الهی آمین ...

شاید این آچار که ما الان انداختیمش توی جعبه ابزارمون ... دلش واسه دستای ما تنگ شده ... درش بیاریم ... یه روغن کاریش کنیم تا واسه روزی که دوباره لازمش داریم زنگ نزنه ...

//.پاراداکس.//

+ نوشته شده در 85/08/27ساعت 23:2 توسط ... |

شب به پایان رسیده

چشم باز می کنی    خورشیداست که میدرخشد

تو تنهایی ...

میان همهمه ی آدمیان گام می گذاری

باز هم تنهایی آشنایان را می بینی، آدمیان هر روزه، صداها ونگاههایی که می شناسی

باز هم تنهایی ...

خسته از خستگی تکرار هرروزه   باز می گردی

ساکت و خموش چشم میبندی

خورشید چهره نهان کرده وشب دامن گسترانیده

باز هم تنهایی ...

خواب می بینی. دشت. آبی. تاریکی. سکوت و ...

وباز هم تنهایی

...

+ نوشته شده در 85/08/27ساعت 13:57 توسط ... |

با تنهايي ام هم آغوش شده ام
اولين مستي ام را شايد با او تجربه كردم
ميداني…
او پكهاي عميق تري به سيگار برگش ميزند
من خنده هاي عميق تري را با نگاهش تجربه ميكنم
شايد دستش رو گرفتم
او را به يك والس دعوت كردم
شايد هم عاشقش شدم

سان

+ نوشته شده در 85/08/27ساعت 6:37 توسط ... |

 

قدم ميزنم در كوچه پس كوچه هاي شهر پر از سكوت
يك روز سرد و بي روح پاييزي يك دل عاشق  ولي تنها و دلتنگ
با كوله باري از غم وغصه و يك سوال بي جواب !
قدم ميزنم و به سرنوشت خويش ميانديشم
و باز در يك روز پاييزي دلم بد جور  براي تو تنگ شده است
دلم براي اون دل بي وفايت تنگ شده نميدانم چرا ولي بد جور دلم هواي  تو را كرده  ...
يك روز سرد پاييز.. يك نميكت خالي .. و برگهاي زردي كه بر زمين ميريزند...!
يك بغض غريب در گلويم.. يك احساس بر باد رفته در وجودم ..  يك روياي محال در خيالم ..  با پاهاي خسته و دلي نا اميد از اين زندگي همچنان  قدم ميزنم با همان دل شكسته و دلتنگ ..
دستان خالي ام ..قلبي پر از آرزو در دل اما نااميد ..
دلم خيلي گرفته است و دلتنگ تو هستم ..
بيا و با حضورت دستان گرمت را در دستان سردم بگذار
و پاييز سردم را بهاري كن   


 

+ نوشته شده در 85/08/27ساعت 6:20 توسط .... |

ما باز برگشتیم!..فعلا فقط همین!

                                                           

                                                                                   lvl®.ĠoÐ

+ نوشته شده در 85/08/27ساعت 0:54 توسط .. |

چنــان از نــردبان خودپــرستــی

                               به بالا رفتم و در غرق مستـــــی

همـی دانــم از آن بـــالای بــالا

                              بلـغـــزد پایـــم و افتــم به پسـتـی

 

حراف

+ نوشته شده در 85/08/26ساعت 21:17 توسط ... |

به نظر تو چی باید گفت ... چی باید نوشت ...

وقتی اصلا نه حرفی زده شده و نه سوالی پرسیده شده ...

ولی همه منتظرن که تو جواب بدی ...

و یا برعکس ... چیکار باید کرد وقتی که سوالی پرسیده شده باشه ...

ولی هیچ کس جوابی ازت نخواد ...

...

آره ... خودشه ... همونو میگم ... همون تیکه کاغذ سفید ... که همین الان تا زدی و گذاشتیش توی جیب بغلت ... تو اگه جای من بودی ... جواب این همه سکوت پر جیغ و داد رو چی می دادی ؟

//.پاراداکس.//

+ نوشته شده در 85/08/26ساعت 16:50 توسط ... |

 

         باور نمیکنم که تو باور نمیکنی ....

