هرزنامه
هم اکنون معیارهایی که جوانان برای ازدواج خود در نظر می گیرند به علت شرایط نامناسب
اقتصادی جامعه با گذشته تفاوت بسیاری کرده است.
رئیس انجمن مددکاری ایران با اعلام این مطلب که معیارهای ازدواج بستگی به سن افراد
دارد
گفت: پسران و دختران در سنین 18 تا 22 سالگی معمولا افرادی را برای ازدواج در نظر می
گیرند که تنها از آنها خوششان بیاید و به مفهوم ازدواج فکر نمی کنند و تنها چیزی که مهم
است دوست داشتن است.
دکتر مصطفی اقلیما با اشاره به اینکه معیار ازدواج 99 درصد پسران ثروت دختران است ،
خاطر نشان کرد: بر اساس تحقیقات انجام شده زندگی زوجهایی که تنها بر مبنای دوست
داشتن بوده و نه امکانات مالی ، چندسال بیشتر دوام نمی آورد و پس از گذشت 5 سال به
دلیل مشکلات اقتصادی و عدم تفاهم از یکدیگر جدا می شوند.
وی گفت: همچنین معیار و فکر دختران و پسران برای ازدواج تا سن 24 سالگی مرتب در حال
تغییر است و فکر ثابتی ندارد و در این سنین آمار طلاق بیش از سنین دیگر است اما بعد از
این سن این دختران تنها کسی را برای زندگی خود انتخاب می کنند که بتوانند روی آن
حساب کنند و دیگر به داشتن پول و مدرک پسر توجهی نمی کنند
اما پسران دقیقا برعکس عمل می کنند
و در حال حاضر فقط با توجه به پول ، مدرک ، تک فرزند بودن و شغل دختر با او ازدواج
می کنند .
رئیس انجمن مددکاری تاکید کرد: دخترتان به دلیل فشار و اجبار خانواده برای ازدواج به آنها
تحمیل می شود حاضر به ازدوج با پسرانی می شوند که از امکانات کافی برای زندگی
برخوردار نیستند و مدرک تحصیلی بسیار پایین تر از خودشان دارند و کوچکتر نیز هستند.
علل گرايش برخي دختران به مردان پست فطرت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- فـقـدان اعتماد بنفس و عزت نفس خود مردان. مـردان كمرو از آنـكـه بـه دخـتـر مــورد علاقه خود نزديك شده و احساسش را بيان كنند هراس دارند. امـا هنـگـامــي كه نزديك دختر مورد علاقه خود نميشوند و يا احساسشان را براي آن دختر بيان نميكنند، چـگونه انتظار دارند آن دختر متوجه آن گردد؟ و يا زمانيـــكه براي خودشان ارزش و احترامي قائل نيستند، چگونه انتظار احترام از ديگران بايد داشته باشند؟
2- مردان خيلي خوب بدنبال زنان خيلي خوب هستند اما مــعمولا زنان خيلي خوب نيز مانند مردان خيلي خوب كمرو ميباشند. اكنون چگونه ممكن است دو فرد كمرو جرات آن را پـيـدا كـنند و بـه يـكديگر نـزديك شوند و باب صحبت را بگشايند؟ همين موقع است كه مردان پررو و بي كلاس از راه ميرسند و دختر زيبا را از آن خود ميكنند.
3- اعـتـماد بنفس پايين خود دختر. دختراني كه جذب مردان شرور مي گـردنـد مـعـمـولا خـودشـان از اعـتـماد بنـــفس پاييني برخوردارند و همين مســـئله سبب مي گـردد آنها رابطه هم وابسته اي با مــردان بد برقرار كنند. معمولا به مـردان خـوب اعتـمـاد ندارنـد و به آنــها خيانت مي كنـــند چون مي پــندارند لياقت اينگونه افراد را ندارند و يا رابطه آنها بزودي زود از هم خواهد پاشيد. اما به مردان بد اعتماد ميكنند و دوسـتـشان مي دارنــد چون اين مردان مرتبا آنها را تحقير كرده و بي ارزش بودن آنها را گوشزد ميـكنند. برخــي اوقــات دختـــران نــه بخـــــاطر آنــكه به اينگونه افراد دلبستگي دارند به رابطه خود ادامه ميدهند، بلكه تحمل اين موضوع را نــدارد كه مرد خواهان او نميباشد و اينگونه ميپندارد كه هرگاه فردي وي را طرد كند بي شـك وي بي ارزش است بنابراين مي كوشد نظر وي را تغيير دهد.
