هرزنامه
This lack of self-control I fear is never ending
Controlling/I can't seem
To find myself again
My walls are closing in
میترسم که این عدم کنترل شخصی هرگز پایانی نداشته باشد
کنترل کردن/نمیتوانم به آن تظاهر کنم
هنگامی که تلاش میکنم تا خودم را دوباره پیدا کنم
دیوارها به من نزدیکتر میشود
(linkin park(crawling
تاریکی(مهرزاد)
همراه میشود با من سیگاری
در زیر نور تیر برق ان خیابان که مرا با نام کوچکم می خواند
انجا که من عشق را با نام کوچک تو میشناسم
یادم که می ایی
تفنگی هستی در دست دیوانه ای!
شادیه توپی پلاستیکی هستی در نه سالگی تولدی
و شاید
نسیمی
بادی
که اسمان را باز میکند
خسته که میشود خیابان از را رفتنم
عینکم را بر میدارم
دعوتت میکنم به صرف چای
همان جا
سر همان میز
که همیشه رابطه ای است بین روزنامه و سر درد من
همان جا که دن کیشوت های مغموم
اخرین تجربیات نبرد با اسیاب را بازگو میکنند
همان جا که دیگر کسی سر میزها شعر نمی خواند
همان جا که خدا سخت ترین قسمت افریده اش است
و همه به دنبال ایکس مجهول معادله می گردندند
همان جا که من یافتم
یافتم
که می توان تو را جای تمام ایکسهای مجهول گذاشت
همراه که میشویم با هم
تو پرواز میکنی و من در کنارت خودم را حمل میکنم
با انگشت زنی را نشان میدهی که کودکش را شیر میدهد
کودکی را که کنار جوی اب بادبادک به دست می دود
پیرمردی که با بچه ها بازی میکند
پیرزنی با لقمه های نان و پنیر در ......
من اخم میکنم
می گویی:نگران نباش
زشتهایش را با اشغالها صبح می گذاریم بیرون_و می خندی
و
من خود را جلوی مرد سیگار فروش میبینم
تا
چرکهای دستم را با سیگارهایش بشوید
(تابوت که بدون میخ نمیشود)
وارد که میشویم
من صندلی را برایت عقب میکشم تا بشینی
شروع به کوبیدن میخهای تابوتم که میکنم
مرد میگوید:چی میل دارید؟
عینکم را میزنم
یک چای لطفا
ابرها می ایند
تو اخم کردی
.
.
.
(ابان)
امیدوارتر از انسانها
غمگین تر از انسانها
دیرزی تر از انسانها
ترانه ها را بیشتر از انسانها دوست دارم
بدون انسانها زیستم
بی ترانه هرگز
از گلها به دور افتادم
از ترانه هرگز
به همه زبانی فهمیدمشان.
ناظم حکمت
تاریکی
پ ن : مطلب جدیدی برای عرضه نیست.دستبرد به آرشیوهای دوست داشتنی بقیه میزنیم!

اینست حال استمراریه من! :دی
هر شب با خود به بستر میبردش
و صبحها
خرد و خسته
دوشیزه ای زیبا را میبیند
که از پشت دود سیگار ناشتا
دست تکان میدهد و دور میشود
میخندد
و
دور میشود
به ساعتش نگاه میکند
تا شب زمان زیادی مانده است.
.
.
.
(ابان)
اما تا دلت بخواهد بیماری ....
اینهمه جسم ایستاده
تلنگر به قوطی کبریت، با سر خورد به پاکت سیگار
پاکت سیگار تنه به تنه ی دفتر سیاه مشق هایم زد وُ
دفتر یله شد روی کتاب قطور وُ
کتاب...
هان؟ کجا با این عجله ؟ نیم ساعت بایست تا افتادن برج میلاد را هم نشانت دهم!
سلامتی واگیر دار نیست. اما
تا بخواهی بیماری لاعلاج
بیمارستان،بیمارستان بزرگ
بیمارها به هم دست میدهند
بیمارها امراض را به هم درس میدهند
درس ها را پس میدهند...
بیخود نیست سالمها در انفرادی حبس ِنفس کنند
قلبم در تکاپو
تا خطوط صاف مانیتور را به شکلی کژدار و مریض عوض کند
بیرون CCU کسی در انتظار نیست
بستگانم زیر سایه ی سرُم ها درگیر خوابند.
هزار کرور آدم هم که دورت باشد
ویروسهایت تنها تو را میشناسند
حالا هر طور که میخواهی با تب و تشنج دست و پنجه نرم کن!
روزی که مسکن ها تمام شود
میدانم روزی که مسکن ها تمام شود...
تخت زیر تنم مثل صرع میلرزد
اتاق خودش را به در دیوار میزند
نه! بیمارستان در زلزله ای عظیم غرقاب شده
دیوانگانِ سالها قبل بد لگدی به قوطی کبریت ها زده اند!
تاریکی(مهرزاد)
نجوای مهمانان در گوشمان می پیچید:
شما عاقلان بر زمین خواهید بود ...
.
.
.
حال٬ بر زمین ...
تنها یک چیز از عاقلانه ها نصیبمان کردند ...