 

                                                    تنهایی

 

+ نوشته شده در 85/08/26ساعت 9:48 توسط .... |

 

وقتی که در اوج ياس و ناميدي در کلبه  ذهنت  *گذشتن * را معنا مي کني..

آرام به خاطرات شيرين  و    مهرباني سر کش از شعله هاي جنون بينديش..

بدان  هنوز هم دلي براي نگاهت مي تپد پس چرا  در هجوم خاطرات تلخ محصور مانده اي؟               

باور کن آن جا ؛ آن سوی ديوارهاي کاه گلي غرور   درست پشت حصار هاي  سکوت.. 

 

                          عاشقي چشم انتظار توست   

 

+ نوشته شده در 85/08/26ساعت 6:34 توسط .... |

فون بوکت رو چندبار چک می کنی...

از بالا به پایین...

حالا از پایین به بالا...

دنبال یه اسم می گردی...

بین این همه!...

فقط یکی...

یکی...

یهو... وسط دستات شروع می کنه به وول خوردن...

(کیه؟؟؟!!)

یکی که زودتر از تو فون بوک قلبش رو چک کرده! 

باز هم عقب موندی...

 

یه زیرزمنی داخل خیابون

+ نوشته شده در 85/08/26ساعت 1:50 توسط ... |

خیلی خوبه بعضی آدما با اون همه ادعای فهمیدگی - اینهمه نفهمن.

می شه جای اینکه به بقیه گیر بدن، برن ببینن کدوم قسمت از زندگی خودشونو

باید گل گرفت؟

بیا بابا. بیا بزن، بکش، خلاص شو.

من هم استقبال میکنم از مردن.

چقدر جربزه داری؟

 

(همون که از کلامش پیداست کیه)

 

 

+ نوشته شده در 85/08/25ساعت 9:42 توسط .... |

 

ای شما ...

ای تمام نامه های هر کجا

زیر سایبان دستهای خویش

جای کوچکی به این غریب بی پناه میدهید ؟

این دل نجیب را

این لجوج دیر باور خویش را

در میان خویش راه میدهید ؟

تنهایی

 

+ نوشته شده در 85/08/25ساعت 0:14 توسط .... |

گفتم : ترانه ای خواهم خواند

سرودی در طرح حضوری ....که تو باشی

سینه ام را باز  میکنم .معطر ترین کلمات را به آغوش هم می دهم

و ترانه ای خواهم سرود .... از جنس آب و نماز

                                   ..  ..

گفتم خواهیم رفت مهربان

جدا خواهیم شد  از هجوم بلا

گفتم دستهایت مال من

آنها را به من بده

لبخندی زدی و ....

                               ..   ..

افسون شدیم فلانی افسون

 ناگاه زمین شکافته شد و دنیا در هم پیچید

نیزه های فاصله از آسمان فرو ریخت

ترانه ها سوختند....اشکهامان از خاک تا آسمان رفت

.... نگاه  بر دستانم می کنم :...دیگر دستی در آن نیست

چهره ات را در خیال تصویر میکنم :نه ... دیگر لبخندی بر این لبان نیست ..

 

                               با عرض تشکر ...فعلا با اسم امشاسپند

 

+ نوشته شده در 85/08/24ساعت 18:24 توسط .... |

 

  به كسي كه با لبخندش خستگي را با تنم غريبه کرد .........

 

روزي از راه خواهم رسيد روزي که دست مهربانت با جادوي عشق من را

به خودم بازگرداند روزي که قلب من  لايق خوبي و صداقت

چشمان تو باشد

مرا از ياد مبر چرا که من خاطره اي بيش نيستم

خاطره .. روز مرگش ..روز فراموشيست

 

 

+ نوشته شده در 85/08/24ساعت 12:35 توسط .... |

 

خستگی های تکرار شونده در خیابانهای خشک

دلتنگی های مچاله شده در گلویت و حسرت باریدن به جای ابرهای خسیس

و خنده های بی امید از همنشینی چند تکه ابر ...

خستگی

دلتنگی

خنده های زورکی ....

