تبليغاتX
هرزنامه
 

۵:۴ صبح... خواب... ۶:۱ صبح... خواب...۶:۱۴... باز این موبایل بی مصرف آلارمش مثل خودم خواب موند ( من و موبایلم شدیم مثل این آدمای سیگاریه تو ترک که یه سیگار خاموش میذارن گوشه لبشون)...۸:۴۶... سر کلاس (تو این فاصله زمانی می تونستم از دم در خونه تا چغازنبیل پیاده برم و دچار کیف عرفانی بشم!)... استاد اومد... -سمیه کارت جالبه٬ یه توضیح بده بینم چه کردی... -مژی فرمت خوب دراومده ها٬ تو چیکار کردی؟!... -مریم کارت خوشگل شده ها!... حماقت کننده! تا صبح بیدار موندی که بهت بگه خوشگله؟! خوب بجاش از سر کوچه واسش گل می چیدی می بردی کلی هم ذوق مرگ می شد و تو هم می شدی گلوکز کلاس...

فقط برم خونه تا شب بخوابم... فقط... -مررم! ماتهناییم٬ بیا خونمون... خوابم میاد... -بیا٬ می پره!...

چایی... چیپس خرما... -بادم... -باقالی...-تار... -قلیون... آش رشته... احساس بی مصرفی می کنم٬ بریم پارک اینایی که خوردیم یه بلایی سرشون بیاد شما هم یکم هوا بخورید بوتون بره...

خواب میخوام اما این هوا نمی ذاره... حوا هیچوقت نذاشته... شرط بندی کردیم برم داخل آمفی تئاتر پارک نمایش بازی کنم... همه کنار می کشن چون می دونن باید هرچی شرط بستنو دودستی تقدیمم کنن... -شام!... شام؟؟؟؟!... بازم شام... ۷تا موجود زنده ی رنگارنگ داخل یه رنو... نمی دونم بهش چی میگن ولی بیشتر شبیه هفت میوه بودیم... خوابم میاد... -دختره ی بهمنیه شلوغ... 

خونه... -تار... -باقالی!!!!!... -چیپس خرما... خواب... متکا... -خنده!... خواب...-مررم پاشو٬ چایی آمادست... خنده... چایی...خواب... خوا... ا... ا... ا... ا...

۹:۲۴صبح... گرما! نذاشته کسی بخوابه... من٬ زیر پتو٬ دوتا بلوز٬ شلوارجین٬ جوراب پشمی!... -تو حساب نیستی٬ اگر آدم بودی خوابت نمی برد... آدم؟! خیلی وقته متوجه نیستی اینی که میگه و می خنده یه آدم برفیه...

سلام به باد... سلام به کوچه... به دوده... به زمین... به شیب... سلام به بوستان... تاب می خورم... تند... تندتر... صفحه های رنگی... زمین سبز...باغ... درخت تنها... شاخه ها... سرسره... شاخه ها... درخت تنها... چشمامو می بندم... الان فقط تاب می خورم... شایدم تاب داره منو می خوره... بذار بخوره... بخوره... می خوره.....

 

*نمی دونم اینجوری بود یا اونجوری! در هر صورت تقصیر مغالیق بود که خواست ادامه بدم!  :دی

*بعد از مدتها دوباره ۵ شدم! ممنون از مغالیق...

*مهدی مادر کانتینیو!

+ نوشته شده در 87/01/30ساعت 16:45 توسط ... |

 

                     

 

چند تا  پله رو میای

می ایستی

فکر میکنی

تصمیم میگیری

و

.

.

.

یا الله!

ما هم اومدیم جماعت

(حتما جای خوبیه که گفتن بیا)!

 

همه سلام............

 

 

 

 

 

با تشکر از تو بخاطر دعوتت و تقلب این عکس ( می دونی که کجاست؟!)

 

امضا: یه زیر زمینی تازه وارد

 

+ نوشته شده در 87/01/28ساعت 23:14 توسط ... |

قرمز/قرمز/قرمز/شما حالتون خوبه اقا؟سرم را از رو ميز بلند ميكنم/دستمو از رو چشمهام بر ميدارم/اره چيزي نيست فقط تير خوردم!/تعجب مي كنه/شوخي كردم/لبخندي ميزند و ميگوييد:انتخاب كرديد؟يه قهوه لطفا/ميزقهوه اي يكدست با روميزي سفيد و يك زير سيگاري خالي/اشناست/ارام ميشوم/ سيگاري روشن ميكنم/كرخت ميشوم/صداي پيانو و مردي كه با صداي رسا ميخواند/(تو دلت بوسه ميخواد....)/چند ميز انطرفتر دختر و پسري با زاويه ي كج نسبت به من نشسته اند/نيم رخ دختر را ميبينم/پسر پيداتر است/اضطراب دارد/دختر ارام نشسته و گوش ميكند/سعي ميكند ارامش كند/زيباست/اولين روز كلاسهاست/مثل هميشه ته كلاسم/كلاسي نسبتا بزرگ باصندلي هايي كه يك راه باريك انها را به دو نيم كرده/استاد هنوز نيامده/همه با هم غريبه هستند/روي دسته  صندلي چوبي مينويسم:غريبه ها چه مي اورند؟پشت پنجره كوها دست به چانه ي خدا زده اند/خسته به نظر ميايد/زير لب ميخوانم :كوها باهمند و تنهايند همچون ما ..../استاد وارد ميشود/هميشه همان.../در كيفش به دنبال ليست مي گردد /كلاس ساكت ساكت است/روز اول است/روز را دوست دارم اما از روزگار مي ترسم/بچه ها را دوست دارم اما از اينه ميترسم/سلام را دوست دارم اما از لبانم ميترسم/قانون را دوست دارم اما.../حاضر/ استاد يكي يكي صدا ميزند/با اسم هم اشنا مي شوند/غريبه ها اشنا ميشوند!/در كلاس باز ميشود/او وارد ميشود با چشم هايي خواب الود/اجازه؟/همه مي خندند/استاد سرش را پايين مي اورد و از پشت عينك نگاه ميكند/لبخندي ميزند/بفرماييد/از ميان صندلي ها رد ميشود و مينشيند/نگاهش چون دفتر مشق كودكي سر به هواست /نيم رخش.../شاعر از هوش رفت!/ديگر هيچ چيز نمي بينم/بيدار كه ميشوم كلاس تمام شده و غيبت خورده ام!/هميشه تكرار شد/ان چشمان خواب الود در صورتي گرد و كشيده با مقنعه اي كه بر سرش زار ميزد و از زير ان طره ي مشكي موها با خطهايي از طلاي افتاب پيدا بود/نه هميشه تكرار نشد!/به خودم ميگويم كه چه خوش باوري مرد!/تلخ است/تلخ تلخ/قهوه را مزه مزه ميكنم/پسرك بيقرار است/انگار بادبادكش را باد به اسمانها برده/دخترك دلداريش مي دهد/پسرك اهي بلند ميكشد و سر را پايين مي اندازد/دخترك نگاهش ميكند/چيزي نمي گويد/دست پسر را در دست خود ميگذارد و نوازشش ميكند/كسي كه مهرباني يك جسم زنده را به تو ميبخشد بجز درك حس زنده بودن چه مي خواهد؟؟/پسر ارام شده/حس ميكنم چيزي باقي مانده/چيزي مثل ته مانده ي يك قهوه كه ميشود با ان فال گرفت/صورت حساب را ميدم و بيرون ميام/خيابان اشناست/مجموعه ي شهر در پيشم است/بي انكه بخواهم انرا ميروم /با خودم ميگويم قبلا هم ديدي اش/دستفروشي كنار خيابان روياهايم را ميفروشد/پسرك همچنان در كنار جوي اب ميدود/اقا يه فال بخر!اقا يه فال بخر!

از اين سموم كه بر طرف بوستان بگذشت

عجب كه بوي گلي هست و رنگ نسترني

.

.

.