4- امـا خود مردان بد و شرور به خاطر آن كه براي ديگران و احساسات آنها ارزشي قائـل نمي باشند و طوري رفتار مي كـــنند كه گويي پادشاه جهان هستند. از طرفي چون به دختران بي اعتنايي ميكنند همين عامل بر اساس قانوني كه هرچيزي كه كمياب باشد مردم بيشتر دنبال آن ميروند، دختران بيشتر خواهان آنان مي گردند. از طـرف ديــگر آنها زود مايوس نميشوند و هرگاه دختري آنان را طرد كرد، بدنبال دختر ديگري مي رونـد امــا مردان نجيب با شنيدن جواب رد بسرعت مايوس ميشوند. از طـــرفي افراد شرور اعتماد بنفس كاذبي را به نمايش ميگذارند و يا دست به كارهاي مخاطره آميز ميزنند كه همين مسئله دختران را فريب داده و جلب خود مي كند. بعلاوه چون افراد شرور چنين به نـظــر ميـرسـند كـه از هيچ چيز نمي هراسند و توانايي دفاع در برابر هر فردي را دارند، دختران ترسو و فاقد اعتماد بنفس جذب انها ميشوند.
5- خود دختر شرور و لاابالي است. هر كـسي مايـل اسـت بـا هم نـوع خود رابطه برقرار كند. بنابراين جاي تعجب ندارد كه اينگونه دختران تنها جذب مردان لا ابالي خواهند شد.
6- برخي اوقات دختران و زنان بر اساس طبيـعتـشان تـمايـل دارنـد مشـكلات و ناراحتي هاي مردان بدكردار و شرور را حل و فصل كنند و در واقع نقش يك مادر ناجي و پرستار را براي انان ايفا كرده و در واقع فرشته نجات آنها گردند بـهمــين خاط خود را قرباني اينگونه مردان ميكنند.
7- مردان نجيب و خوب با تمام ويژگيهاي خوبشان معمولا افراد كسل كننده مي باشند. آنها دست به كارهاي مخاطره آميز و ماجراجويانه نمي زنند كه دختران را تحت تاثير خود قرار دهند.
8- دختران سطحي نگر. اين گـونه دختران ممكن اسـت بسيـار زيـبـا بـاشـند اما تنها به ظواهر اهميت ميدهند مانند: پول، ظاهر و مقام. آنها تنها ميخواهنـد بـه همرديفان خود فخر فروخته و خودنمايي كنند. بنـابرايـن بـا مردي كه داراي ثروت و مقام و يا ظاهر خوبي باشد به هر قيمتي و حتي اگر آن مرد بي شـخصـيـت و لاابـالـــي و بد رفتار باشد رابطه برقرار ميكند.
9- بنابراين زياد خوب بودن هم پسنديده نيست. بـهتر است مـردان خــوب اندكي هم از خود: جرات، اعتماد بنفس، جذبه و ماجراجويي نشان دهند.
تـا بـه حــال چندين بار اينگونه جملات را از آقايان ناكام در
عشق شنيده ايد:"آدمهاي خوب هميشه بازنده هستند"
و يا "چرا دختران خیلی زیبا بايد در كنار آدمهاي احــمق وبي كلاس باشند.
اما علت آن چيست؟ آيـا خـوب بـــودن است و يا چيز ديگر؟
مسلما خوب بـودن و نـجـيـب بــــودن نمي تواند علت آن باشد.
عــلت اصلي آن زياد خوب بودن است. پـسـران و مردان خيلي خوب و نجيب معمولا داراي خصوصيات زير ميباشند: ۱.افـرادي هستند كه به همسر خود اجازه ميدهند تماماداره امور زندگي را در دست بگيرند.3-
رئيسي هستند كه به زيردستان خود از گل بالا تر نمي گويند و مدام مشغول راضي نگاهداشتن انها ميباشند.
4- مردان هستند كه به ديگران اجازه مي دهند هر آنچه دلشان خـواست در مــوردشان بگويند و
اعتراضي نميكنند.
5- بسيار وابسته هستند و هيچگاه نه نمي گويند.
6- زندگي آنها تحت كنترل ديگران و يا فرد خاصي ميباشد.
7- نيازها و خواسته هاي ديگران را بر نيازها و خواستهاي خودشان مقدم ميدارند.
8- از تمام ظرفيت خود استفاده نكرده و بدنبال پذيرش ديگران ميباشند.
9- قدرت خودشان را ناديده ميگيرند و نقش يك قرباني را در زندگي بازي ميكنند.
10- اشتباه و عيوب خود را پنهان ميكنند.