تنهایی

 

+ نوشته شده در 85/08/24ساعت 9:2 توسط .... |

آنچه ته فنجان افتاده

يك ماديان است

رها

سرخوش

آزاد

فنجان من شكسته است

تكه هايش را كنار هم بگذاري

حتي نقشي از خاطره هم ندارد

كه دلت را خوش كني

به قهوه اي كه تمام آينده ات را

مديون هورت كشيدنش هستي

سان

+ نوشته شده در 85/08/24ساعت 6:38 توسط ... |


نه دیگر قدر می دانم٬ نه دیگر قدر می دانی
نه دیگر حرفی از مقصد نه عشقی واضح و مبهم.
نگاهت خوب فهمانده ٫که تو دیگر نمی مانی.

نه دیگر حرف آینده ٬نه بر لبهایمان خنده
دو دیوانه دو بازنده. در این بازی چه میدانی
نه دیگر آن رسیدن ها ٬نه سوی هم دویدنها
عقب رفتیم پنهانی.

نه دیگر نامه ای چیزی ٬ نه آن اشکی که
می ریزی٬ نه در تقویم رو میزی ٬
قرار روز مهمانی.

نه دیگر فال و نه حافظ ٬ نه دیگر غیر تو هرگز
نه آن شاخ گل قرمز٬ نه گل ماند و نه گلدانی.
نه دیگر قصهء مجنون نه حرف از عشق بی قانون٬
نه ماندن ساعتی بیرون. نه رفتن زیر بارانی.

نه دیگر طعم لالایی ٬ نه دیگر بی تو تنهایی
نه دیگر کی تو می آیی٬ همه گم شد به آسانی.
نه دیگر دوستت دارم نه از عشق تو بیمارم
نه تا آخر تویی یارم٬ هوا سرد است و طوفانی.

نه دیگر نامه ای یادی٬ نه حرف از صید و صیادی
چه کاری دست من دادی٬ دل گمراه زندانی.
نه دیگر شور لبخندی٬ نه حرف از بعد و پیوندی
نه می خندم نه می خندی٬ در این یلدای طولانی

نه دیگر صحبت از نازی٬ نه حرف از بال پروازی
نه تصمیمی به آغازی٬ در این شبهای پایانی
نه حرف از خواب و رویایی٬ نه حرف از فتح دنیایی
نه قایق توی دریایی٬ سکوت است و پریشانی.

نه دیگر عذر و کوتاهی ٬ نه دیگر معذرت خواهی
نه ماندن بین صد راهی٬ نه خط روی پیشانی.
نه دیگر حرف های راست٬ نه دیگر زندگی با ماست
همان شد که دلت می خواست٬ نمانده عهد و پیمانی.

نه دیگر گفتگو کردن ٬نه چیزی آرزو کردن
نه حرفی روبرو کردن٬ فراموشت شدم آنی.
نه حرفی از شهامتها٬ نه در بوسه خجالتها
نه آن گونه حسادتها٬ تو حق داری نمی مانی.

نه دیگر نقطه چین بگذار ٫ برو دست از سرم بردار
کجا عشق است با اجبار ؟
مرا اینگونه می رانی . 

 

                                                               امید

 

+ نوشته شده در 85/08/23ساعت 23:35 توسط .... |

برای شکستن من یه اخم کافیه ... نیازی به فریادت نیست

واسه اشک ریختنم سکوت تو کافیه ... نیازی به قهر نیست

برای مردنم حرف رفتنت کافیه ... نیازی به انجامش نیست

ولی اگه دیدی لایق نگاهتم، لایق لبخندتم ...

حاضرم یه دقیقه نگاه قشنگتو ... به قیمت ده بار شکستنم بخرم

یه لبخند شیرینت رو به یه عمر سیل ساختن می خرم

اگه فروشنده باشی ... بوسه هاتو هم خریدارم ...

                                                               ... به قیمت جونم

//.پاراداکس.//

+ نوشته شده در 85/08/23ساعت 20:49 توسط .... |

 

زندگی بازی شطرنجی ست

که تمامش دو کلام کوتاه است :

کیش ... مات ....