(ابان)

+ نوشته شده در 87/01/28ساعت 0:8 توسط ... |

 

شروع حرکت از اولین پیچ بستنی قیفی بود...

از اول دوتا باتومشو درآورده بود و همینطور پیچارو رد میکنه...

وسط راه یکی از باتوماش از دستش ول شد و سر خورد، رفت پایین...

با همون یکی ادامه داد...

به سختی رسید به قله...

اما خیلی طول کشیده بود...

یهو بستنی آب شد و...

- برگشت سر جای اولش؟!

نچ!... در شیرینی بستنی غرق شد!!!!!

  

زیرزمینیه پیچ در پیچ

+ نوشته شده در 87/01/27ساعت 17:44 توسط ... |

سايه ي درختان بر هم بود و باد اشفته مي وزيد   

صداي پايشان را ميشنيدم

تمام روز صداي زني با من مي گفت:

((طناب دارت را ميبافند

طناب دارت را ميبافند))

صداي پاي اشنايشان را ميشنوي؟

شهوت زاري بر جنازه ي بر دار شده در نگاهشان زبانه ميكشد

صداي پايشان را ميشنوي؟

 

باد

باد اشفته

راحتم بگذار

بگذار دست بر پيشانيم بگذارم و پنهان كنم اين خطوط را

تا نگاه نازكش در گره هاي اين ويراني گم نشود

در واپسين لحظه

 

بغضت را با اسمان ببار

دردي گران داري

 

باد

باد

قطرات اشك بخار ميشوند در چشمان داغم

و در دود سيگار پرواز ميكنند

تا نسوزانند زخمهاي گونه ها را

كه اسمان ديريست در بغض من

گرماي تابستان را مبارد

 

 

باد

باد

پدرم هميشه ميگفت:((اين چنين نخواهد ماند))

اما ماند

و چروكهاي خستگي

چون خنجري پيشانيش را مسله كرد

 

صداي پايشان را ميشنوي؟!

در كسوت مردگان

تابوت به دوش نزديك ميشوند

زاري را از پيش اماده شده اند

و اوازشان

همه اواز

لعنت است

 

نمي خواهي فرار كني؟!

خويشتنت را بر چوبه ي دار ميبينم

كه چون اونگ جهان

برايشان تنها ياد اور زمان مرگي خواهي بود!

 

باد

باد

زمان مرگ ما را چه زود از ياد خواهند برد

و از تمام بودن ما

چيزي جز پرواز نگاه جنازيمان در اسمان

باقي نخواهد ماند

 

باقي نخواهد ماند.

.

.

.

(ابان)

+ نوشته شده در 87/01/26ساعت 21:38 توسط ... |

 

سعی میکنم درست نگهش دارم ولی از دستم میافته...بچه از دستم میافته ، با رها شدنش منم باسرعت زیادی سقوط میکنم ، من ایستاده ام و اون با لباس سفید نشسته ، میگه چقدر ییرهنت زشته ، شیطانیه ، شیطان لمسش کرده ، پسره زبونش از تو دهنش افتاده بیرون و خرناس میکشه تعجب میکنم که چرا اینقدر زبونش درازه ! به خودم میگم دچار شیزوفرنی شدی! اینا از علائم مالیخولیاست...

 

سرم داغ شده نور چشمامو میزنه ، بیدار میشم طرف راست سرم درد میکنه / زنگ میزنم و میگم که امروز سر کار نمیام ،

=چرا؟کاری داری؟

من: نه فقط حالم بده.

= خب امروز بارگیری داریم بیا باید فاکتور ها رو بزنی

من : راستش اصلا" حالم خوب نیست

= خب دیرتر بیا ولی بیا ساعت 10 بیا

 

چایی رو شیرین میکنم( باز زیاد شکر ریختم) چند تا لقمه میخورم و سیگارم رو روشن میکنم سنگینه احساس سستی میکنم ، هر روز به خودم میگم دیگه نمیکشم...مسخره!

 

مامان میگه که تقصیر توست! تو باعث شدی! ( باز هم انگشت اتهام ...!) میگم خودش خواست ! خودش شروع کرد ! تقصیر خودش بود ! میگم که بهش هشدار داده بودم ( لعنت به من از اولش میدونستم که اینجوری میشه...الاغ!) میگه من دوست ندارم ضربه بخوری یا به کسی ضربه بزنی / میگم من به کسی ضربه نمیزنم اگه ضربه ای که میخورم رو بتونم تحمل کنم / ادامه میده که تو چنین و تو چنان...(در همین لحظه سیم اعصاب میبرد)

 

 یه کدئین و یه آلپروزولام میرم بالا

 

گوشی زنگ میخوره=: کجا هستی؟ من:  دارالرحمه!دارم میام / گوشی زنگ میخوره = خب چته ؟ معلومه چه مرگته؟ چرا اینجوری شدی؟ آره همیشه هینجور بوده... سارا خورده! سارا برده! سارا فلان! سارا بلان! شوهر میکنم زن میگیرم اصلا" برات مهم نیست ، مگه نه؟! کبریت ، چهارشنبه سوری ، تیغ و رگ ز جمجمه تپانچه...زر مفت- زرمفت- زرمفت- ... شعر فلسفی - ... شعر فضایی -  ... شعر اتمی.. (سیم اعصاب که بریده بود را به خاطر دارید؟)(هرگز در هنگام عصبانیت رانندگی نکنید)

میبافمش: یکی زیر یکی رو یکی رو جا میندازی!

 

میرسم به محل کار، حساب فلانی چی شد؟ فاکتور فلانی رو پرینت کن ، 100تا واسه فلان ...! ، 50واسه فلان مادر به فلان! ، چرا هر وقت برات چایی میریزم نمیخوری؟ ، برو پیش فلانی اگه حسابش رو صاف نکرد بگو چکش رو فرم میزنیم میکنیمش تو ، نفروش گرون میشه ، ردش کنیم بره...زنگ بزن بگو حواله چی شد؟ بگو قول داده بودی...

 

خسته شدم ( مگه بار اوله؟)

 یکی در گوشم یه چیزی میگه...رضا ، کجایی رضا ؟ مهرزاد زنگ میزنه تو مطب دندونپزشکیه ، حرف میزنه ، گوش میدم اما نمیفهمم چی میگه ، رضا ...

مهدی میگه کجایی ؟ خبری ازت نیست؟ یه مدته خودت نیستی !

هنوز سرم درد میکنه ، رضا میگه نمیتونم غذا بخورم ، فیلتر به فیلتر وینستون آتیش میزنیم ، میگه تو چته ؟ چرا این شکلی شدی؟ (اه چه بیرنگ و بی نشان...)

 نگاش میکنم : موقشنگ تو دل برو ، چی باید بهش بگم؟

 

به مهرزاد میگم آدمها رو به صورت تابلو نقاشی میبینم ، خودم؟! : غبار...

حواست جمع باشه باید حواست جمع باشه پسر، بغلت رو پبا نمالی ،

 مرتیکه اینجا صاحاب داره...

 سرم داره گیج میره ... راستی قبض آفتابه رو ندادم ، پول فلانی رو گذاشتم کنار ،

باز یادم رفته زیر کتری رو خاموش کنم ، دیگه چی یادم رفته ؟ گور پدرش...

 

نامجو داره میخونه :  یک روز از خواب پا میشی میبینی رفتی به گا...  

چشمامو می بندم :

یه روزی میرسه بالاخره که با هم روبرو میشیم ، من وتو ، تو و من ،

  مثل فیلمای وسترن عهد جاسم گوزو ، هفتیرتو بکش پسر،

 هی اسطوره قدرت ! من بهت میگم چطوری فکر کنی!

 

چشمامو باز میکنم :

اون یارو دماغ عقابیه از بالای عینکش نگام میکنه و به و اون خانم خوشگله میگه :اسکیزوفرنیه حاده!

