هرزنامه
بعضي از چيزها وقتي گسترده و وسيع ميشن ديگه كنترل كردن و كوچك كردنشون امكان پذير نيست يا خيلي سخت و رنج اور اين كار ممكن ميشه مثل معده و مغز/مغز وقتي كه وسيع ميشه به داشتن رابطه هاي زياد و ساختن و پرداختن ايده ال هاي متفاوت و ارتباط و كوشيدن در جهت رسيدن به اين ارمانها مشغول ميشه/تا اينكه بعضي وقتا در لحظاتي به اين نتيجه ميرسه كه تمام ایدولوژی و فكرش غلط بوده و هيچ كدوم از رابطه هاش اوني نبوده كه اون فكر مي كرده/تمامش خيالات صادقانه اي(كه از اين لحظه ممكنه ديگه نباشه)بوده و در تمام مدت ازش سوء استفاده ميشده/به همين دليل يك دفعه قطع ميشه/همش قطع ميشه و به اين نتيجه ميرسه كه هيچي يا هيچكي ارزششو نداره/اما اون حجم اون وسعت اون ...چي ميشه؟واقعيتش هيچي/شايد اين همون لحظاتيه كه فرد منزوي ميشه و دو راه بيشتر نداره يا بايد خودشو بايكوت كنه و منزوي بمونه يا بايد تن بده و همنجوري كه فكر ميكنه غلطه رفتار كنه!برا اونوي كه راه اولو انتخاب ميكنه هميشه يه خلا عظيم از حضور وجود داره و در همون حال از حضور اكثر ادما رنج ميبرن مگر كساني كه معمولا حضور ندارن و رويا هستن و اگر هم وجود دارن دورن خيلي دور/اما خوش به حال اونايي كه راه دومو انتخاب ميكنن نميدونم چرا ولي فكر كنم اونجوري راحتره!!!
ديروز پشت چراغ قرمز ماشين خراب شد برق ماشين كاملا از كار افتاده بود/ماشين خاموش شد و هر چي استارت ميزدم روشن نميشد/كولر ماشين از كار افتاده بود/پنجره ها بالا/بخار نونهايي كه گرفته بودم داخل ماشينو به يه بخار پز تبديل كرده بود/ساعت 11:30/يكي از بزرگترين چهارراههاي شهر كه بيشتر مسير رفت و امد ماشينهاي سنگينه/پياده شدم تا با هل دادن حداقل ماشينو از پشت چراغ قرمز بيارم كنار خيابون/شروع مي كنم به هل دادن/تمام ماشينهاي اطراف فقط بوق ميزنن/هيچكس نمياد دستشو بذاره يه كمك مختصر بده تا از چهارراه رد شم/به زحمت بعد از چند بار سبز و قرمز شدن چراغ و شنيدن بوقهاي زياد موفق ميشم ماشينو بيارم كنار خيابون/نفسم بالا نمياد/خوشبختانه!به دليل رفت امد ماشيناي سنگين در اين ميرمسير تعميرگاه زياده/يه ماشين رد ميشه ميگه پايينتر يه تعميرگاه است ببر يه نشونيش بده/چند تا نظر كارشناسي هم ميده/حتي پياده هم نشد/خيلي متشكرم/پيشم خودم ميگم اقاي روانشاد احتمالا عقل خودم هم ميرسه!!!/تا نزديكترين تعميرگاه 500 متري فاصله است/خيابون شيب هم داره/سپلشت ايدو زن زايدو مهمان عزيزي از ره برسد!!!/افتاب تو مغز سرم/اينور و اونورو نگاه ميكنم چند نفر منتظر تاكسي هستن/با خودم ميگم شروع كنم به هل دادن ميان كمكم/ماشين به زحمت راه ميفته/به پشت سرم نگاه ميكنم/نخير خبري نيست/از ... بخار بلند ميشه از اين جماعت نه!!!فكر ميكنم من اگه جاي اونا بودم و يكي داشت ماشينشو هل ميداد حتا اگه كاميون بود نميتونستم همينجوري وايسم و نگاش كنم/نخير اصلا انگار كه نه انگار/ياد اي ادمهاي نيما ميوفتم/چه قياس مسخره اي!نمي دونم يه چيزي درونم ميگه نبايد ازشون كمك بخواي/ماشينو به زحمت تا تعميرگاه رسوندم/ پنج دقيقه بيشتر كار نداشت/استارت زدم روشن شد/خرجش دوتا هزاري بود/سوار شدم/كولر روشن كردم /يه نخ سيگار اتيش زدم و پامو گذاشتم رو گاز و رفتم/ديگه اصلا برام مهم نبود اينايي كه تو جنگه افتاب كنار خيابون ايستادن و میتونم تا یه جایی برسونمشون/ديگه هيچي ارزششو نداره/ترجيح ميدم ليوانم خالي باشه!ترجیح میدم بهم بگن خیالاتی/
بنماند هیچش الا هوس قماردیگر...!![]()
![]()
مغالیق
سلام اقاي برتولچي تولدتان مبارك!