تنهایی

+ نوشته شده در 85/08/23ساعت 16:9 توسط .... |

اول اين را بگويم كه براي پيدا كردن لايه‌ی زيرين داستان بنده، بايد با كلنگ لايه‌ی رويي را بكنيد. آخر من خيلي عميق مينويسم. خيلي فهميده هستم. خب، حالا كه ميزان فهم بنده را فهميديد برويم سراغ داستان.

محمد زمانی

خواندن کامل این داستان رو توصیه میکنم به همه

سان

+ نوشته شده در 85/08/23ساعت 10:49 توسط ... |

 

            خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش

                                          بنماند هیچ اش الا هوس قمار دیگر ...

 

                                                        تنهایی

+ نوشته شده در 85/08/23ساعت 9:36 توسط .... |

اصلا میدونی چیه؟ من خوابهام رو جا گذاشتم اونجا! بین همون گرمای تابسون و اون همه تب و فین فین! من به جز خوابهام یه چیز دیگه رو هم جا گذاشتم
ولی هیچ کس نمیدونه! خودم هم تازه فهمیدم. وقتی داشتم دستام رو میکاشتم پیش پامچالهای عید یه هو دیدم که دیگه ریشه نمیزنم. دیدم که وقتی ریشه نزنی یعنی از سبز شدن هم خبری نیست. و بعد از این همه مدت تازه فهمیدم که یه چیزی نیست
حتی وقتی که انگشتای پاهام رو میکشیدم روی ریشه های قالی هم فکر کردم. موقع ماری پاپینز و ماست و چیپس هم فکر کردم. موقع مسواک و حوله صورتی هم فکر کردم
ولی صبح توی استکان چایی ام پیدا کردم که من خودم رو هم جا گذاشته بودم
برام پستش میکنی؟ بیمه نمیخواد! میدونی. فک کنم قیمت نمیشه روش گذاشت. پیشتاز نفرست. من از اون خطهای نارنجی روی پاکت پیشتاز خوشم نمیاد
بذارش توی یه پاکت بنفش
نه! شاید بهتره صبر کنیم تا خودم برگردم ورش دارم
ولی اگه دیگه من رو نشناسه
سان
+ نوشته شده در 85/08/23ساعت 6:44 توسط ... |

این مجمع بیگانه که نامش به زمانه رادیو داخل یک استودیو حرف برانند حکایت به چنین است عزیزان که بگویم :

گوید که در ملک هلند است و در آنجا همه قدهای بلند است و سواری به سمند است. دلها به سمرقند و به پاها همه پابند و جوانان همه در خند و خور و سوتک و اسکیت و مربا به جهان افضل و در شادی خود اکمل و فخران زمانند. که ما دست به فرهنگ و همه شب به شباهنگ و سخن ها همه با سنگ و بر آن رنگ دوانیم که ما هم بتوانیم که در جمع جوانان جهان بالاخص آن کشور آباد مسلمان زمان گربه ی ایران که در آن حرف جوانی به پشیزی نخرند و همی گوش به حرفش ندهند و که خواهی و بپرسی و در آن حال نترسی و ننالی که کشور شده خالی ز دانا و فهیم و عوضش پر   ز   رجیم است و مفاسد همه بالا و دهانها همه در لا و که نی نی نه چینین است...

گفتند که ما پول فرستیم به هر کس که بخواند سخنانش به زبانش به ضبطی که کسانش بفرستند به ما نیز همی پخش بکردیم و بر آن رخش بگردیم و دعایی و ثنایی بفرستیم که این است تعامل که در آن حرف شما را بشنیدند که به به بکنند و همه چه چه...

حراف خیالباف طمع کار دو در باز در این بین همی دید بسی نقطه پرواز که هو هو بزنند شادی و پرواز از این وادی و هم پول بسازم به شعری و بسی شهرت در شهری و صد چیز دگر کز پس آن پرده در آید که ندانست که بس گاو بزاید. که گفتند بسی ابله نادان که در این دوره که آبی ندهندت که مگر پول گزافی بدهی از پی آن کیست که بر شعر فرومایه تو آن سخن ضایع تو هم که بسی شکل کف است و سبک روی به آبی ننماید...