 روزی سه دفه بهش شوک بدید بعد هم ببندینش تو اصطبل بهش تلیت نون سنگک بدید تا خوب تقویت بشه... بعد یه نگاهی به  سینه دختره میکنه و میگه : بابک کجاست؟

 =تهرونه

: خب کجا ببینمت؟

= ساعت 8 پیتزا تلمبه !

 : مرسی خانومی ...راستی امشب باغ ردیفه!

 

 کافی من: چی میل دارید؟

من: یه تشت آب سرد لطفا"...!

 

 

...................................................................................................................................

پ.ن: یه تشت آب سرد لطفا"

پ.ن2 : میدونم از سیال ذهن نوشتن چیزی حالیم نیس...انگار یه جای خالی هایی داره که زود براتون پرش میکنم!

 

پ.ن۳: این متن به نحو احسن جرخ و تعدیل شد!!!(دست خودم نیست گاهی دچار صراحت لهجه میشم!)                                         

 

                                                                                         

 

 پ.ن۴: زحمت ادامه با مریمی

                                                                                                             مغالیق

 

+ نوشته شده در 87/01/26ساعت 15:24 توسط ... |

 

نشونه ی درد داشتن این نیست که یه گوشه بشینی زار بزنی...

میشه یه بسته اسمارتیزو تا ته بخوری... بدون اینکه رنگی ببینی یا طعمی حس کنی.....

 

زیرزمینی رایت نو

+ نوشته شده در 87/01/25ساعت 19:54 توسط ... |

با نگاهی مو شکافانه به تاریخ متوجه خواهیم شد که پدیده ی وبلاگ نویسی نه تنها در ارتباط مستقیم با تکنولوژی و فن آوری است بلکه اصلا هم هیچ ربطی ندارد! بشر از دیر باز باکشیدن تصاویری از حیوانات و چهارپایان بر دیواره ی غارها سعی بر نوعی فعالیت وبلاگ نویسی داشته است . از نوع تصاویر پیداست که بشر غیر متمدن آن دوره همواره مخاطبینش را خر وگاو و قاطر قلمداد میکرده است.

در سنه ی 1342 پیش از میلاد آمریکا ، سرخپوستان دریافتند که میتوان به وسیله ی دود ناشی از آتش به قبایل چند صد کیلومتر آنطرفتر خود فحش های ناموسی بدهند.البته با پیدایش سازمانهایی به نام محیط زیست و بروز پدیده ای به نام آلودگی هوا اینگونه از وبلاگ نویسی کاملا منسوخ شده است.

 

انواع وبلاگ:

اگر شما صاحب وبلاگ هستید.همواره با نوعی از کامنتها با این مضمون درگیر خواهید بود : " عجب وبلاگ قشینگی داری .به منم سر بزن" نویسینده: پسر عاشق تنهای بی کس در سکوت کویر ! .در اینصورت تفاوتی نخواهد کرد که پست شما فحش خواب آور باشد یا یک متن فلسفی ، مسلمآ بدون خوانش نوشته ی چرند شما اینگونه اشخاص یه شما اعتماد به نفس کاذب خواهند داد. با نگاهی موشکافانه به اینگونه افراد در خواهید یافت که تمامی آنها عاشق بوده و دوره ی طویلی را روی صلیب،صندلی میخ دارو زیر چرخ خیاطی فاف گذانده اند.

توصیه :با اینگونه وبلاگها به راحتی میتوانید تبادل لینک کنید .دستنوشته ها را در هنگام قطعی آب برای دم کوزه (نمیگم آفتابه،بی تربیت!) استفاده کنید.

 

گونه ی دیگر از وبلاگ، دادن تصاویر موهوم و تیکه پاره از نویسنده ی وبلاگ است .که معمولا با خشم، چس ناله،گله از حضرت باری تعالی، بیزاری از موجوداتی به نام انسون! بالاخص جنس مخالف است.

توصیه :  با گذاشتن یک کامنت مبنی بر " ااااا بابا میفهمم چی میگی "در مواقعی تا سه شبانه روز نویسنده را بی خواب کنید.

واژه های کلیدی این وبلاگها : دریدن،پاره کردن،جردادن!، درد تنهایی،همتون بدین!،تف به شرفت،فریاد  جیغ  عربده  و حتی صداهای بلندتر!

جمله ی طلایی : دیگر نمیخواهم زنده بمانم!

 

اما شکلی از وبلاگ نویسی ِمدرن و ایضآ پر طرفدار، روشنکری خاله زنکی میباشد.در این پدیده نویسنده دانای کل ، و دارای قدرت فوق تصوری در تجزیه و تحلیل داده های سیاسی اجتماعی فرهنگی هنری تلوزیونی جنسی مذهبی صوتی تصویری سوری سماقی و سنجد و سمنو میباشد.

یک سوتی در برنامه های تلوزیون یا نوشته ای در صفحه ی آخر نیازمندی های خبر جنوب میتواند بزرگترین دغدغه ی بشریت باشد .

مواد لازم جهت تهیه ی وبلاگ روشنفکری : لحن طنز ، به میزان لازم\ اعتماد به نفس ، در حد تیم ملی \ ریزبینی،دو عدد متوسط\روغن چرخ کرده ،250 گرم\چاک دهان ،دو کفگیر\ آگاهی از مسایل مذهبی ، در حد شنیده ها \بقیه مواد لازم ،به میزان لازم.

اگر با این گونه از وبلاگها آشنایی کافی ندارید .چندان راه دوری نروید .میتوانید پست من را بخوانید !

توصیه : توصیه ای ندارم !(آخه الان پای خودم گیره !)

 

نتیجه ی اخلاقی شماره ی 1 : دیر رسیدن بهتر است از ثروت .

نتیجه ی شماره ی 2 : تمامی مسایلی که در موردش صحبت میکنیم.( عشق ،سیاست،اجتماع،درد،تنهایی،زندگی....) هنگامی اثر بخش و مفید خواهند بود که ناشی از یک درک عمیق درونی باشند .شعار دادن و قیافه گرفتن کار چندان دشواری نیست

پ ن : قصدم تمسخر یا آزار دادن کسی در این پست نبود .قصدم فقط و فقط توهین بود نه چیز دیگه ای !!!!

                                                                    

                                                             تاریکی(مهرزاد)

+ نوشته شده در 87/01/23ساعت 15:17 توسط ... |

                                              اگر كوسه ماهيها ادم بودند.....

 

 

دختركوچولوي صاحبخانه از اقاي ((كي)) پرسيد:

اگر كوسه ماهيها ادم بودند با ماهيهاي كوچولومهربانتر مي شدند؟

 

اقاي ((كي))گفت:

البته/اگر كوسه ماهيها ادم بودند

توي دريا براي ماهيهاي كوچولو جعبه هاي محكمي مي ساختند

همه جور خوراكي توي انها مي گذاشتند

مواظب بودن كه هميشه پر از اب باشند

هواي بهداشت ماهيهاي كوچلو را هم داشتند

مثلا وقتي يك ماهي كوچولو باله اش را زخمي ميكرد

بهش ميرسيدند تا زود و بي هنگام نميرد

براي اينكه هيچ وقت دل ماهي كوچولو نگيرد

گاه گاه مهماني هاي بزرگ ابي بر پا مي كردند

چون كه

گوشت ماهي شاد از ماهي پكر لذيذتر است

در ان جعبه اي بزرگ براي ماهيها مدرسه هم مي ساختند

در ان مدرسه ها به ماهي كوچولوها ياد ميدادند

كه چه جوري به طرف دهن كوسه ماهي شنا كنند

ماهي كوچولوها بايد جغرافي هم ياد بگيرند

تا بتوانند كوسه ماهيهايي را كه اين ور و ان ور لم داده اند پيدا كنند

گيرم اگر كوسه ماهيها ادم بودند

درس اصلي ماهي كوچولوها اخلاق بود

به انها مي قبولاندند كه زيباترين و با شكوه ترين كارها براي يك ماهي كوچولو اين است كه

