هرزنامه

دلم يه ماشين ميخواد !
شب...
جاده چالوس...
سرعت 200 تا...
ته دره...
چه خوب ميشه بري و ديگه برنگردي!!!
بهترين فرشته ها همين شيطان بود. مرد و مردانه ايستاد و گفت : نه! سجده نمی کنم. تو را سجده ميکنم اما اين آدمهای کثيـفی را کـه از گِل متـعفّن ساخته ای اين موجـودات ضعيـف و نکبتی را که بـرای شکم چرانـيش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواری و آخـرت و حق شناسی و محبـّت و همه چيـز و هـمه کس را فرامـوش می کند. برای يک شکم انگور يا خرما يا گـندم گوسـفندوار پوزه اش را به زمين فرو می برد و چشمش را بر آسـمان و بر تو می بنـدد سجده نمی کنم. آیا اين چرنـدِ بد چشمِ شـکم چـرانِ پول دوسـتِ کاسبکارِ پَست را سـجده کنــم ... ؟
کسی را که بـه خاطـر تـو بـرای نشـان دادن ايـمان و اخلاصش به تو يک دسته گنــدم زرد و پوسيـده را به قـُـربانگاه می آورد ؟ او را که به خاطر خوشگلی خواهرش حرف تو را زيـر پا می گـذارد پدرش را لجـن مال می کنـد ..؟! برادرش را می کُشــد ؟ .. نمی بينی اينهــا چـه می کنند ....؟! زمين و زمان را بـه چـه کـثـافـتــی کشانده اند ؟!! مســيح و يحـيی و عـلی را بی رحمـانه و ددمنـشانه می کــشند تـنها به علت آنکه می تواننـد. نه ! تنها به علت آنکـه شخصيت بزرگ و روح بلند و انسان پُرشکوه تحـملش برای اشخاص حقير و ارواح زبون و آدمکهای خوار و ذليل شکنجه آور است...
دل به ياد آورد اول بار را ..خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازي آن اسرار را..
همچو رازي مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار.. او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او .. همنشين و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او ..ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگي ... اينچنين آغاز شد دلبستگي
واي از آن شب زنده داري تا سحر.. واي از آن عمري که با او شد به سر
مست او بودم زدنيا بي خبر.. دم به دم اين عشق ميشد بيشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد.. گفتگوها بين ما آغاز شد
گفتمش : در عشق پا برجاست دل ..گر گشايي چشم دل زيباست دل
گر تو زورق بان شوي درياست دل.. بي تو شام بي فرداست دل
دل ز روي عشق تو حيران شده ..در پي عشق تو سرگردان شده
گفت : در عشقت وفادارم بدار..من تو را بس دوست میدارم دلا ..شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تويي مخمور خمارم بدار با تو شادي ميشود غمهاي من با تو زيبا ميشود فرداي من.
گفتمش : عشقت به دل افزون شده دل ز جادوي رخت افسون شده
جز تو هر يادي به دل مدفون شده .................
بر لبم بگذاشت لب ..يعني خموش ..طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در اين دل جا نبود
ديده جز بر روي او بينا نبود .. همچو عشق من هيچ گلی زيبا نبود
خوبي او شهره آفاق بود در نجابت در نکوهي پاک بود
روزگار ..
روزگار اما وفا با ما نداشت.. طاقت خوشبختي ما را نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت .. بي گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر اين غصه هجران بود وبس .. حسرت و رنج فراوان بود وبس
يار ما را از جدايي غم نبود.. در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پيمان خود محکم نبود.. سهم من از عشق جز ماتم نبود
با منه ديوانه پيمان ساده بست ..ساده هم آن عهدو پيمان را شکست
بي خبر پيمان ياري را گسست.. اين خبر نا گاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست .. رفت و با دلداري ديگر عهد بست
عاشقان را خوشدلي تقدير نيست... با چنين تقدير بد تدبير نيست
از غمش با دود و دم همدم شدم.. باده نوش غصه ي او من شدم
مست ومخمور و خراب از غم شدم... ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل ديوانه را.. سوخت بي پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتي خوش گذر..بعد از اين حتي تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بيرون کن ز سر ..ديشب از کف رفت فردا را نگر
آخر اين يکبار از من بشنو پند .. بر منو بر روزگارم دل مبند
عاشقي را دير فهميدي چه زود عشق ديرين گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آيد به رود... ماهي بيچاره اما مرده بود
بعد از اين هم آشيانت هر که هست ..باش با او ..ياد تو ما را بس است .
DREAM
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مهرو آفتابی که حضور و غیب افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
مهرناز