حصاری از هفت های پایه دار و هشت های شاخدار ...
چشمانم راباز میکنم.باز هم همین خیابانهای لعنتی و موجوداتی که نقش انسان را بازی میکنند.نقش انسانهای شاد.نقش انسانهای جدی.نقش زخم خورده ها و نقش آدمهای قدرتمند.شب است از خیابان عفیف آباد به کوچه های کژ دار و مریضش میروم.کوچه ها نور کافی ندارند.تقاط و ارتباط کوچه پس کوچه ها هنوز درست نمیدانم اما بالاخره به یک خیابان ختم میشود،خلدبراین.
سیگار... روشن. گلویم میسوزد.زانوی چپم تیر میکشد.تا چند کام دیگر صدای قلبم هم در میآید. اهمیت به این احوال نمیدهم.میخواهم فکر کنم...فکر.بازهم همان فکرهای همیشگی: از کارم که خوشم نمی آید سر کله زدن با مشتریهای متشخص نما که خودشان موقع پول دادن به طرز مضحکی وا میدهند...نیم ساعت پیش از مغازه بیرون زدم.درست ده دقیقه قبل از اینکه کرکره را پایین بکشند.منطقی حرف زدن بخشی از کار است مشتری هایی که سرشان را به تایید در کلمه کلمه حرفت تکان میدهندو بعدش : "اینها که گفتی درست ولی جا داره که کمتر بهم بدی، من میدونم".بعضی وقتها خنده ام میگیرد.ولی الان...خستگی خستگی خستگی حرف تازه ای برای کسی ندارم.حرفها را بریده بریده میشنوم.دست و پا زدن برای فرار.تجزیه تحلیل ها و کلنجار همیشه به بن بست میخورند: ذهن الکن ستاره بشمارد .ذهن یاغی ستاره میچیند..اه کوچه بن بست است
باز هم اتاق و تنهایی .تنهایی بی خلوت،رخوت.خیلی وقت است که در این حال ماندم.پنجره را باز میکنم.بوی تندی می آید..بوی تند عرق!.در کوچه سیل می آید.جنازه ی مردی بر رودی از عرق تاب میخورد.چشمانم سیاهی میرود.پنجره را بستم و پشت کردم.دستانم میلرزد.سیگار در دهان میگذارم.لرزش لبانم سیگار را تکان تکان میدهد.خیلی وقت است در اتاقم سیگار نکشیدم. بارعشه کبریت زدم.اتاق روشن میشود...روشن روشن.خطوط در و دیوار و پوسترها تغییر میکند. بوی باد می آید بوی باد... مرد چنگک را در خرمن فرو برد تا دانه های جو را باد دهد. با سرعت خشک شدن عرق پیشانی اش شدت باد را می فهمد :گاهی دانه ها را بیشتر بالا می اندازد و گاهی کمتر.دانه از کاه جدا میشود.گاهی اندگی دانه با باد میرود گاهی اندگی کاه به خرمن بر میگردد،اما معمولا حق برد با مزرعه دار است. باد باد...تصویرها محو میشود دوباره اتاق مثل اول است...تنها باد میآید. باد میپیچد در اتاق و پنجره را باز میکند...بوی سکر آوری است.دفتر نوشته هایم تند تند ورق میخورد و برگهای سفید و سیاه نوشته، کنده میشود. با باد از پنجره میرود.دیگر مستِ مستم دستانم را باز میکنم.پیراهنم رقص پر تحرکی بر تنم دارد. اکسیژن از ریهایم جذب نمیشود،با هر نفس مستقیم درون سلولهایم میرود.باد میپیچد اطراف من ...باد میرود درون سرم.میپیچد در هزار توی مغزم...همه چیز را میشوید،همه چیز را میبرد. خاطره های خوب و بد را...امیدها و اظطراب های واهی و واقعی...دیگر هیچ چیز دغدغه ام نمیتوانم بشود...تنهایی خلسه آوریست...باد همه را با خود میبرد...تنهایی خلسه آور...تنهایی خلسه آور...
پ ن : با عرض عذر خواهی از برو بچ مخصوصا آبان که تحویل این کار اینقدر طولانی شد !
تاریکی(مهرزاد)
دنبال چيزي هستم
چيزي كه بشود با ان پير شد
دليلي
چيزي كه بتواند مرگم را جوان كند
چيزي با برچسب كيفيت بالا
بدون افزودني هاي مجاز و غير مجاز!
چيزي ناب مثل...
اگر اسمش را ميدانستم
شايد در روزنامه اگهي ميدادم
يا در خيابان جار ميزدم
خريدارم!خريدار
خريدارم !خريدار
دليلي فقط براي خودم
دليلي براي همه چيز
دليل ِ روزهاي باراني
دليلي براي همه ي روزها
فقط براي من
اگر ميدانستمت
در روزنامه اگهي مي دادم
يا در خيابان جار مي زدم
شايد خبري بدهي
كه در پي ات هستن
.
.
.
(ابان)
Imagine there's no heaven
It's easy if you try
No hell below us
Above us only sky
Imagine all the people
Living for today...