اولين بار فروغ باعث اشنايي من با شما شد/فيلمي ساخته بوديد در بزرگداشت او چون در ان زمان هر چيزي كه به نوعي با فروغ رابطه داشت برايم جالب بود شما هم برايم جالب شديد!هر چند كه ان فيلم را هنوز نديدم اما اشنايي با اسم شما باعث شد تا با خود شما اشنا بشم و حداقل بقييه فيلماتونو ببينم و شايد شما باعث خيلي چيزا شديد...
اولين فيلمي كه از شما ديدم خيالبافها بود كه بقول دوستي بدون هيچ دليل خاصي دوستش داشتم هر چند كه الان شايد بونم چرا!نميدونم ميشه شما رو يه كارگردان بلند پرداز و خيال پرداز دونست يا نه ولي برا من هميشه اينجوري بودين/فيلم بعدي كه از شما ديدم اخرين تانگو در پاريس بود فيلمي كه شايد ده باري ديده باشم با برداشتهاي كاملا متناقض!بعضي وقتا فرياد كشيدم و لذت بردم بعضي وقتا هم فحش ركيك دادم و اينكه شما يه بيمار رواني هستيد!ولي بعدا به يه نتايج ديگه اي رسيدم/شايد همه ي ما بيمار رواني هستيم/به قول كوندرا شخصي ترين چيزهاي ادما همون چيزايي كه همه ي مردم بهش فكر ميكنن/شايد همه ي ما .....
براندو تو اين فيلم فوق العاده است به نظر من بهترين بازيشو انجام داده/و فيلم پر از ريزه كاريهايي كه هر بار از ديدنشون و كشف كردنشون لذت بردم/اخرين امپراطور و بوداي كوچك بعدي ها بودن/واقعا در باره ي اينا چي ميتونم بگم غير از اينكه ميخ كوبم كرد/زيباي ربودني را دوست دارم خيلي زياد شايد به خاطر لوسي!و اون سكانس اخر كه پسره بهش ميگه اين اولين بار من هم بود/اسمان سرپناه و باز هم سكانس اخر اون شتر مرغ/حرفهاي پيرمرده و سرگرداني زن/تنهايي/بي كسي/ ....و دو فيلم ديگتون كه هر چي فكر ميكنم اسمشون يادم نمياد كه از ديدنه اونها هم لذت بردم
اقاي برتولچي شما جز معدود ادمهايي هستي كه من حاضرم حقوق يك ماهمو بدم بشينيم با هم يه چايي بزنيم!همه ي اون كساي ديگه به ديار باقي شتافتن فقط شما و ماركز موندين!كه از اون هم به جاي خودش دعوت ميكنم!شنيدم حالتون خوب نيست/اگه شما هم ميخواي بري اين فيلم اخريو تمومش كن تا ما هم يه حالي ببريم/
واقعا حيفه شما نباشي و فيلم نسازي/به اميد ديدار!
حس سه تار نوازی را دارم ...
که از تمام هنرش٬ ناخن بلند انگشت اشاره اش باقی مانده است.....
دست در دست هم تاiDEATH قدم زدیم . دست ها چیزهای خیلی
خوبی اند ، به خصوص بعد از اینکه از عشق بازی برگشته باشند.