حراف دگر چاره ندانست که هم حرف عزیزان بشنید و چنین پند گران به جانش بخرید و دگر هیچ نپیوست ...

ای آنکه بدانی که حراف چه گفتست و همی خوب توانست که در گوش جناب ازل الملک عزا شاهد خورشید نما فخر زمین است و سماء بنالید ولی خواه که گیرد همه در گوش و چه فارغ ز همه هوش ...

با تشکر از //.پاراداکس.// در تایپ این پست !!!

حراف

+ نوشته شده در 85/08/22ساعت 13:3 توسط .... |

بستوه آمده دیوار بلند

دگر از پنجره ها

خبری نیست که نیست

و در این تاریکی

روزنی نیست که نیست

و تو شاید خبری

دگر از سرخی هنگام طلوع

تنوانی که شنید

که دراین تاریکی

شفقی نیست که نیست

و دگر سبزینه

همچو خون در رگ هر برگ درخت

نتواند که نشست

که در این باغچه ها

شجری نیست که نیست

...

ونوس ؟

+ نوشته شده در 85/08/22ساعت 12:37 توسط .... |

 

مست مست می شوم، دیوانه

                              گیج و مدهوش

دلم تاب این همه زیباییش را ندارد

همیشه همین است

                      هر بار، هر سال

شاید به این خاطر است که زندگیم از آنجا شروع شده

یک روز ابری، یا شاید بارانی

                   همیشه مرا دیوانه می کند، مست مست

پاییز را می گویم

می پرستمش

            باورت می شود؟

asal

 

+ نوشته شده در 85/08/22ساعت 12:31 توسط ... |

 

        امشب صدایم با صدایت ساز نیست

                              یا که من مستم یا که سازت ساز نیست...

 

                                                         تنهایی

+ نوشته شده در 85/08/22ساعت 8:49 توسط .... |

و این منم ...

بی سر و بی تن ...                  بی رگ و بی جان ...

ولی پر از درد و انتظار ...

انتظار آمدنت ... دیدنت

انتظار آغوشت و لبانی که بر آن خدا جاری بود

و این منم ... بی تو

در انتظار تویی که آمدنت ...

                                  ... مثل بنفشه، بهار را مژده می دهد ...

//.پاراداکس.//

+ نوشته شده در 85/08/22ساعت 8:48 توسط .... |

میپیچونیشون

  نمیدونی که توی هر کش و قوس پوستت

 نصف همه اون خطهایی که آبستن نگاه های مخفی شده هست

 پاک میشه توی سکوت ممتدی که همیشه هست

 بین هجاهای پلک من

 و دیواری که باید بریزه پایین همه اون دلهره هاش رو

سان

+ نوشته شده در 85/08/22ساعت 6:29 توسط ... |

سکوت...

سکوت...

سرد می شم...

سردتر...

یخ می شم...

یخ مثل یه آدم برفی...

یه آدم برفی سرد و دوست داشتنی.

تو میای...

واسم یه کلاه سیاه و یه شال قرمز میاری...

خیلی خوشگل می شم...

خوشگل و دوست داشتنی تر...

تو بغلم می کنی...

گرم می شم...

گرمتر.....

آب می شم.

تو می مونی و کلاه و شال... و سرمای من روی تنت...

 

 

یه زیرزمینی توی راه

+ نوشته شده در 85/08/21ساعت 19:29 توسط ... |

 

  • دیروز                                                                     

چشم چشم دو ابرو              
دماغ و دهن یه گردو                       

حالا بزار دو تا گوش
موهاش نشه فراموش

چوب چوب یه گردن
اینم یه گردی تن

پا پا انگشت پا
دست دست انگشت دست

  • امروز

چشم چشم دو ابرو
دو ابروی کمونی

چشم چشم دو ابرو
دو چشم آسمونی

چشم چشم دو ابرو
چشای خیس هر شب

من . تو  . یه فریاد
اسم تو عمری بر لب

دست دست دو تا دست
دو دست عاشقانه

دو دست پاک و پر مهر
یه حس صادقانه

پا پا دو تا پا
دو پای سخت همراه

همراهی قرص و محکم
حتی تا خونه ی ما

قلب قلب دو تا قلب
دو قلب قفل در هم

دو قلب مست و عاشق
عشقی فرا از عالم

جسم جسم دو تا جسم
دو جسم اما با یک روح

یه روح آسمونی
بلند چو قله ی کوه

عشق عشق چه زیباست
الهی جون بگیره

هر کسی سد عشق شد
دعا کنیم بمیره

  • فردا ؟؟؟

آزاده

  