اشتـبـاهاتـي كـه مردان خيلي خوب و نازنين مرتكب ميشوند به قرار زير است
:1-
خيلي خود را محتاج و نيازمند زنان نشان ميدهند.2-
از دختران و زنان بت ساخته و آنان را ميپرستند.3-
براي ديگران زندگي ميكنند و خود و زندگيشان را به دست فراموشي ميسپارند.4-
شادي و خوشبختي آنها خيلي وابسته به ديگران ميباشد.5-
انتظارات غير واقـعـي دارنـد. انـتـظار دارنـد چـون خـودشـان دختـري را تا حد پرستش دوست دارند آن دختر نيز بايد در مقابلآنها را دوست بدارد.
اي كاش قيمت دخترا ، هوس مردا نبود
اي كاش دخترا اينقدر ارزون نبودن انگار دخترا فقط به درد ارضا شهوت مي خورن......
اي كاش روابط اجتماعی و عزت و احترام متقابل رو، سكس معنا نمي كردن
حيف از دخترهايي كه وجودشون و صداقتشون و ثانيه هاشون رو تو بازار هوس پسرا به حراج ميگذارند
وصد حيف از پسرايي كه كرامت انسانيشون و تمام عزت خدادادیشونو رو زير پاي دخترها هر جايي له مي كنند .
و دست آخر هم هیچ عزتی نمیبینن جز خار شدن و فراموش شدن
سلام غریبه
*نمی خوام بپرسم کی هستی یا چند سال داری فقط می خوام
چند دقیقه وقت شما رو بگیرم *
عشق واژه بزرگیه و نمی شه اونو همینطوری معنا کنیم .
آره ممکنه خیلی ها به شما بگن عاشق شمان ولی آیا همین کافیه
تا به اونا اعتماد کنید؟؟؟؟؟؟
همونطور که می دونید %95 از کسایی که تو ایران چت می کنن می خوان یکی رو پیدا کنن تا باهاش لاس بزنن. خیلی ها هم چت می کنن تا با یکی دوست بشن و بتونن از اون پا بگیرن و بعد هم ولش می کنن.آره عزیز دل من صحبت نامردیه صحبت درده ... آخه اینجا ایرانه نه آمریکا به خدا زوره یه پسر با هزار جور کثافت کاری با خانم گل ازدواج می کنه
اما واسه یه دختر که فقط با یه پسر رفیق بوده چه تضمینی وجود داره؟؟؟؟؟؟؟
بعضی پسرها میگن:
دوست دختر مثل ادامسه مي گي نه؟ پس بخون...... 1 داشتن يک بسته هميشه بهتر از يکيه 2 فراموش نکن پايان هر ادامسي سطل اشغاله پس براي هيچ ادامسي قيمت زيادي نپرداز 3 ادامس نيمه خورده کسي رو نخور 4 جويدن بيش از حد ادامس جز بي مزه شدن حاصلي نداره 5 هميشه مدل ها و طعم هاي بهتر از اوني که داري وجود داره 6 حسرت ادامسي که دور انداختي رو نخور 7 ازدواج با دوست دخترت مثل قورت دادن ادامسه هيچ ادم عاقلي ادامسش رو قورت نمیده!
همینطور بعضی دخترها میگن:
دوست پسر مثل لنگه کفش مي مونه .....يه ذره که گذشت ، ازش خسته شدي مي ندازيش دور ، نوشو مي خري ، تازه، بسته به شرايط مکاني ، زماني مدلهاي متنوعش رو مي پوشي
آره ارزش نگاه شما , عشق شما , چهره گل شما خیلی زیاده, اونو ارزونی هر بی سروپایی نکنید . واسه کسی مایه بزارید که مطمئنید لیاقت شما رو داره و فکر نمی کنم اون کس , کسی جز همسر خوشبخت شما باشه چون عاشق شدن آسونه اما این عاشق موندنه که مرد میخواد
منو واسه این همه پرحرفی ببخش من کوچکتر از اونم که بخوام کسی رو نصیحت کنم ولی به خدا نمی تونم ببینم بعضیا رو حساب بچگی و صداقتشون آینده خودشون رو خراب کنن
روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند …..
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند /
/ ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند..…..
گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند /
/ آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
…… عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند /
/ خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد
…… عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد/
یکی مثل تو
زمین هیچ جاذبه ای ندارد
سیبها بخاطر تو می افتند
چون تو
تنها جاذبه زمین هستی
بابک
ای کاش هوا بهتر بود
شهر زیبا تر بود ٬ آینده روشن تر بود .
خواستن ٬ توانستن بود و حسرت معنا نداشت .
شرمندگی جواب هیچ پدری در مقابل فرزندش نبود.
بودیم و از بودن خود راضی.
انسان به ظاهر انسان نبود و انسانیت اعتبار داشت.