( در قند هندوانه ـ ریچارد براتیگان)
مغالیق
یه مطلب خوندم که بد نیست اهالی این مجتمع نیز حالش را ببرند:
کلید طلایی که باید هر زن شیک داشته باشد:
۱. یک پیراهن مشکی
۲. یک کیف دستی شیک و با کیفیت خوب
۳. عینک آفتابی
۴. یک دستبند یا النگوی طلا
۵. عطری گرانبها و خوشبو
۶. کفش های عالی با پاشنه بلند
۷. کت پوست و خز یا کتی از چرم عالی
۸. یک ساعت جواهرنشان و شیک
۹. روسری های ابریشمی
۱۰. اعتماد به نفس
*حالم بهم می خوره از تمام قواعدی که یه مشت آدم خجسته دل واسه جماعتی خوشحال تعیین می کنن... گند زدن به آدمیت و زندگی و زمین و ...
دور
درختي بلند بر پهناي كوير
بوسه بر پاهاي سراب
مردي تشنه
سايه اي از ماسه
سوار بر باد
پرنده ي مهاجر
راه گم كرده
هراسان
نزديك
ماسه هاي به دهن فرو رفته
چشمان به خاك پوشيده
دستان به هم نرسيده
چه نزديك چه دور......
پرنده ي مهاجر راه گم كرده
پرنده ي مهاجر راه گم كرده
زمين ترك بر ميدارد
پياده ميشوم
سيگار دود ميشود
درخت دار ميشود
باد مرثيه ميخواند
روزنامه مچاله ميشود
خيانت اشكار
كودك زاده ميشود
بزرگ ميشود
پير ميشود
مرگ ميشود
خيال تاب ميشود
خيابان سرسره
من پرت ميشوم
زمان كش ميشود
پولها بسته
بمب ساعتي كوك ميشود
اسمان باران
زمين خيس
مرد هراسان ميشود
اضطراب سيگار
درد سكته
بمب ساعتي منفجر ميشود
جنازه خيس
او دور ميشود
سوت قطار ميشود
من دلتنگ ميشوم
صورتم خيس ميشود
باران تندتر
فرزندانم نيامد هلاك ميشوند
كمرم خشك ميشود
او پير ميشود
من كنار خيابان جنازه ميشوم
مردم همراه ميشوند
سياه ميشوند
سفيد ميشوند
دوست ميشوند
او دور ميشود
او دور ميشود
...
زمين گور ميشود
موسيقي مرثيه
درخت دار...
او دور ميشود
او دور ميشود
حافظه ام سقوط كرده
اما
در گذر پر پيچ و خم اين راههاي پر هياهو
در سر هر پيچ ديگر منتظرت ايستاده ام
و
كاري جز اين ندارم كه هر روز به تو و اسمانت فكر كنم
دوباره كشف كنم از اخرين باري كه دوستت نداشته ام قرن ها مي گذرد
راحت بگويم
پنهان نميكنم كه همان چند هزار سال پيش
مي خواستم بگويم
دوستت دارم
اما نگران اسمانت بودم
ميفهمي؟!نمي توانستم
بايد كمي صبر كني
داده ام اسمانت را نقاشي كند
ان پسرك كفاش
يادت مي ايد چه زيبا كفشها را واكس ميزد؟
سالها بعد
وقتي هر دو
تو و سايه ات(من)
از كنارش گذشتيم
هنوز به دنبال رنگي براي اسمانت بود
اگر كمي صبر كني
شايد چند هزار سال ديگر
- وقتي كه فكري به حال اسمانت كردم –
در بين همين سطور
با جوهر اعلا نوشتم
دوستت مي دارم
دوستت دارم/
ان كه هيچ نميداند به چيزي عشق نمي ورزد/ان كه از عهده ي هيچ كاري بر نمي ايد هيچ نمي فهمد/ان كه هيچ نمي فهمد بي ارزش است/ولي ان كه مي فهمد بيگمان عشق مي ورزد/مشاهده مي كند/مي بيند.../هر چه بيشتر دانش ادمي نسبت به چيزي ذاتي باشد عشق بدان بزرگتر ست.../هر كه فكر ميكند همه ي ميوه ها در همان وقت ميرسند كه توت فرنگي از انگور هيچ نميداند(پارسلسوس-paracelsus)
پ.ن.1:اين روزها خيلي عاشقم!نميدونم كي؟چي؟كجا؟فقط ميدونم هست حتا اگه هيچ وقت نمبينمش!(چون بعضي چيزا ديدني نيس؟!)اگه اينم نبود فكر ميكنم خيلي اوضاع بي ريختر ميشد اونقدري كه ميتونستم اعلان جنگ كنم!!!