+ نوشته شده در 85/08/21ساعت 15:28 توسط .... |

و من هنوز به فکر فشار انگشت های دستم بین دلهره های دستات هستم
انگشترم رو که چرخوندم
مثل یه زخم سرباز کرده همه دردها میپاشه
روی کاغذ

میفهمم هنوز دچارم

سان

+ نوشته شده در 85/08/21ساعت 6:43 توسط ... |

از پشت پنجره غبار گرفته دلم

که نشسته بر آن گرد هزاران سال بی تو بودن

تنها طرحی که می بینم

پیچش گیسوان سیاه توست

                   و ناز نگاهت ...

 

//.پاراداکس.//

+ نوشته شده در 85/08/20ساعت 21:6 توسط .... |

در کودکی انتظار کشیدم تا بزرگ شوم و زندگی کنم. با شیطنت های معروف پسر بچه ها روز و شب میکردم و شب و روز ٬ اصلا نمیدونستم خستگی چیه ؟! چه انگیزه ای داشتم برای زندگی ای که حتی نمیدونستم چیه ؟!
ده سال از عمرم گذشت٬ خوشحال از اینکه دیگه بزرگ شدم . فکر میکردم دیگه منم کسی ام و کارهایی که انجام میدم٬ کارهای روزمره ء همه ء آدمهاست . دیری نگذشت که متوجه شدم هنوزم بچه ام و زندگی جز یه مفهوم گنگ ٫ چیزی برام نیست . ده سال دیگر انتظار کشیدم تا بیست سالم شد . ظاهر فعالیت ها خیلی عوض شده ولی در حقیقت همون کارهای ده سالگیه ! هنوزم روز و شب میکنم و شب و روز . یه کم که خوب به دور و برم و افراد بزرگتر از خودم نگاه میکنم ٬ میبینم که اگه ده سال دیگه ام صبر کنم٬ باز همین آش و همین کاسه اس.
هر روز به امید فردا ٬ فردا در انتظار فردایی بهتر .
اه . پس کی این انتظار تموم میشه ؟ پس زندگی چیه ؟
صدایی شنیدم که میگفت : زندگی در دستان توست ! دستام رو باز کردم٫  ولی چیزی ندیدم !
نا خودآگاه همینطور که به دستام زل زده بودم٬ حالت دستام نظرم رو جلب کرد . این دست ها دیگه اون دستهای بچگی نیست. اندازه و حالت ٬ چین و چروک هاش و یا حتی جای زخمهاش٬ روز های رفته ای رو به یادم میاره که فقط رفته . آره . چیزی که دنبالش میگشتم تو ذهنم ٬ همین روزهایی بود که نا غافل گذشته. من تو ذهنم از زندگی تجسمی زیبا و جذاب داشتم . شاید بچگی کردم و پر توقع بودم ٬ شایدم بلند پروازی کردم٬ ولی هر چی بود فکر این سردی و بی روحی ام نمیکردم.
حیف که دیر متوجه شدم ٬ نمیدونم چرا این پدر مادر ها  نمیذارن بچه هاشون بزرگ شن . اینقدر بچه نگهشون میدارن که وقتی میخوان تکونی بخورن دیگه نمیتونن .
یادمه پدر مادر های قدیمی ٬ زندگی رو خیلی زودتر  به بچه هاشون هدیه میکردن ٬ اینقدر لفتش نمیدادن تا بعد چندین سال٬ توقع بچه ها از زندگی ٫ چیزی شبیه یه قصه یا افسانه بشه .
روزی و یادم میآد که خانواده ها توسط مرد های ده ساله ای اداره میشدن و امروز رو میبینم که خانواده ها خسته ان از بچه های سی ساله !! . 