زیستن لذت داشت و ذلت و خفت جایی نداشت .
زنده بودن-زنده ماندن ٬ چاره ای بر ناچاری نبود.
خلاصه برای این زندگی ٬ کمی انگیزه بود.
از بودن خسته نبودیم ٬ از زیستن خسته نبودیم. خسته از خستگی ِ این زندگی ِ سرد نبودیم .
هیچی و پوچی تعبیری برای زندگی نبود .
اگه با هم بودیم از روی عادت نبود .
مادر به اسم ٬ مادر نبود - پدر به اسم ٬ پدر نبود .
روابط یخی نبود ٬ دلا سنگی نبود .
جنگ نبود ٫ مرگ نبود ٬ دشمنی و ترس نبود .
آه نبود ٬ ناله نبود . صدایی جر آواز و خنده نبود .
فقر نبود ٬ رنج نبود ٬ دلا اینقدر تنگ نبود .
.
.
.
شاید به یه قصهء شب بیشتر شبیه باشه تحقق این رویا ٬ ولی آرزو داشتم که این گونه بود .
کاش نبودم ٬ تا نمی دیدم و نمی شنیدم اشک نون و خنده ء دود و ٬ و بدتر از همه ٬ انحصار خنده رو .
فکر نکنم که این ها توقع زیادی بود !؟!!
ای کاش هوا بهتر بود
زندگی زیبا تر بود ٬ آینده روشن تر بود ..... .
گدائیم و مغرور
سفره ای داریم وصله دار
اما رنگین،
بنشین
یک جو محبت
یک خوشه ایمان
یک کاسه عشق
و یک کوزه خون داریم و
میتوانیم
جهانی را به شام دعوت کنیم
گر تو نیز گرسنه ای
بسم الله
بنشین ........
بابک
مي خواستم ...
مي خواستم با وجودت در پهن دشت زندگي گل لبخند بکارم .
مي خواستم با وجودت گرماي زندگي را بيابم .
مي خواستم با وجودت شاخ ديو غصه را بشکنم .
مي خواستم جانم تو باشي .
مي خواستم پناهم تو باشي .
مي خواستم نفسهايم تو باشي .
تمام دل و اميد بر وجودت بسته بودم ،
مي خواستم حياتم تو باشي و تو مرده اي را زنده کني ،
مي خواستم تو پاي حرکتم باشي ،
تنهايي بودم و مي خواستم تو تنها مرهم اين درد کهنه باشي
کاش میشد مرد
داریم می میریم
ولی زنده ایم
اینم شد زندگی ؟دلمون خوشه داریم نفس می کشیم !
ما آدما ، وقتی آرزوی مرگ داریم ، جونمون می رسه به هفت !
ولی وقتی به خوشبختی می رسیم ، تا میخوایم لمسش کنیم
لمس نکرده ، سایه مرگو بالا سرمون می بینیم !
...
صورتشو بپوشونین ... دیگه سرده
***
حرف هايم را مي گذارم لاي كتاب هايم...
روزها و ماه ها مي گذرند،
فصل ها عوض مي شوند،
امروز را در تقويم اتاقم پيدا نمي كنم!
مادرم به من لبخند مي زند،
و من فقط نگاه مي كنم.
با خود مي گويم :"شايد سال هاست كه مرده ام!"
***
پس نگاشت
تنهایی, این همیشه در کمین من نشسته...
می گویم چرا وقت و بی وقت به سراغم می آیی و نمی گذاری به
این شب مهتابی در راه دلخوش باشم مثل همیشه سکوت میکنی
وصدای باد در میان برگهای درختان می پیچد.
از اعماق وجودم فریاد می زنم ...
چرا ترانه غمگینت را مدام در گوشم زمزمه می کنی.من بار ها رنج
تو را در دایره دایره دود سیگار دیده ام می خواهی شعله آتش در این
شب زمستانی به خاکستر نشیند...
می دانم گوشه ای از زندگی من بر چهره تو نگاشته شده و نام بی
نشانیت برگهایی از دفتر زندگیم را پر کرده...
می دانم هزارو یک شب بی خوابی از تو طلب دارم اما بدان که در
تو بدنبال چیزههایی بوده ام ...من در تو به شهرهایم رسیده ام
وهنگامی که باران می بارد فقط تو شاهد پیچک اشکهای من بر
روی دیوار خاطره هستی ...
می دانم ناگزیر روزی دگر باز خواهی گشت ... به انتظارت خواهم
نشست...
ای تنهایی...