خودش را در نهايت خوش وقتي تقديم يك كوسه ماهي كند

به ماهي كوچولوها ياد مي دادند كه چطور به كوسه ماهيها معتقد باشند

و از ان مهمتر چه جوري خود را براي يك اينده زيبا مهيا كنند

اينده اي كه فقط از راه اطاعت بدست مي اييد

ماهي كوچولوها ميبايست از همه ي انديشه هاي مادي

و از تمايلات پرهيز كنند

و اگر يكيشان دچار چنين گرايشي بشود

ديگران وظيفه شان حكم ميكند كه كوسه ها را خبر كنند

اگر كوسه ماهي ها ادم بودند

در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت

از دندان كوسه ماهيها تصاوير زيباي رنگارنگي ميكشيدند

دهان و گلوي كوسها را به شكل زمين بازي و تماشاخانه در مي اورند

ته دريا نمايشنامه هايي روي صحنه مي اوردند

كه در ان ماهي كوچولوهاي قهرمان

شاد و شنگول به دهان و حلقوم كوسه ها شيرجه مي رفتند

همراه نمايش

اهنگ هاي محسور كننده اي هم مي نواختند كه بي اختيار

ماهي كوچولو را به طرف دهن كوسه ها مي كشاند

در انجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت كه

به ماهي ها مي اموخت كه زندگي واقعي در شكم كوسه اغاز ميشود

اگر كوسه ماهيها ادم بودند

ماهي كوچولوها ديگر برابر نبودند

گروهي عالي مقام و صاحب منصب بر ديگران فرمان ميراندند

ماهيهايي كه بفهمي نفهمي بزرگتر از بقيه بودند

اجازه داشتند كوچكترها ميل كنند

و اين خودش به نفع كوسه ها بود

چون از اين راه براي خود انها لقمه هاي بزرگتري اماده ميشد

از اين مهمتر

ماهيهايي كه معلم بودند يا رئيس يا مهندس يا قوطي ساز

مدام به ماهيهاي ديگر امر و نهي مي كردند

و انها مي گفتند چشم

مطلب را درز بگيريم

اگر كوسهها ادم بودند

زير دريا هم تمدن وجود داشت/

.

.

.(ابان)

+ نوشته شده در 87/01/23ساعت 12:26 توسط ... |

چشمامو باز  میکنم.سعی کرده بودم که داد نزنم. دندون پزشک : درد داشت ؟  من : نه ... دندونم رو ببینم ؟ نصف دندون عقلم پوسیده بود ...پیچیدمش لای دستمال کاغذی . بالاخره یه روز یه دندون پزشک همه چیزا رو ازم میکنه !  همیشه اولویت با پوسیده هاست . موبایلم رو نگاه میکنم . میس زیاد داشتم .باید جواب بدم

قرصها اثر نکرده بی خوابی دارم ... اوه دیر شد ... ۴۵ دقیقه ی دیگه خودمو تو کلاس میبینم ... استاد یه مشت شر و ور روی تخته نوشته و یه توضیحاتی میده که هیچ ربطی به نوشته ها نداره .بچه ها سوالایی میپرسند که اصلا به جفتش مربوط نیست . استاد هم جوابایی میده که ...! یه نگاه به بهروز میکنم ( یه چشمک یعنی من میرم بیرون سیگار بکشم ) ... اونایی که زیاد از کلاس میرن بیرون سیگاریهای دانشگاهن.خوابم میاد خوابم میاد

کلاس تعطیل شد ... یه عده دنبال دخترای دانشگاه ... یه عده هم با ماشین میخوان چرخ بزنن ... دقت که میکنم هیچ چیزی شبیه به اون تعریفی که ازش شده نیست .خوابم میاد .

نمازخونه دانشگاه ساعت ۱۰ صبح. از قبل به بچه ها سپردم صدام بزنن از کلاس بعدی جا نمونم . کاپشنم رو لوله میکنم میزارم زیر سرم . الله اکبر ( مثل اینکه همه تازه یادشون اومده باید نماز قضا بخونن) یکی از دوستام صدام میزنه : چیزیته ؟حالت بده رگای صورتت توی خواب زده بیرون! / خوابم میاد

داداش میگه اگه مامان نبود من و تورو باید الان گوشه ی خیابونا جمع میکردن . عصبی ام سیگار دستم و توی یه کوچه دارم راه میرم ... فکر میکنم باید یه واکنش خشن نشون بدم ... یه آدم با خودش میگه اینها همش آزمایشه ...

محمد میگه ۲۴ سالگی سنیه که حس میکنی باید با همه چیز درگیر شی باید با مسایل مالی اجتماعی با خدا درگیر شی

توی پارک با رضا نشستم ساعت حدود ۱۱ شب هست . یه جای دنج پیدا میکنیم .تو این ساعت بچه ای توی پارک نمیبینم ... گرسنمه یه گاز به ساندویچ میزنم . فاصله ی ۵ متری پشت سرمون دو تا پسر دارن با دوتا دختر حرف میزنن.چرا اینجا بچه ای نیست ؟دخترا رد میشن ...یکیشون انگشتاشو  با یه ریتیم آروم بالا و پایین میکنه : واقعا احترام ازشون میبارید ... ۱۰ ثانیه بعد دوتا پسره : عجب مالهایی بودن حتما ببریمشون ....!( پوز خند زدم ) .

هیچ چیزی شبیه خودش نیست. خوابم میاد

دارم توی خیابون راه میرم.طبق معمول لباس گشاد پوشیدم .اینجوری حس میکنم بیشتر توی خودمم.نقاب کلاهمو میکشم پایین .سرم پایین .زانوم آب آورده فقط بوی عطرهای مختلف به مشامم میخوره ... چندتا : ناموسآ إل .ناموسآ بٍل چند تا :خاک تو سر دوست پسرش  .چند تا ...

خوابم میاد ولی خوابم نمیبره . ساعت ۲ نصف شبه ... حیاط ،هوای خنک، ستاره ها ، تاریکی،سیگار ، خدا ...

                                                                  تاریکی(مهرزاد)

پ ن : از پس این متنه همچین بر نیومدم . مغالیق ادامه بده پی ال زد!

+ نوشته شده در 87/01/22ساعت 21:9 توسط ... |

پرسيدم كدومشه؟صورتم عرق كرده بود و تمام وجودم لرزش داشت/انگار تمام استخونهاي بدنم اب شده بودند و از پوستم بيرون مي زدند/تعادل نداشتم/دوباره پرسيدم كدومشه؟پشت در پسركي با بادبادكي در بغل گريه مي كرد/مرد به تخت اخر اشاره كرد/نور ابي رنگي سايه درست كرده بود/ارام به سمت تخت رفتم و ملافه را كنار زدم/موهايي كوتاه داشت و در لاله گوشش مي شد جاي گوشواره را ديد/پرسيد خودشه؟نفهميدم/محو شده بودم/لبهاش كبود شده   بود/دور گردنش جاي خون مردگي بود/شايد در ان لحظه زبانش را جويده بود/به ناخنهاي كبودش نگاه مي كردم /هيچ احساسي نداشتم فقط تمام بدنم خيس بود/احساس مي كردم در بدنم استخوان نيست/مرد دوباره پرسيد خودشه؟نگاهي به او كردم/پشت در كسي فرياد مي كشيد/به سمت در دويدم/پسري با بادبادكي در دست فريادمي كشيد و دور ميشد/تمام تلاشم را كردم كه بهش برسم و ازش بپرسم چرا فرياد مكشي؟دست و پا ميزدم و فرياد مي كشيدم كه از خواب پريدم/رختخواب خيس خيس شده/به حمام رفتم/تمام بدنم مي لرزيد/دوش را تا اخر باز مي كنم/اب كمي ارامم ميكنه/تمام اتفاقات از ذهنم ميگذرن/مشق هايي كه زود نوشته ميشد/توپي كه هميشه بود/كوچه اي كه زير قدمهاي ما ارامش نداشت/شيشه هاي شكسته/اولين جوانه هاي سيبيل!/قلدري/فوتبال تيغي/ايستگاههاي اتوبوس/تمام دختراني كه من دوستشان داشتم/ترانه هاي عاشقانه/اولين شعري كه نوشتم/اولين سرگيجه ي سيگار/كنكور/دانشگاه/ارمان!/سياست...تمام ارزوهاي بر باد رفته/انسان اهلي شده/تمام چيزهايي كه نشدم/تمام انسانهاي حرام شده....

