هرزنامه
که چه ساده خود را میبازم
که چه ساده نه دینی نه مذهبی نه اعتقادی دارم!
که چه ساده از خودم در می ایم و به او می پیوندم
خنده ام می گیرد...
که خود میدانم وبازهم راه می روم تا بسوزم
گویا
به یک ریسمان اسمانی اویزانم
وتمسک میجویم
درعین خواستن نمیخواهم...بار ها در عین خواستن نخواسته ام
من دختر حوایم...
مادرم سیب گاز زد که زمینی شده ام
واموخت که گاز بزنم...این بار نه لبیست ونه سیبی
چشم به اسمان دوخته ام
میخواهم گاز بزنم ...
باید این ریسمان اسمانی را گاز زد
لبانم خواستار اسمانی شدن است
منتظرم تا ندایی بیاید
وسکوت...سکوت...سکوت
هیچ ندایی نیست و من مثل خدایم در تنهای ام اشکها ریختم
تا که بارانم دریا شد
هیچ ندایی نیست...
بایید خودم بخوانمش و بخواهم...
خدایا...
در اشک هایم غرق شدم
اما نفس زنده بود
ناگهان لبی بوسید
چنان بوسیدم که به پرواز رفتم..
لبش طعم حیات میداد وباهم به مرگ رفتیم.
میگن اگه یه نفر بهت گفت خر باور نکن بگو اشتباه میکنی.
اگه دو نفر بهت گفتن خر باور نکن و بگو اشتباه میکنین!
اما اگه ان نفر بهت گفتن خر واسه خودت یه خورجین سفارش بده...
راس میگن نه؟ !!!!!!!!!
انتهای حماقت منم که خودم دارم میبینم خرم و خودم باور نمیکنم!
یادته گفتم به هر قیمتی؟
به اونجاها نکشید...مفت تموم شد...خودتو خیلی ارزون فروختی...
آندرستند؟؟ .....
افتاد ؟
نظر شما چیه ؟ مازوخیست های عزیز نمی خوان مخالفت کنن ؟
کارلوس
صد يا شايد هزار سيگار
به انتظار آمدنت سوخت و دود شد
من هم تمام شدم
نمي دانم،
شايد تو با فندكم قرار گذاشتي
چون هنوز صد هزار سيگار ديگر
گاز باقي دارد.
پ.ن:
کپی رایت و کپی لفت رو بیخیال شین،چون نمی دونم اینو کجا خوندم!