تو امشب در لحظه هایت اشک وبرف ,آتش و مرا داری و من در
تو زندگیم را دگر بار مرور خواهم کرد...!؟
...The One
خش خش زوال
دريادلان بهانه ساحل گرفته اند
ديوانگان قيافه ی عاقل گرفته اند
تکرار دلپذير سرود هميشه را
با خش خش زوال معادل گرفته اند
کشتيم عاقبت دل نا اهل خويش را
ما را به جرم جانی وقاتل گرفته اند
يک عده تا قلمرو فرياد می روند
يک عده آه، درد مفاصل گرفته اند
ديگر نمی شود به اجابت اميد بست
درهای باز معجزه را گل گرفته اند
بابک
داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
شب بلندي هاي كوه را تماما دربر گرفت و مرد ديگر هيچ چيز را نمي ديد. همه چيز سياه بود. اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
همانطور كه از كوه بالا مي رفت ، چند قدم مانده به قله پايش ليز خورد و در حالي كه به سرعت سقوط مي كرد ، از كوه پرت شد. در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد. احساس وحشتناك مكيده شدن به وسيله قوه جاذبه او را در خود مي گرفت.
همچنان كه سقوط مي كرد ، همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد.
در آن لحظه فكر مي كرد كه چقدر مرگ به او نزديك شده. ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد. بدنش ميان آسمان و زمين معلق شده بود. در اين لحظه چاره اي جز آنكه فرياد بكشد :
" خدايا كمكم كن! " ، برايش باقي نمانده بود.
ناگهان صداي پرطنيني كه از آسمان شنيده مي شد ، جواب داد :
" از من چه مي خواهي ؟ "
- خدايا نجاتم بده !
- واقعا باور داري كه من مي توانم نجاتت بدهم؟
- البته كه باور دارم.
- اگر باور داري طنابي را كه به كمرت بسته شده ، پاره كن ...
يك لحظه سكوت ...
و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.
گروه نجات مي گويند، روز بعد يك كوهنورد يخ زده را پيدا كردند. بدنش از يك طناب آويزان بود و با دست هايش محكم طناب را گرفته بود ...
او فقط يك متر از زمين فاصله داشت !!!
و شما ؟
چقدر به طنابتان وابسته ايد ؟
آيا حاضريد آن را رها كنيد ؟
در مورد خداوند يك چيز را نبايد فراموش كرد :
هرگز نگوئيد كه او شما را فراموش كرده و يا تنها گذاشته.
هرگز فكر نكنيد كه او مراقب شما نيست.
به ياد داشته باشيد او كه همواره شما را با دست راست خود نگه داشته ، نخوابیده است .
بابک
جهنمی ترین جای اتاقم را
به صرف یک فنجان قهوه ی ترک
انتخاب می کنم ..
و دعوتت می کنم که بیایی
و زندانی بشوی در محفلم .
نگران برزخ دست هامان نباش
کفن که بپوشیم گرم می شویم
بایستی بالای سر دوتا آدم...
بعد هی داد بزنی: بیدار شید... بلند شید دیگه...
واسه حسن ختام هم بگی: پاشید٬ همدیگرو هم بیدار کنید!!!!!
فکرشو بکن...
دوتا آدم که به فاصله ی یک متر و نیمی از هم خوابیدن...
دوتا آدم که طبق قوانین احتمال٬ امکان اینکه "دست این یکی بخوره تو سر اون یکی٬ یا پای اون یکی بخوره توی شکم این یکی" صفره!!!!!
با چون خودی بیفکن اگر پنجه میکنی
ما خود شکسته ایم .. چه باشد شکست ما
دلم از این میسوزه که خیلی به تو اعتماد کرده بودم ..از سادگی خودم حالم بهم میخوره و لجم میگیره .. تو ... صداقته دوست داشتنمو .. با حماقت اشتباه گرفتی و با دست به دست دادن به دیگری سعی کردی منو احمق جلوه بدی و فکر کنی که خیلی زرنگی و به هدفت رسیدی..
البته شایدم منو دست مایه خنده برای دوستات کرده بودی ...
در هر حال چیزی که من نمیخواستم اتفاق بیفته افتاد چون به خودت گفته بودم که اگربخوای بدونی همه چی تموم میشه .
حالا دیگه مهم نیست هر جور دوست داری فکر کن
اما برای من همه چی تموم شد .
چند نفر از دوستان از جمله "مریمی"درباره ی یکی دو تا از پست هایی که من نوشته بودم انگار واسه شون سوال پیش اومده بودکه اولن میخواستم ازشون تشکر کنم که خوندنشون و بگم که در واقع برداشتی که ایشون از اون مطالب داشتن مهمه!