 

مامان ميگه حالت خوبه؟يادم مياد مدت زيادي كه دوش باز مونده/ميام بيرون/لباس ميپوشم و از خانه خارج ميشم/سرم درد ميكنه/خالي خالي شدم/تهي/چند روز پيش وقتي ديدمش هيچ احساسي نداشتم/همون موقع بود كه فهميدم خالي شدم/تهي/خيلي به خودم فشار اوردم كه ... نه نبود/سيگاري روشن كردم/ابشار طلائيها روي ديوار غوغا مي كردند/بوي رطوبت مي امد/بوي نم باران/به اسمان نگاه ميكنم/هيچ خبري نيست/

دستا بالا!پسر بچه تفنگش را سمت من گرفته و مي خندد/دستانم را بالا ميبرم/جاي دندانهاي افتادهاش خنده ام انداخت/شليك كرد/من تير خورده بودم/به ديوارهاي كنار خيابون تكيه دادم و نشستم/به پسرك نگاه مي كردم كه كنار جوي اب مي دود/موبايلم زنگ مي خورد/مهرزاد است/عذر خواهي مي كند كه جواب تلفنم را نداده/ميگه دندانپزشكي بود و حالا داره ميره در مغازه/خداحافظي مي كند/تنهايي اذيتم مي كند/ان يكي هم موبايلش در دسترس نيست ان يكي هم خودش/خنده ام مي گيرد/سيگاري روشن ميكنم/پسرك همچنان در كنار جوي اب مي دود/

دلم قهوه ي تلخ مي خواهد/تلخ تلخ

 .

.

.

(ابان)

+ نوشته شده در 87/01/22ساعت 13:36 توسط ... |

تا كجا ادامه دارد اين ديوارهاي سياه؟

تا كي؟

چند بار ديگر اين گلو از خشابهاي بغض پر خواهد شد؟

چند بار ديگر روزها تمام خواهد شد؟

چند بار ديگر به تابوت شب فرو خواهم شد؟

چند بار؟

چند بار ديگر سيگارهايم تمام خواهد شد؟

سيگارهايم تماتم شد

سيگارم تمام شد!

 

چند بار ديگر غروب خواهد شد؟

چند بار ديگر ان تصوير زنده ميشود؟

چند زمستان ديگر دستهايي يخ مي زند؟

چند بهار ديگر شكوفها چيده ميشوند؟

چند تابستان؟

چند پاييزديگركسي ريزش برگ درختان را نخواهد ديد؟

 

 

ان تصوير كه از كوچه گذشت محبوب من بود!؟

 

 

چند بارديگر در نگاه اشوبناك كوچه روان خواهم شد؟

تكه تكه

چند بار ديگر از نگاه ديگري وحشت خواهم كرد؟

 چند بار ديگر ابرها نمي بارند؟

 

 

چند بار ديگر

بچه خواهم شد؟

خواب خواهم ديد؟

 

 

سرفه هاي خشك سيگار چند بار ديگر خون را در شقيقهام فشار ميدهد؟

چند بار ديگر عمق حوض اب خواهم شد؟

كاشي شكسته اي

چند بار ديگر خيال در اسمان دودي حبس خواهد شد؟

 

 

چند بار ديگر عاشق خواهم شد

وشعري براي چشماني خواهم سرود؟

چند بار ديگر فرياد خواهم كشيد

تا انتهاي دشت

تا سر خط ناتواني؟

چند بار ديگر اينچنين

 

 

چند بار ديگر خواهيم زيست؟

تا انتها چند بار ديگر مانده است؟!

.

.

.

(ابان)

+ نوشته شده در 87/01/20ساعت 22:56 توسط ... |

با پيرمردي كه شرمنده كرده روزگارش را به تحمل هم صحبت ميشوم

باد كلاهش را بر مي دارد

افتاب ميتابد و اب حركت ميدهد

تا ببينم زمان چقدر گذشته

و

ان كسي كه نيامده چقدر دير كرده؟

ميگويد:ديگر خيلي دير كرده

ديگر خيلي دير كرده

 

چه كسي انقدر دير كرده؟

 

چراغها خاموش ميشوند

مردم از كنار هم رد ميشوند و به كار خود مشغولند

مثل هميشه غريب

 

چه كسي خيلي دير كرده؟

 

غريبه ها بي كاريشان را با هم رفاقت ميكنند

مثل اين دختر جوان كه از سنش بزرگتر به نظر ميرسد

يا ان پير پسر

اسطورهاي از گذشته ي نه چندان دور

 

 

 

سينه ام درد ميكند

جانوري عظيم سينه ام را مي فشرد

انگار گاوي وحشي در نفسم غرق شده

 

سرفه

سرفه

سرفه

 

گاو ارام نمي شود

كلاغي  به مغزم نوك ميزند

چه كسي انقدر دير كرده؟

 

چراغها روشن مي شوند

مردم همچنان از كنار هم مي گذرند

مثل ان زن شيك پوش كه چشم فروشي ميكند

يا اين مرد هرجايي كه همخوني ميفروشد

 

 

چشمانم رنگها را گم كرده اند

افتاب سياه تابستان را زرد ميبيند

اسمان و اب را ابي

و ان كسي كه انقدر دير كرده راكبود!

 

چه كسي انقدر دير كرده بود؟

 

باد كلاه بر سرش مي گذارد

افتاب ميرود

اب مي ايستد و پايان ميدهد

.

.

.

(ابان)

+ نوشته شده در 87/01/19ساعت 13:44 توسط ... |

ببخشید ما یخده غیبت داشتیم!

آمدیم٬ اما شکلات به دست...

دلم می خواد انقدر شکلات به خوردتون بدم که شکرک بزنید...

اصلن کسی پایه مراسم شکلات خورون هست؟!

اصلن شکلات خوروونو ولش... دلم می خواد انقدر صدای خنده هاتون بالا بره که گوش فلک رو کر کنه! ( با اون فلکم نه این فلک! )

دلم می خواد...

 

*دلم خیلی چیزا میخواد... خیلی چیزا می خوام بگم... به شماها... اما فعلن بیخیل!

واسه اون عکس بالایی هم هر اسمی خواستین بذارین... مثلن: اندر ره زیرزمین!!!!!

+ نوشته شده در 87/01/19ساعت 0:4 توسط ... |

ايستاده

پاسبانان سرسخت غم هاي خويشيم

مباداكسي براين حريم بي تاييد و سلام بگذرد

 ايستاده...

ايستاده ايم تا ثابت كنيم

گرچه تار به تار اين زمان بيهوده گذشت

اما با پودي از قداست بافته شده ست!

 

پ ن :یه مرد پیدا نمیشه ؟( بعضی وقتا حس می کنم شبیه این دخترای دم بخت شدم .دنبال مرد میگردم !! )

                                                                                 تاریکی( علیه السلام!)