پ.ن.2:زنها يكي از عجيب ترين پديده هاي جهان براي من بودند!هر وقت بهشون فكر ميكنم ي چند تا چيز به يادم مياد:
1:مادرم:نمونه ي كامل يك زن مهربان
2:عشق:به( پ.ن1 )مراجعه كنيند
3:دلسوزي:هميشه دلم به حال زنهايي كه تو اين مملكت با اين شرايط مذهبي اجتماعي و اقتصادي زندگي ميكنند سوخته.(اينو به خاطر خوش امد كسي نگفتم به خاطر زير سوال رفتن شرافت انساني ميگم)
پ.ن.3:اجسام از ان چيزي كه در اينه ميبنيد به شما نزديكترند
.
.
.
(ابان)
وقتی داشتی نماز میخوندی ازین پایین دیدمت!
چقدر زیبا بود!!!
خیلی دوست داشتم بفهمم به کجا رسیدی که سرتو اینجور با افسوس تکون دادی!
یا اون حرکت موزون دستات مال چی بود؟! ( تا حالا ندیده بودم)
یا چی دیدی کنارت که دستاتو بردی بالا و بهش سلام دادی؟!
.
.
.
.
وقتی رو نوک دماغت یه قطره عرق باشه سرت رو تکون میدی
وقتی رنگ لباست سز باشه و پشه ها به طرف صورتت بیان مجبوری دستاتو تکون بدی تا دور شن!
و وقتی هم که یه سگ خوشگل میبینی که یه کم اونور تر نشسته دوست داری بهش سلام بدی
چون تموم موجودات بر خلاف خیلی از ماها ارزش اینو دارن که طرف مقابل سلامت باشن
به همین سادگی!
اینقدم حرکات ناخواسته منو بزرگ نکن!
(همون کاری که تو کافه عکس بالا سرت میکنن)
* این داستان اصولا نصفش اتفاق نیوفتاده!!!
زیرزمینیِ ماثل!
و آنقدر سبز می شویم و سبز و می شویم سبز...
که آفتاب جسارت کند و بسوزاندمان...
تا جماعت چارپای دراز گوش و کوته گوش از زردیمان سیر گردند... سیر ِ سیر!!!!!

عاشقانه
چهقدر خوب است
که صبح بيدار شوی
به تنهايی
و مجبور نباشی به کسی بگويی
دوستاش داری
وقتی دوستاش نداری
ديگر
فرش شاهانهی سنبل
تصمیم گرفتهام دردنیایی زندگی کنم كه آنجا
كتابها تبدیل شدهاند به هزاران باغ
با كودكانی که بازی میكنند در باغها
و یاد میگیرند
رفتار نجیب روییدنیهای سبز را
گلهای بومی كالیفرنیا
در این بهار 1968
با آخرین ثلث قرن بیستم
كه سفر میكند مثل یك رویا
به سمت پایانش
وقتش است كتاب بكاری
آنها را به زمین بسپاری
شاید كه گلها و علفها
برویند از این صفحات
.....................................................................................
پ.ن:...!
مغالیق
مثل اون کلاغه شدم
که میخواست راه رفتن کبک رو یاد بگیره
پریدن خودشم یادش رفت…!
...........................................................................
*:مقصود همان پشتکار است!
![]()
مغالیق
كاسه خود را بيش از اندازه پر كنيد
لبريز ميشود
چاقوي خود را بيش از حد تيز كنيد
كند ميشود
به دنبال تاييد ديگران باشيد
برده ي آنها خواهيد بود
*
كار خود را انجام دهيد ، سپس رها كنيد
اين تنها راه آرامش يافتن است.