با تشکر
مهرناز
جرمش آن بود که اسرار هویدا میکرد
مهرناز
اصلا احساس خوبي نسبت به او ندارم
و حتما يک چيزي هست
دلم مي خواهد که احساسم را به او بگويم
در مورد چيزي که باعث ناراحتي من شده
شک و ترديد سراپاي وجود من را گرفته و تنها چيزي که مانع من مي شود اين است که هيچ دليلي ندارم
احساس مي کنم که حرفهايش راست نيست
احساس مي کنم که يک جاي کار خراب است و او دارد نقش بازي ميکند
براي من قسم مي خورد وليکن
نتوانستم حرفهايش را باور کنم
دلم اصلا به او اعتماد ندارد
احساس مي کنم رنگ عوض کرده
دلم مي خواهد هرچه زودتر مدرکي پيدا کنم در غير اين صورت از اين همه بي قراري ديوانه خواهم شد
اصلا نمي دانم بايد چه کارکنم
دم غروب مسافر خیال رفتن داشت
اگرچه در قلبش امید ماندن داشت
کنار پنجره میرفت و باز بر می گشت
هنوز خط نگاهش هوای دیدن داشت
مهم این است که چی هستید
بابک
سرو میگوئیم
کاج میروئیم
بابک
هیچ اتفاقی نیفتاد
تو نتوانستی
تو نخواستی که بتوانی
من برای تو بی جهت اشک ریختم
و چیزی شکست...
نمی دانم دلم بود يا حرمت اشك.
می گن :
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوستت داره،
وقتي نا اميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي،
وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه،
وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که تو دلت يه کلبه ساخته،
وقتي چشمات تهي از تصوير شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي
عکسش بهت لبخند ميزنه...
اما دیگه خسته ام از رابطه ای که آخرش به هیچ جا نمیرسه
کند هر چند که می دانیم شکوه این دنیا زودگذر است.
به اعتقاد من نام این انگیزه جستجو برای معنای زندگی است٬در طول سالها جستجو
برای پاسخ قطعی این سئوال در کتاب ها ٬هنرها وعلوم و همچنین در هر دو مسیر
مخاطره و آسایشی که طی کردم پاسخ های متعدد یافتم.
حالا مطمئنم پاسخ قطعی را در این زندگی به ما نخواهند داد بلکه٬درپایان٬ هنگامی
که بار دگر در مقابل خالق می ایستیم٬معنای هر یک از فرصتهایی را که دراختیارمان
قرارداده اند خواهیم فهمید.
...The One
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
ـ صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی ـ
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید ٬
آدمیت مرد ٬
گرچه آدم زنده بود.
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند٬
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند ٬
آدمیت مرده بود .
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب ٬
گشت و گشت ٬
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ٬
ای دریغ ٬
آدمیت بر نگشت !
قرن ما ٬
روزگار مرگ انسانیت است !
سینهء دنیا ز خوبی ها تهی است ٬
صحبت از آزادگی٬پاکی٬مروت ابلهی است ٬
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست ٬
قرن موسی چمبه هاست !
من که از پژمردن یک شاخه گل ٬
از نگاه ساکت یک کودک بیمار ٬
از فغان یک قناری در قفس ٬
از غم یک مرد در زنجیر ٬
حتی قاتلی بر دار !
اشک در چشمانم و بغضم در گلوست
و ندرین ایام ٬ زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم ؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست ٬
وای ! جنگل را بیابان می کنند !
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند ٬
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نا مردمان با جان انسان می کنند.
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور ٬
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور ٬
صحبت از مرگ محبت ٬ مرگ عشق ٬
گفتگو از مرگ انسانیت است .
فریدون مشیری
بازنده ز رفتار تو تكاني نيست زهي كه پشتت جز او كسي نيست
خواهم رفيق را كني مزه مزه كه همچو عسل شيرين نيست
گر رفيق را ز بيرون نظر كني زهر ساز و آوازي رقاص نيست
رفيق را كنم تشبيه به مردان كه اين بيت جز اعدام حكمي نيست
تو را از هر لحاظي مي شناسم گر توان كنم گويم سازي به آوازت نيست
تورا جز من كس نتوان شناخت كه دانم ته اين رود هم به دريا نيست
گر پيش رَوي به اين منوال خود فهمي كه آوازش به سازت نيست
اين مثنوي ز دل جويي نيامد كه جز ياسين در گوش خري ، نيست
تو را زمان گذري عادتي شد دانم داني رفيق نان و آب نيست
آري گر روزي رسد دستت ز من مرا زين تن دست و پا نيست
بازنده ز ناداني پندي به تو كه هيچ كس همچو رفيق نيست
بازنده
سلام من تنها هستم
من وبلاگ دارم ولی بنا به دلایلی ادرش رو نمیذارم.