Imagine there's no countries
It isn't hard to do
Nothing to kill or die for
And no religion too
Imagine all the people
Living life in peace...
You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will be as one
Imagine no possessions
I wonder if you can
No need for greed or hunger
A brotherhood of man
Imagine all the people
Sharing all the world...
You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one
I hope someday you'll join us
And the world will live as one
جان اونو لنون (به انگلیسی: John Ono Lennon)، خواننده، آهنگساز و شاعر معروف انگلیسی و از برجستهترین چهرههای دنیای موسیقی راک، در ۹ اکتبر ۱۹۴۰ در شهر لیورپول انگلیس، در خانوادهای از طبقه کارگر به دنیا آمد. او دوست داشت که مانند پدرش یک ملوان شود اما پس از گوش دادن به آهنگهای الویس پریسلی به موسیقی روی آورد. شهرت لنون با خواندن در گروه موسیقی بیتلز شروع شد، گروهی که او بنیانگذار و مغز متفکر آن به شمار میرفت.
او به جز موسیقی در زمینههای سیاست ، صلح , نویسندگی و بازیگری هم فعالیت داشت. لنون به عنوان یکی از بهترینهای موسیقی قرن بیستم به یاد همه مردم میماند، چنانکه در نظرسنجی بیبیسی از مردم انگلستان، در سال۲۰۰۲، مقام هشتم را در بین صد شخصیت بریتانیایی برتر تاریخ، یافت.
لنون صاحب دو فرزند از دو همسر خود بود. جولیان لنون از همسر اولش سینتیا لنون و شان اونو لنون از همسر دومش یوکو اونو , پسری است که پا در راه موسیقی گذارده است.
او در موسیقی سبک راک اند رول در دهه شصت میلادی تأثیر به سزایی داشت به طوری که برخی از ترانههای خوب بیتلز از کارهای او هستند و ترانههای وی از ترانههای مککارتنی درونگرایانهتر بود. «دشتهای توت فرنگی برای همیشه» (۱۹۶۷) و «من گراز دریایی هستم» (۱۹۶۷)مثالهای خوبی از ترانههای منحصر به فرد او میباشند. او در ۸ دسامبر۱۹۸۰ در نیویورک به ضرب گلوله کشته شد.
.
در روز هشتم دسامبر سال ۱۹۸۰، وی در حالیکه همراه با همسرش یوکو اونو به آپارتمان خود در ساختمان داکوتا در شهر نیویورک باز میگشت به دست یکی از طرفداران سابقش به نام مارك ديويد چپمن به ضرب سه گلوله کشته شد.
.
.
(ابان)
دل که اسیر دلبره
بی خونه و در به دره
پس:
جونمو من میدم برات
هدیه روز مادره!
* انشالا مامانا سلامت باشن تا با وجودشون شادیه همیشگیه زندگیمون از بین نره
(از تقلبِ استفاده شده در این پست عذر خواهی میشود!)
ابلهانی مردانه نا امید.
بی گفتگو درد به دندان کشیدند
جنگ با دشمن فرضی
در سنگر های غرور
- گیر و دار عرق و تحرک
عرق و تنفس-
هیچ و پوچ جان را میکنند:
ماهیان برخاک.
خود هابیل و خود قابیل.فریاد "شهید" از کجاست؟!
مردانی احمقانه امیدوار
سخن ِاسطوره های ندانم کجا و چه وقت
از یاغیانی ندانم که و چگونه
در جامی طبخ میکنند
(در جامی تلخ خ خ
خارج از رنگ و بوی این زمان)
عجیب نیست اتانول ۹۰ درصد ادعایی آسمانی کند
پیچک وهم و خیال تا خود خورشید بالا میرود.
مردان قصه ام معجزه گر نیستند
گاه در اتاق خود را حبس میکنند
گاه باد خانه شان را میبرد
مردان من حماسه گوی خود نیستند
قداست درد را به سخن گفتن تباه نکردند.
هلال شانه هایشان
نشیمن گاه درد
جریان سلولهایشان آب و اکسیژن و فشار
سکوت لباسشان
و لباس ایشان تنهایی ِ مست
هرچند آینه از انعکاس تصویر اینان شانه خالی کند
صداقتِ مواجهه
در همه چیزی راه باز میکند .
پ ن : آبان جاده خاکی رو داری ؟ ![]()
تاریکی(مهرزاد)
انگشتشو گرفت جلوی دهن یه توله سگ
توله هم شروع کرد به مکیدن نوک انگشتاش
یهو با تموم وجودش از ته دل گفت: اِی جان!!!!!
ولی اصلا به فکر دل کوچولوش نبود که با نگرانی تالاپ تلوپ میکرد که:
اِی وای! مامانی شیرش خشک شده، حالا چی بخورم؟؟!
.
.
.
خدایا نمیخوام دیگه جزو اون دسته باشم که وقتی چیزی رو دوست دارم فقط به فکر *اِی جان* گفتن خودم باشم
چون تنها چیزی که یه طرفه ش قابل تحمله،خیابونه!
پر شوكتترين اميرم،
با آن دو ستاره چشمانت...
I
am the most magnificence king,
with
just those two shining stars of your eyes...