+ نوشته شده در 87/01/18ساعت 18:37 توسط ... |

 

 

انسانهای بی گارانتی را دیده ای؟
میخریشان به بهای لبخندهایت
و شیطنتهای سر به فلک کشیده ات که دیگر ته کشیده است
کفگیر جوانی ات هنوز به ته دیگ نرسیده،
به خودت که می آیی فاصله هایی را میبینی
بین خودت و خودت
جا خوش کرده در لحظه های دلواپسی دستهایت
هر چه هست از برکت همین گارانتی هاست
مجوزی برای پس گرفتن لحظه هایت نداری
دلخوش باش به خاطره های ته ماندهشاید کفگیر جوانی ات آنها را در هجوم بعدی بالا بیاورد

سان

+ نوشته شده توسط .... در 85/07/25 و ساعت 15:20 | آرشیو نظرات
+ نوشته شده در 87/01/18ساعت 11:25 توسط ... |

 

GOLD روباه

 

زاغکی قالب پنیری دید

به دهان بر گرفت و زود پرید

بر درختی نشست در راهی

که از آن میگذشت روباهی

روبه پرفریب حیلت ساز

رفت پای درخت و کرد آواز

زاغ دانا که خود مدرس بود

این حکایت به یاد آمد زود

خود پنیرخویش به لانه نهاد

رفت وبرشاخه کردصدبیداد

گفت :ای تو زبون بیچاره

بیش از این حلق خود مکن پاره

من نه آن زاغ خام درماندم

روبها دست تو بسی خواندم

این که گفتی زبر همه دانند

کودکان شعر ما بسی خوانند

روبهک گفت:ای برادر من

پرکشان ونشین توبرسرمن

این چه نقل است توبه ماخواندی

قلب مارابسی برنجاندی

آن چنان کینه جوی بر گفتی

در دلم مهر خود همی رُفتی

من غنی از پنیرتوباشم

بر پنیر کم تو من شاشم

تومگر نام ما ندانستی

که به ماحرف زشت شایستی

ما همه مجمعان روباهیم

که طلا بهر زاغ افزاییم

چون که زاغ از طلا بشنید

از طمع آب از دهان بچکید

روبه حیله کار و فرصت باز

این چنین شرح قصه کرد آغاز

گفت نام ما GOLDروباه است

شیر از این قضیه آگاه است

ما بسی معدن طلا داریم

در عدد نیست هر چه بشماریم

ما طلا دهیم در ازای پنیر

همچو نان که در ازای خمیر

گر دو زاغ پنیر دار یابی

سکه ای از طلا تو دریابی

آن دو زاغ گر دوتا دگر یابند

سکه از بهر تو بسی قاپند

این قضیه شکل یک هِرَم است

بهر تو پول و سکه و دِرَم است

بعد اندک زمان به سرعت گوز

با پنیرت شدی طلا اندوز

زاغ گفتا که تو عزیز منی

غوره هم تو نِه ای مَویزِ منی

زود رفت و پنیر حاضر کرد

پیش روباه حیله کار آورد

روبهک گفت زاغ جان ریدی

طعمه را هم تو باز لاخیدی

روبهک خورد طعمه و در رفت

دیگ چشمان زاغ هم سر رفت

حراف

+ نوشته شده توسط ... در 85/08/16 و ساعت 8:33 | آرشیو نظرات
+ نوشته شده در 87/01/16ساعت 18:7 توسط ... |

 

اپیزود اول : سلام

 

اپیزود دوم : اینکه  در این چند صباح گذشته یک مقداری  دسترسی به نت برام مشکل بود

خب درک کنید دیگه .... بار عشق و مفلسی صعب است و میباید کشید!!!!

 

 اپیزود سیم : راستش روز اولی که بعد از مدتها اومدم و تو هرزنامه پست گذاشتم

به نظرم میومد که خیلی حرفا هست که باید بزنم

شاید خیلی چیزا رو باید توضیح میدادم

هم واسه بقیه (که نمیدونستم میان یا نه) هم واسه خودم

 

قدر مسلم من هم مثل خیلی های دیگه اینجا مهمون بودم

 

کی میخواد یا کی میتونه جلوی ملت رو بگیره که اینجا پست نذارن؟

کی فکر میکنه اینجا ارث باباشه؟

مگه اینکه اون توضیح کنار صفحه رو نخونده باشه

که بهتره همه دوباره بخونن!!!!

اپیزود چهارم : کسی اینجا هست بتونه در مورد بلوغ فکری توضیحی بده که با میزان شعور ما جور در بیاد و بفهمیم قضیه از چه قراره؟

 

 اپیزود پنجم ( یا چسناله پایانی) :

من اینجا تو کافی نت نشسته ام و حالم بسیار بده

کی میدونه چرا؟

و من میرم جیگرکی یه پاکت سیگاااااااااااااااار بگیرم

و...(چی میخواستم بگم؟؟؟؟)

 

 

 

 

 

                                                                                                         مغالیق

 .......................................................................

پ.ن: احساس میکنم این پست گنگ و نارسا میباشد ! شما ببخشید!!

 

+ نوشته شده در 87/01/16ساعت 11:51 توسط ... |

۱ـ از خودت مراقبت کن

۲ـکسی قرار نیست بهت کمک کنه ... قراره تو شکارش کنی

۳ـ همیشه وقتی میخوام برم پیتزا بخورم .توی راه سمبوسه فروشی های زیادی میبینم .وسوسه میتونه پیتزا رو ازم بگیره.

۴ـگوشیم افتاد توی آب و سوخت .نمیدونم خودم عصبی بودم و پرتش کردم یا اینکه خودش افتاد ...فرقی نمیکنه یه گوشی زیر آب یه گوشیه سوخته اس.

۵ - خیلی وقتا که با خودت صادق میشی میبینی تمامی خوبیهات زاییده ی توهماتته!اون موقع هست که احساس خلا میکنی که هیچی نیستی . میتونی جام تلخ رو بخوری و شکستنی ها رو بشکنی یا اینکه ببینی  که بدون توهمت هویت نداری و ادامه بدی !

پ ن : از فیلسوفی که من باشم سخن ها توانم گفت .غم نان اگر بگذاردم!!!

                                                                                           تاریکی (مهرزاد)

 

 

+ نوشته شده در 87/01/15ساعت 20:53 توسط ... |

 

اندر درون حکایات

 

سلام  سلام سلام

آهای بر و بچز خوبین ایشالا

خوش به حالین یا کوکاکولائین؟

 

رونوشت:

کسانی که این پست رو نباید بخونن:

1

آدمایی که عقل ندارن , یا در داشتن اش در شک هستن یا اونایی که با تیریپ افاضه کلام حال میکنن

2

آدمایی که بچه مثبت ان یا دچار این توهم هستن یا هدفشون تو زندگی تیریپ افاضه کلامه

3

آدمایی که آدمن یا دچار این توهم هستن که یه روز میتونن آدم بشن یا اونا که خمس و زکاتشونو میدن

اینا میتونن بخونن!!!!

 

 اما شماها  میتونین بخونین !!!

 

1-اندر حکایت مردمی که میدویدند

 

 

آقا ما یه روز صب ناشتا اومدیم  دیدیم زرشک هرزنامه نیستش

با خودمون گفتیم کلیدش که اینجاست پس خودش کجاست

یه کم به ذهنمون حال دادیم

دوتا وبلاگ دیگه رو هم بررسی کردیم دیدم آره بابا ورژن عوض شده و دات وانش اومده: دی

خوب طبیعی بود که در عین عصبانی بودن .خنده ام گرفته بود!!

بعد یه رفیقی رو دیدم تو چت که عصبانی بود( البته رضا باور کن من تلاش کردم آرومت کنم اما الان دارم

فکر میکنم واقعا تون موقع چی میگفتم بهت!!!)

 

بعد چشمام رو بستم و به تو فکر کردم

تویی که اینجا رو بستی----- دیدم نیتت لابد خیر بوده

اینجا خیلی اوضاش کرایسیز ی شده بود

اما این که با هیچکی هماهنگ نکرده بودی  و به عموم ما اطلاع نداده بودی این خیلی بد بود

باور کن

 

ما هم بنابه حس ابله بودنمون یه پست نوشتیم که اومدیم و دیدیم ای آقا  مرحوم هرزنامه احیا شده بسته شده

تا صاحبان اصلیش دور هم جمع شن و ...