اگه خدا بخواد اینجا شعرامو (اگه بشه اسمشو شعر گذاشت) میذارم
اولین پستو گذاشتم شعر عروسی . نظراتون بگید. نمیدونم ایا اصلا قابل اینجا هست یا نه
فعلا بای.
سرمست و شاد
میان قهقهه و خنده
لحظه ای نگاه
لحظه ای منظره
لحظه ای دیدن مرگ
همگی خموش
جملگی در فکر
لحظه ی مرگ خنده
و گهگاهی اشکی از چشمی سرازیر
نه برای مردی که در تاریکی شب بی صدا مرد
نه برای جنازه ای که بی کفن نقش زمین بود
نه برای بچه ای که یتیم گشت
بلکه برای منی که فردایی، بی کسانه در میان قهقهه ها می میرد.
و ما همچنان می رانیم در تاریکی
به سوی اینده
اینده ای که شاید در یک ان به ابدیت بپیوندد
همانند ان مرد تنها.
و ما می رانیم در تاریکی
به سوی خانه
و همچنان خموش
از بهر دیدن جنازه
و ساعتی همچنان یکنواخت
به سوی اینده ای که به ابدیت نپیوندید
رادیو می خواند
قصه ی شب
قصه ی ملوانان
که در شب همچون ما در تاریکی پیش می روند
در انتظار جزیره ای در انتها
محسن از عروسی ساعتی قبل گفت
سکوت شکست
و باز قهقهه
و باز خنده
راه روشن گشت
و ما همگی مرگ این مسافر همیشگی خود را از یاد بردیم
چون هیشه.
نه اشکی بود نه ترسی از اینده و نه مرگ
اری باز این ما بودیم که او را از یاد بردیم
تا باز کجا مارا به دام اندازد
و من می دانم که هیچ گاه از حافظه ی او فراموش نخواهم گشت
تا اینکه مرا به ابدیت بپیونداند
از پا نخواهد نشست
بیا منتظرت هستم
رفیق فراموش شده ی من
تنها
اينجا چرا مي تابي اي مهتاب ، برگرد
اين كهنه گورستان غمگين ، ديدني نيست
جنبيدن خلقي كه خوشنودند و خرسند
در دام يك زنجير زرين ، ديدني نيست
اينايی که دلبسته ی دنيای خواب هستن، يعنی تموم روز رو به اميد فرا رسيدن شب و سپردن خود به دنيای خيال انگيز سپری می کنن، اگه يه روز دچار عارضه ی بی خوابی بشن و ديگه هيچ وقت نتونن بخوابن تکليفشون چيه؟؟؟........
مرگ در صیغه ی دوم شخص مفرد :مرا در بر نمی گیرد
مرگ در صیغه ی سوم شخص مفرد:ارزش بحث فلسفی را دارد
نوشتن کتابی درباره ی مرگ است.
نوشتن کتابی درباره ی مرگ
نوشتن درباره ی مرگ دیگری است
مرگ دیگری
مرگ دیگری است!...
پند !
برگ در انتهای زوال میافتد.. و میوه در ابتدای کمال
بنگر که چگونه می افتی
چون برگی زرد یا سیبی سرخ؟
یهو دلت میگه چایی می خواد...
دلت یه لیوان چایی داغ می خواد... فقط یه لیوان چای... چاییییی...
میری طرف آشپزخونه...
سراغ یخچال... طبقه هاشو می گردی... داخل فریزر...
اونطرف به سمت فرگاز... داخل فِر... روی گاز داخل قابلمه...
.
.
.
اوهوی!!!!!!...
چای داخل قوریه... ق و ر ی ی ی ی ی...
قوری؟؟؟؟!
ختم چهل هفت
ميشه بيايي بشيني اينجا؟
- ور دلت؟
- نه... توي دلم.
زندگی زیباست دوست من
اگر باور نمی کنی , لحظه ای را تصور کن که
آدامست می پرد توی گلویت , نفست می گیرد و صورتت سیاه می شود
و حس می کنی الان است که بمیری
داغ میشوی و همه جای تنت را عرق سردی می پوشاند
دستت را به هر چیز که نزدیکت باشد چنگ میزنی و چشمانت از حدقه می زند بیرون
آنوقت کسی می زند به پشت , " گرومب "
و همان تکه کوچک آدامس از حلقومت می پرد بیرون
و بعد ,
با تمامی وجودت نفسی عمیق میکشی
و اگر ذره ای احساس داشته باشی حس می کنی که
زندگی چقدر زیباست ...