                                                 امید

 

+ نوشته شده در 85/08/20ساعت 11:59 توسط .... |

این سرب ســــــرد را از تنـــم جــدا کنید

                                 با مرحمی زخم بدن مرا دوا کنید

یک سوزن درشت به دست چپم دهید

                              با بادکنک قرمـــزی مرا هوا کنید

 

 حراف

+ نوشته شده در 85/08/20ساعت 10:31 توسط ... |

شاید بشود گاهی آدمها را فهمید
موقعیت هایی هست ولی،
که قابل فهم نیستند
شاید چون در اصل تراژیک اند!

سان

+ نوشته شده در 85/08/20ساعت 6:57 توسط ... |

یادمه بچه که بودم مامانم همیشه بهم می گفت:

مامانی! اگر گوجه بخوری لپات مثل گوجه سرخ می شه!!!!!!

.

.

.

امروز بعد از ...سال باز هم گوجه خوردم...

اما نه واسه سرخیه لپام...

واسه سرخیه زبونم!

اینبار با گوجه خیار هم خوردم...

منتظر می شم ببینم سرم مثل خیار سبز می شه!!...

و بعد از اون باز هم منتظر می شینم تا ببینم زبون سرخم سر سبزم رو به باد می ده یا نه؟!!!!

 

یه زیرزمینی مقابل باد

+ نوشته شده در 85/08/19ساعت 23:43 توسط ... |

همینه دیگه

وقتی اون پایین  پایینا باشی

همه عمرت رو باید تو آسانسور طی کنی

 

حراف

+ نوشته شده در 85/08/19ساعت 22:28 توسط ... |

باد را یارای تکان تنم نیست

طوفان!

          بیا و بخند بر این توده ی استخوانی مضحک

که در جُستارت به نسیم های ناچیز هم اعتماد کرد

 

حراف

+ نوشته شده در 85/08/19ساعت 22:1 توسط ... |

دیگر اشکهای باران زمین را سیراب نخواهد کرد ...

رودخانه ها در میان کوه ها و جنگلها رقصان به دنبال هم نمیدوند و چشمه ها از دل این خاک بیرون نمی جوشند و این مادر

 مهربان یارای سیراب کردن گلها و گیاهان را نخواهد داشت ...

و در آن زمان ...

سینه سخاوتمند زمین از آتش این غم شکافته خواهد شد و گرمای این آتش دلهای سنگ ٍ سنگها را ذوب خواهد کرد ...

و دره ها وجلگه ها که روزگاری رود های خروشان را در خود جای داده بودند و شاهد خوشحالی و جست و خیز های آنها

 بودند... اینک شاهد رودخانه ای ویرانگر که در آن قطره های آتش همانند ماری خوش خط و خال روانند و هر چه پیش روی

دارند می بلعند...خواهند بود .

و بادها نعش پژمرده گلها و درختان را که زمانی زیر قطره های باران رقصان و خوشحال آواز می خواندند با دستان بی رحم خود

 به زیر هاله ای از خاکستر مدفون خواهند کرد ...

دیگر باران نخواهد بارید ...

و اندام خاکی من به شوره زاری تبدیل خواهد شد ...

و کهنه عطش وجودم زنده خواهد شد ... و آتش زیر خاکسترم را بیدار خواهد کرد ...

و روزگاری شعله ور خواهد شد و برکه های آب درونم را تبخیر خواهد کرد ... 

و بخارهای وجودم در چشمهانم ابری تشکیل خواهند داد...و ابرهای چشمهانم خواهند بارید ...

به اشک تبدیل خواهند شد... و بر روی گونه هایم جاری خواهند شد ...و رودخانه ای به راه خواهد افتاد و بر روی دل مرده این

 خاک جاری خواهد شد ...و ریشه مرده گیاهان را جان تازه خواهد داد ...و زندگی را به طبیعت باز خواهد گرداند ...

و باز قطرات اشک من خوشحال و خندان به دنبال یکدیگر خواهند دوید ...  