 

 

2- اندر حکایت حال کوچه

 

محمد یه تیکه ای داره که میگه "هی عوضی"  از کجا اینو در آورده از خودش بپرسین

 

اما منم یه تیکه دارم که اصلا از اون ندزدیدم

 

اونم "هی ابله "استششششش

 

"ابله" اسم یه رمان معروفه که خیلی باحاله اما من نخوندمش جاش "جاودانگی "رو خوندم

 

چون من به علت مشغله های زیاد که به هیچ ابلهی مربوط نمیشه در کار بیزینس هستم!!!!

 

دیگه نیستم که پول شارژتون رو بگیرم

زکی تا حالا هم که کسی به ما نداده

شما میتونید حق شارژ رو به مصرف همسایه های خودتون یا صرف کارایی لوطی منشانه بکنین

( یه پست مدیریتی با گرید 14 بهم پیشنهاد شده)

 

 

3- اندر حکایت مردان بی ادعا

 

در باغ شهادت را که بستید!!!!

ور نه هر گبری به پیری میشود پرهیزگار!!!

 

4- اندر حکایت دوست که اوست

 

داداش مهرزاد

 ما حساب کار دستمون نمیاد

اگه گفتی چرا؟

چون ترتیب اعداد رو بلدیم

 

 

5-اندر حکایت حوصله مردمان

 

آدم باهوش مطالب رو زود میگیره

 

 

 

 

پی نوشت:

برداشت از متون ابلهانه بالا دست خود تونه

باور کنین من سواد شرح و بسط ندارم!!!!

 

 

 

خیلی خوبه که چیزی رو بتونی خالصانه بخوای

من سربلندیتونو از خداوند میخوام

 

 

پ  د ر ا م --- بلده طهران  ۲۹ سپتامبرالمبارک ۲۰۰۶

 

 

+ نوشته شده توسط ... در 85/07/07 و ساعت 13:46 | آرشیو نظرات
+ نوشته شده در 87/01/15ساعت 15:5 توسط ... |

این پست رو از آرشیو برداشتم

هر روز پست یکی از بچه ها رو از آرشیو بر میدارم و آپ میکنم

(البته قبلا" تهدید کرده بودم!!!)

............................................................................................................

راهی بهتر از این سراغ داشتی؟

تخته کردنِ در اینجا که کاری نداره..نیم متر چوب میخواد و چارتا میخ..۲ دقیقه اکونت میخواد و یه چنج پسوردِ ناقابل...بعدشم کافیه شرو بکنی و دیگه پیدات نشه!...کی به کیه..گور بابای بقیه...

به لجن کشیدنِ یه کار گروهی که همت نمیخواد..کافیه وسطِ سالن اجتماعات یه بادِ معده از خودت در کنی!...یا خیلی مختصر تر و بی دردسر تر پشتِ مانیتورت بشینی و با دوتا کلیکِ ناقابل ده تا قانون و نقض کنی!...

ما پوستمون کلفته...نه واسه کلاغ مترسک میزنیم..نه با سنگ بالشو زخمی میکنیم..ما یه قلم میدیم دستش و میگیم..بسمه الله!

هی یارو..بسمه الله!

راهی بهتر از این سراغ داشتی؟

یه یارو اُپرا کار میکرد..اینقدر داد زد که شیشه های مجتمع ترکید...نصفِ ملت سرما خوردن...

یه یاروی دیگه عاشق رنگِ قرمز بود...یه وینچستر برداشت کرد تو حلق رفیقش..شلیک که کرد از خوشحالی پر در آورد..آخه تا حالا قرمز به این مامانی ندیده بود..الان چند روزه کارش شده همین..آخه تصمیم داره سقفِ مجتمع رو قرمز کنه!

چند نفر زنده موندن؟..۳ نفر؟!...۴ نفر؟!...مجتمع بوی نا گرفته...از زیر زمین صدات نمیاد بچه..زنده ای؟...هی..با توام..اون یارویی که یه واحد زیر واحدِ خدا بود..اون کجاست؟..اونی که واحدِ بالای خدا رو قبضه کرده بود...پس اون چی؟...پولِ شارژ من هنوز تو دستمه..یکی نیست بیاد اینو از ما بگیره؟..اونی که اونروز تو کافی شاپ ایرادِ افاضات میکرد..اون الان کجاست؟..تو الان کجایی؟..ما چی؟...فلانی،از تو چه خبر؟...از اون یارو کار درسته که من میمیرم واسه دلِ پاکش کی خبر داره؟...هی جماعت...

تازه دارم میفهمم واسه چی سر خیابون همیشه یه ماشین هست با دوتا چراغ گردون روشن!

اینجا نه تگزاسه نه منهاتان...یه مجتمع هست واسه زندگی!..من عزیزامو بیشتر از اون عوضی دوست دارم...اگه میخوای اینجا ساکن شی از در بیا تو..اگه از دیوار بیای با لگد کفِ کوچه ای!

گروهان به صف..تفنگارو غلاف کنین..قلما بیرون..به سمتِ هدف..با فرمانِ دلت..آتش!

بابتِ تمام حواشی متاءسفم..

راهی بهتر از این سراغ داشتی؟..

من نداشتم!..همین!

                                                                                                                                           lvl®.ĠoР           

+ نوشته شده توسط .. در 85/07/04 و ساعت 14:2
+ نوشته شده در 87/01/12ساعت 20:23 توسط ... |

ما که همه جا تبلیغ کردیم اینجا هم روش.. البته با اجازه! هرزنامست دیگه.. آیا هاستینگ ویندوز با امکانات نامحدود می خواهید؟ برای اولین بار هاست ویندوز با امکانات نامحدود (پهنای باند – ایمیل – دیتا بیس و...) حتی با قیمتی کمتر از قیمت هاستینگ لینوکس ! فرصتی استثنائی برای شما. برای مثال : 250 مگابایت فضا ، همه ی امکانات نامحدود ، فقط 15 هزار تومان برای مشاهده لیست قیمت پلن ها و سفارش به : : WWW.vindoz.blgofa.COM مراجعه فرمایید. به زودی سایت ما نیز راه اندازی خواهد شد.. سایت در دست طراحی است. تلفن پشتیبانی : 5272742 0335
+ نوشته شده در 87/01/12ساعت 13:33 توسط .... |

 

من اینجا ...نوشت میکنم !

با تاثیر متقابل رنگها

با معجزه باور

یا هر زهرمار دیگر

امانوشت میکنم و کشت میکنم و میکنم...

..........................................................................

*) باشد که من آرشیو هزرنامه را دوباره آپ کنم

و...شاید که آینده از آن ما!(که اینجاییم!)

 

                                                                                  مغالیق

+ نوشته شده در 87/01/12ساعت 13:26 توسط ... |

در برابر ديوار و درزهاي عمودي سياه.سايه ي كه روي زمين افتاده سرش گنده تر است.سقف كوتاه.قدم زدن در اتاق.سرش درد ميكند.مدت زيادي است كه نخوابيده.شايد از اخرين باري كه خواب ديد مرده.پنجره ديده ميشود دستگيره دارد.سرش درد ميكند.پشت پرده نور باقي مانده است پشت در هوا.گلي روي يك كتاب با جلد سياه و كهنه.مردي در فاصله ي مساوي ميان دو سيگار خاموش ميشود.اشفتگي.سيگار.دود.سرش درد مكند.كسي از پله ها پايين ميرود و سوت ميزند.قرص مي خورد.از پنجره خيابان پيداست.پخش ميشود.پسري كنار جوي اب مي دود.به كوچه فرو مي رود.ساعتش را نگاه ميكند و صداي نازك زني را مي شنود و دستي را ميبيند كه گل سرخي قبول ميكند.با لباني قرمز و بوي نم باران.پسري در كنار جوي اب ميدود و ابرها بالاي سرش سايه درست كرده اند.اتش ميزند سيگارش روشن ميشود.قرص مي خورد.خوابش نميبرد.همه ي اتفاقات كوتاه كوتاه تكرار ميشوند.زن گل را به گلدان مي گذارد.گلدان كوچك سفيد با گلبرگهاي قرمز به رنگ لبانش.اب به درون ليوان ريخته ميشود.قطره اي از ديواره ي ليوان پايين ميرود و به ادامه ي ابها ميچسبد.در اتاق تنهاسايه.مرد پشت دستگيره ي در.باز ميشود.از كنار در خيابان پيداست.كسي در جوي اب ادرار ميكند.زن گلدان را بلند ميكند و مي گذارد روي ميز و خيره ميشود.دستها زير چانه اش و يك ابي يكدست سفيدي چمانش را پوشانده.سقف كوتاه.از خيابان بوي دود مي ايد بوي تخم مرغ سوخته.پسري كنار جوي اب مي دود.سرش درد مي كند.قرص.سيگار.دود دماغش را پر ميكند.كنار پنجره مي ايستد.پسري در كنار جوي اب مي دود و به خطوط ابي كه درون ان مي گذرد چشم دوخته.در دستش يك طناب و در ادامه بادبادكي كاغذي كه سر بلند مي كند.صداي نازك زني در كوچه مي پيچد و بوي نم باران.در فاصله ي دور موجودي با موهاي سفيد زندگي ميكند و بادها در ارتفاع كوتاهي موهايش را هزار تكان مي دهند....