عشق زیباست دوست من
وقتی خسته از کار می آیی خانه
همسرت , یک لیوان چای داغ برایت میریزد
و یک لیوان هم برای خودش
چای را که می خواهی بخوری , قند پیدا نمی کنی برای خوردن
و همسرت , با دست جلوی دهانش را میگیرد و می گوید : وای , قند نداریم ...
و تو می خندی و می گویی :
- چای تلخش خوشمزه تره
و وقتی هر دو چای تلخ می خورید و تو با صدای بلند می خندی , همسرت انگشتش را می گذارد روی لبت و می گوید :
- هیس ، دخترمون تازه خوابیده
تنهایی زیباست دوست من
مثل همان لحظه ای که توی اتاقت تنها نشسته ای , و آدامست را باد می کنی
آنقدر که اندازه یک بادکنک می شود
و بعد می ترکد و می چسبد به تمام صورت
و تو خنده ات میگیرد
و آهسته لایه های نازک آدامس را از روی پوست صورتت , بر می داری ...
مرگ زیباست دوست من
لحظه ای را تصور کن که نشسته ای روی صندلی
دستهایت را چین و چروک و غبار گذشت زمان پوشانده است
و قلبت ,
خسته از تپیدن , سرش درد می کند
صدای خنده چند کودک از حیاط خانه به گوش می رسد
و تو با چشم های بسته , خواب روزهای جوانی ات را می بینی
خواب می بینی دوباره جوان شده ای
و این بار جوانی ات با گذشته هم فرق می کند
هر قدمت , مثل پریدنی می ماند بلند و سبک
چند قدم می دوی و بعد ,
شناور و سبکبال , روی ابرها غلت می زنی
دیگر نقرس و دیسک کمر و تنگی شریان , اذیتت نمی کند
و چشم هایت هم خوب , همه چیز را درک می کند
تولدت مبارک ...
شنيدم که خداوند براي هرکس در زندگي يک هديه ارزنده در نظر گرفته....فقط بايد زمان اون فرا برسه....
فکر مي کنم...يعني زمان من نرسيده؟ باز فکر مي کنم..... من به آنچه که داشتم دلخوش بودم....
هي... خدايا ..... ارزنده ها را نگه دار برا بقيه.............
دوستای عزیز هرزنامه سلام ...
مدت زیادی نیست که با جمع قشنگتون آشنا شدم ... ولی همین مدت کم کافی بود تا باهاتون انس بگیرم ... ولی متاسفانه ... باید ازتون خداحافظی کنم ... بهتون سر می زنم ... کارهاتون رو دنبال میکنم ... ولی دیگه چیزی ندارم که با هرزنامه ادامه بدم ... به وبلاگ خودم سر بزنین ... خوشحال میشم ...
امیدوارم که درخت هرزنامه پربارتر ... میوه هاش شیرین تر و باغبوناش شاداب تر از همیشه باشن ...
خوبی و بدی ... هرچی دیدین حلال کنین ...
فدای همه شما دوستای خوب و صمیمی ...
احساس غریب درختی را دارم
که
سر راه کارخانه ی چوب بری
قرار گرفته...
شاید هر قدمی که بر می داریم و حتی هر نفسی که می کشیم مجالی برای رفتن باشد .
این فرصتها وجود دارند و با ما زندگی می کنند ، تا آخرخط ، تا اینکه یکی از همین ها ما را با خود ببرد. ما خودمان چقدر در این امر سهم داریم؟ چقدر می جنگیم و چقدر واگذار می کنیم. چقدر بر این فرصتها می افزایییم و یا چقدر می کاهیم؟
دارم یاد اون روزهای ابری رو می کنم که بی مهابا از یک بلوار پر رفت و آمد گذشته ام و بوق و فریاد راننده در گوشم پیچیده است. یاد روزهایی که بی هراس لبه ی پنجره ی مرتفع نشسته ام. یاد آرام رد شدن از زیر یک ساختمون نیمه کاره یی که هر لحظه امکان ریزش دارد. یاد دراز کشیدن روی برفها و مهمون کردن سرما تا عمق استخونها. یاد آب پاشیدن نزدیک پریز برق.
یاد ..........
و البته در مقابل یاد روزی که امواج خروشان داشت مرا می بلعید و من دست و پا زدم و فریاد کمک سر دادم ، فریاد فرار از یک فرصت خود پیش آمده.
زندگی عجیب است . ماندن پیچیده تر از رفتن است. من دلیل رفتن را درک می کنم ولی هرگز نفهمیدم معنی آمدن در چیست.
آیا مفهوم آمدن فقط در بودن است؟ بودن تا وقتی که بروی؟