و آتش وجود من همچنان شعله ورتر خواهد شد...  

                                                                                             ((فعلا همان بی نام و نشان...)) 

+ نوشته شده در 85/08/19ساعت 15:48 توسط .... |

دلخوشم ...

با خیالت، با آرزوی دیدنت، با شوق نگاهت ...

همانند دخترکی بی پول ... پشت پنجره اسباب بازی فروشی ...

مثل دخترک کبریت فروش که با خیال غذاهای رنگارنگ ...

دل خوش بود و ...

... دلخوشم

//.پاراداکس.//

+ نوشته شده در 85/08/18ساعت 22:54 توسط .... |

 

سکوت و دلهره و ریسه !!
خدایی که خداست
و تاریکی زائیده  ی خورشید.
آیتی نیست ،
جز کودکی که مولانا ست
و عسل چشمانی که بی تابانه خیره ام شده...
مغالیقی ست که  نخوانده اش،  گذری نیست
و فریادی که  بی محابا  بر سرت خالی می شود
 خورشیدکی که می سوزد
بازنده ای که برنده تر از من و تو ست
و نویسنده ای که با فنجانی چای  تلخ به استقبالت می آید
اینجا پارادوکس زمان است بین بودن و نبودن دل
هراسی از سرخ نوشته های مریم نیست
و ختمی چهلمی هفتی  که هر روز برگزار می شود ...
و من؟  چه زیبا در وزن نمی گنجم
باکی نیست
مسند خدایی ما دوگانه است
نرینه و مادینه
و من خدای خدایم  ...

کینکی

اگر اسم کسی توی شعر بالا نیومده دلخور نشه بگه اضافه اش می کنیم!!!

با توجه به اینکه هرزنامه اصلی باید زودتر از اینا راه اندازی می شد تا دوشنبه وقت دارید هر نظر و ایده ای که دارید بیان کنید وگرنه اگر باب میل کسی نبود به من نیست!!! (کینکی)

نظراتتون رو همین جا بگید. تا دوشنبه !

Kinky

+ نوشته شده در 85/08/18ساعت 22:8 توسط .. |

شِـق شـق ِشکستن هزار برگ

زیر پای رهگذر ِ

                   پر شتاب

زرد فرش شاهراه

سینه کش تا نقطه ی انتهای تاریخ

-(( آی غریبه! فراموشم کرده ای ؟

منم ...سبز برگِ پیشین بهار

خالق عطر آگین ترین رایحه ها :

پیچک تاب خورده در سینه ات

تنت را بر توانت بر تنیده.

حال

خردم می کنی

میشکنی

هزار تکه خواهم شد زیر پاهای صاعقه ات

زردرویی ام را به توالی بی دریغ لگدها

افزون مکن))

همیشه همین طور است

بهار و پاییز

فصلهای تاریخ.

نازادگان

چشم به راه

میراثِ میراث خواران امروزند.

در کیسه چه نهاده ای ؟

 

همیشه همین تکرار

می آیی با بار هزار ساله ی نیاکان

بر شانه ات

متاعی به بار افزون وُ

فزونی از اندوخته به مغاک

و پیش از آنکه بر کوله بارت به شکوه ببالی

فرزندان بار رسالت را بر دوش می کشند

نامی از تو خواهد ماند ؟

 

همیشه همین تکرار

کوه اجساد پدران،دستمایه ی

عروج فرزندان است

 

در کجای این داد و ستد ایستاده ای ؟

آخرین صفحه ی تاریخ

کدام میراث را برای کدامین کس

بر جای خواهد نهاد ؟

عصاره ی هزاران سال تکاپوی بی امان را

چه کسی      

            در آخرین روز تاریخ

                                  خواهد چشید ؟

                                                             تاریکی(مهرزاد)

+ نوشته شده در 85/08/18ساعت 21:32 توسط ... |

خدایا !

فعلا" کارخانه ی آدم سازی ات را تعطیل کن

از دست پخت های قبلی ات

یک نفر در حال پوسیدن است...
 
 
آزاده

  

+ نوشته شده در 85/08/18ساعت 19:19 توسط .... |

مطالب قدیمی‌تر