.

.

.

.(ابان).

+ نوشته شده در 87/01/11ساعت 23:41 توسط ... |

 

زندگیه بعضی از این آدما شده عینهو آجیلای عید...

مغز شده هارو میندازن بالا...

و در کمال دنده پهنی منتظر کسی می مونن که بیاد و تخمه های آجیل رو هم واسشون مغز کنه!!!!!

 

زیرزمینی در عید نوروز

+ نوشته شده در 87/01/11ساعت 0:35 توسط ... |

یکه و تنها رها شده در تاریکی

ارام و مدام فریاد میکشد

وحشت زده از بازگشت صدای خود

                                      در همهمه ی باد

                                      میپرد از خواب اشفته

                                                             سوزان

از ترس به خواب میرود

در خواب فریاد می کشد...

.

.

.

..(ابان)

+ نوشته شده در 87/01/10ساعت 22:34 توسط ... |

خب

ما آمدیم

ما آمدیم ولی یک سری نکاتی هست که باید بهش توجه داشت.

بسیار توجه داشت!

اول اینکه لازم میدونستیم که قبل از هر اقدامی تو این وبلاگ با موسسین اولیه اش هماهنگی کنیم

یا با همه اونهایی که یه روزیی اینجا صاحب خلعت و مقامات و کرامات بودن

یعنی همه اونهایی که لینک وبلاگشون کنار این صفحه هست

اما خب مقدور نبود

یکی به این دلیل که بعضی از بزرگواران لینکشون رو از اینجا برداشتن

و بعضی دیگه کلا" وبلاگشون رویا تعطیل کردن و یا تغییر آدرس دادن که پیدا کردنشون در حیطه وقت ما نبود

 ودیگه یه سری مسائلی  که در حیطه و بلاگ نویسی  مطرحه و صحبت کردن در موردش از حوصله یه پست  مختصر خارجه

به هر حال  تلاشی شده  که اینجا رو دوباره راه بیافته

اگه شد با یه طرح نو

اینجوری شد که پا گذاشتیم تو یه راهی که فقط فکر کنیم بهتریم

علاوه بر اینکه فکر میکنم  همونقدر  که من اینجا هرزنامه رو از خودم میدونم

دیگرانی هم که اینجا بودن همین حق رو دارن

فرقش  اینه که ما آمدیم کردیم و دیگرون نی

به هر حال هنوز هم دیر نشده

هرکس لازم میدونه که باید بیاد اینجا و متذکر حرفی بشه بسم الله... وقت تلف نکنه!

مسلما" مشکلی در این مورد که  وبلاگ رو تحویل بدیم نداریم

تغییراتی ایجاد شده که به نظر برای تغییر فضا و حال و هوا میتونست مفید باشه

یه پست الکترونیک Gmail و یه اکانت persiagig برای هرزنامه گذاشتیم

و یه قالب جدید(که زیاد ازش رضایتی ندارم!)

 و در ضمن با عرض شرمندگی بسیار اون آهنگ بسیار زیبا و فجیع رو هم بر داشتیم

.

.

.

 وغیره و لا غیر!

 

..............................................................................................................................

 

پ.ن1: جناب شل سیلواستاین در کتاب کشف الاسرار من مبداء الی المعاد میفرماید:

احمقانه ترین روش درست کردن میلک شیک نگون دادن گاوه!

 

پ.ن2: قیمتها کاملا" مقطوع میباشد !

 

پ.ن3: بالاخره  واسه همه یک روز هست که از خواب پا میشن و میبینن رفتن به گا!

 

پ.ن4: مشترکین محترم ام تی ان هرزنامه  سل  موجودی حساب شما رو به اتمام است 

لطفا" نسبت به شارژ مجدد اقدام عاجل بفرمایید که بچه رو گازه!

 

*) این حکایت  "پ.ن" هم حکایت زنگوله دم تابوته ها!!!

 

 

                                                                                                     مغالیق

 

 

+ نوشته شده در 87/01/09ساعت 11:22 توسط .. |

اما آنچه به تمامی در میابم حقیقتیست که در پس این بازی نهفته است

(عدد بده !)

                                                                    اینجانب

+ نوشته شده در 87/01/08ساعت 11:40 توسط .... |

 

زیرزمینیه دست به چانه

+ نوشته شده در 87/01/07ساعت 20:42 توسط ... |

 

کوچیک(!) که بودم یه نوار قصه داشتم یه شعر خوشگلی می خوند:

قوقولی قوقول سحر شد

سیاهی دربه در شد

فرشته ها پریدن

ستاره هارو چیدن

.....

تا شب نگشته حاشا

بچه ها بیاین تماشا....

میاااااین؟؟؟؟!...

هرکی میاد بزنه قدش ( به قول یک از اهالی همینجا: شاید هم غدش! )

 

یه زیرزمینیه منتظر

+ نوشته شده در 87/01/07ساعت 15:38 توسط ... |

مطلب خاصی برای گفتن نیست

 ميگم كه جيگر ميخواد كه كسي قبلا اينجا كار ميكرده و الان بتونه آرشيو 2 سال پيش رو باز كنه و پقي نزنه زير گريه ...

ايضا سال نو  همگي مبارك باشه از اون ته زير زمينيا تا زير شيرونيا

حتي اونايي كه هيچ وقت حق شار‍ژشون رو ندادن !!

پ ن : مشترك ام تي ان هرزنامه از روي منبر پايين آمد !

                              

                                                                                                  اينجانب

 

+ نوشته شده در 87/01/07ساعت 11:58 توسط .... |

 

دلم نیومد اینجا سر بزنم و بدون پست برم...

چیز خاصی واسه گفتن ندارم... فقط...

دلم واسه همتون تنگ شده...

عید همتون مبارک...

و یه عیدی کوچولو واسه تمام اهالی مجتمع:

-;{@     -;{@

ممنون از آقای سه نقطه (یا چند نقطه) که باعث شد یه سری به اینجا بزنم.....

 

زیرزمینی مدل 87

+ نوشته شده در 87/01/06ساعت 23:37 توسط ... |

 

یه نفر پیدا نشد تو سال نو اینجا رو آپ کنه؟

های جماعت

با شمام

با همه شماهایی که یه روز اومدید و بعد هم راست دماغتون رو گرفتید رفتید

یه چیزی هست که باید بدونید:

 

نمیتونید تا ابد پشت گوش بندازید !

(بالاخره گذشته ات پیدات می کنه و تلافی سرت در میاره ...

 

آدم عوض نمیشه ، فقط نفس کم میاره!)

 

اگه بفهمید!!!

 

سال نو مبارک.

 

                                                                                  مغالیق

+ نوشته شده در 87/01/06ساعت 0:0 توسط .... |