(لائوتسه)
مغالیق
داره وسط همین حالاش وول می خوره که ییهو می پیچه تو گذشتش...
بک میگیره به حال و توش کپ می کنه... می تمرگه سر جاش...
یهو می پره هوا!... بلند پروازی... آینده ه ه ه ه ... چه توهمی: خوشبختی!...
بک به حال...تمرینای فردا رو انجام دادی یا باز داری...؟!...
دِ! میذاری یا نه؟...
دارم به آینده فکر می کنم چون قراره خوشبخت بشم!!!!!
چه مي شودت اسمان كه نميباري بر اين پهنه ي لجن/بر اين تعفن/كه عشق سرك ميكشد از ميان بدنهاي عرق كرده/از ميان بوي تند شهوت/از ميان چند دندانه زيپ باز مانده/چه ميشود تو را اسمان كه نميباري؟/در غروبي اين چنين داغ كه قلب من چون قلب زمين گر گرفته/
تكرار/سيگار/تكرار/سيگار سرم را به درد اورده/چرا كه زنده ام؟!/نفس ميكشم/تمامي حجم غليظ دود سيگار را/چشمانم سوخت از پيچش دود و اشك تمام مردم را كور كرد!/و كلماتم را مسخ/تنها نشسته بودم در انتهاي ان خيابان كه هيچ گاه كسي از ان ظهور نكرد/و درازي موهايم صورتم را شخم ميزد/در شيري رنگ دود سيگار تمام نفرتم را به ياد اوردم/از مردي كه تمام پولش را دود ميكرد/و چه سنگين است قيمت تمام سيگارها در ضرب تمام پاكتها/و چه ثروتي داشت كودكي كه بستني مي خورد و در كنار جوي اب ميدويد/و چه سهمناك بود شدت شعله هاي دوزخ در نگاه مردي كه مست ميكرد/و بوي الكل تمام عصمت مادر و تسبيح پدر را سهمناكتر مينمود/به تمام اينها انديشيد/مست كرد و بالا اورد/تمام كثافت افكارش را در جوي اب/پسرك بستني اش افتاد و در كنار جوي اب گريه كنان دور شد/او پاك بود/پاك/پاكتر از تمام كاشيهاي تازه شسته شده ي يك دستشويي كه زندگي نظافتچي را رقم ميزد/او پاك بود و تمام وجودش را خجالت و شرمندگي مي گرفت وقتي كه كاشيها را با كفشهايش مي الود/با تمام وجودش عذر خواست از مرد/از مردي كه تي به دست داشت/و نشنيد/چرا كه مدام جاي پاي انها را تميز ميكرد/
خستگي پاهايم را از رفتن باز نميداشت/هميشه يك گام عقب بودم/ايمان چشمانش از فقر من غني تر بود/يا ازفقر من بود كه تندتر ميرفت/و محو شد در انتهاي خياباني كه ديگر باز نگشت/در انتهاي خيابان نشستم و به تمام جانياني كه در رگهايم وول مي خوردند انديشيدم/انديشيدم/چرخيدم/انديشيدم/چرخيدم گردا گرد جهاني كه نور را در پايين ترين نقطه ي خود حبس ميكند/تا مجبورانه نتابد!!!/تا نگويد:مبادا جز حساب مطرب و مي.../مبادا/مبادا/و مردم فاتحه ميخواندند/انگاه كه مثانه شان را خالي كرده بودند و مستانه مي خنديدند/و من به تو نگاه ميكردم كه نبودي/با ان چشمان سياه/و دعوتت كردم به خود/به پاكتي سيگار ارزان/نوشته هايي با خط خوردگي هاي نگاهت/يك كتاب(ابراهيم در اتش شايد)/يك نيمكت كهنه در پارك/يك جهان هواي تازه/تنفس/و يك ليوان اب در اين گرماي تابستان/اما تو نبودي/نبودي/مردم ميچرخيدند و فاتحه مي خواندند/