هرزنامه
خدایا خودش بود!من که واسه یه لحظه ازش دور نبودم حالا ۹ ماه و ۲۶ روزه که باهاش حرف نزدم.مگه میشه آخه؟!
چیکار کردم که باید از دور نگاش کنم و خفه شم بگم من نیستم؟!من که نفسم واسش در میرفت من که عطسه کردنشو می فهمیدم حالا باهاش چیکار کردم که حتی هر وقت بیمارستان هم میره نمی ذاره بفهمم!
خدا چه بلایی سرمون اومد؟من نمی خواستم این طوری شه!
چرا .من می خواستم این طوری شه!چرا دروغ بگم؟مثل اینکه دارم موفق هم میشم.
من موفق شدم!!!!!!!!!!!!!!دیگه بهم فکر نمی کنه!!!!!!!!!!!اون دیگه منو دوست..........
آره.من به قیمت یخ بستن نگاه عزیزترینم به قیمت آتیش زدن دستای سردم به قیمت بدهکاری مادام العمرم به "او".
پیروز شدم!
مبارکم باشه ایشالا برای ابد
اسممو عوض می کنم اگه ندونی الان دارم سعی می کنم با اشکام بلور گل یخ درست کنم.
دست بردار از اين هيكل غم
كه ز ويراني خويش است آباد .
دست بردار ، كه تاريكم و سرد
چون فرومرده چراغ از دم باد .
دست بردار ، ز تو در عجبم
به در بسته چه مي كوبي سر .
نيست ، مي داني ، در خانه كسي
سر فرو مي كوبي باز به در .
زنده ، وين گونه به غم
خفته ام در تابوت .
حرف ها دارم در دل
مي گزم لب به سكوت .
دست بردار كه گر خاموشم
با لبم هر نفسي فرياد است .
به نظر هر شب و روزم سالي ست
گرچه خود عمر به چشمم باد است .
رانده اندم همه از درگه خويش .
پاي پر آبله ، لب پر افسوس
مي كشم پاي بر اين جادهُ پرت
مي زنم گام بر اين راه عبوس .
پاي پر آبله ، دل پر اندوه
از رهي مي گذرم سر در خويش ،
مي خزد هيكل من از دنبال
مي رود سايهُ من پيشاپيش .
مي روم با رهِ خود
سر فرو ، چهره به هم .
با كسم كاري نيست
سد چه بندي به رهم ؟
دست بردار ! چه سود آيد باز
از چراغي كه نه گرماش و نه نور ؟
چه اميد از دل تاريك كسي
كه نهادندش سر زنده به گور ؟
مي روم يكّه به راهي مطرود
كه فرو رفته به آفاق سياه .
دست بردار از اين عابر مست
يك طرف شو ، منشين بر سر راه !
زنده ياد احمد شاملو
فرياد
یکی بود یکی نبود ، غیر از من و خرس کوچولو و یه نفر دیگه، هیشکی نبود
امروز سر صبح خرس کوچولو از خواب که پا شد دلش گرفته بود
اینقدر که میخواست دمش رو بزاره رو کولشو بره
اما هرچه کرد فایده ای نداشت
آخه میدونین چیه بچه های گلم؟
خرس کوچووها اینقده دمش کوچولوئه که به کولشون نمیرسه
بگذریم
بعد تصمیم گرفت دستاشو بکنه تو جیبشو سوت بزنه
اما متوجه شد که خرسا اصلا جیب ندارن!
بیشتر دلش گرفت
از خونه زد بیرون
رفت توی یه غار که خیلی شلوغ بود
تا یادم نرفته اینو بگم که خرس کوچولوی ما اینقد بچه گلی بود که حتی آزارش به زنبورا هم نمیرسید
بعضیا میگن : اون عسل خورده که اصلا عسل نخورده!!!
اما خودش بعد از مدتی که دوباره فکر کرد بهم گفت که اصلا پشیمون و ناراحت نیست
خلاصه،
حالشم همینجور بد و بدتر میشد
خواست.......
اما دید حیوونای جنگل دارن نیگاش میکنن
رفت یه جایی........
بعد از اونم رفت یه جای دیگه پیش دوستش آرزو ( که اتفاقا یه جوجه خروس دوست داشتنی بود)
با هم از قدیما گفتن و گفتن و خندیدن
حالا نخند کی بخند!
ولی اینم باعث نشد که یادش بره
دوباره رفت به طرف اون غار که سوار یکی از اون مارای گنده شه و برگرده
روی تابلو دید که عکس یه هاپو کشیدن و روش یه خط قرمز
خیلی ناراحت شد
با صدای بلند به خودش گفت:
آخه این چه قانونیه که همه هاپوها مجبورن طرفدار یه تیم باشن؟؟!!
منم بهش گفتم نه خرس کوچولو!
این یعنی اگه هاپو داری نمیتونی سوار اون مار بزرگا بشی
خرس کوچولو که خیالش راحت شده بود نیشش باز شد
بعدشم پیش خودش به این نتیجه رسید که:
میشه داد زد،
آهای مردم٬
کلا.......
لبخندی زد و رفت
اما نه سر کوچه، نه جیگرکی!!!
.
.
.
خب بچه های گلم نتیجه میگیریم که:
بیشعور باشید تا از زندگی لذت ببرید
حالا هم از همه گلای عزیزم میخوام که واسه شنیدن ادامه قصه تو کف بمونین تا دوباره بیام
( فردا روز خوشبختی ست)
سوال قصه: حالا نخند کی بخند؟؟؟
با اون همه سابقه...
هیچوقت یادم نموند موقع پاک کردن٬ گوشه کاغذ رو با اون یکی دستم نگه دارم...
تا بعد از این همه سال...
چروک گوشه کاغذ...
اونچه با مهارت پاک شده رو به یادم بیاره!!!!!
گدازه ها از خودم
خودم را می سوزاند
مغزم توی سرم متلاشی
دیوانه
عاصی
بیایید ببریدم!
مهرناز
در شهر خبری نیست
نه کسی میرود
نه کسی می آید!
مغالیق
گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم
بر بلندِ كاج ِ خشكِ كوچهْ بن بست
گر بدين سان زيست بايد پاك
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود ، چون كوه
يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك !
زنده یاد احمد شاملو
فرياد
زهر حلاهل می خواهم
توی بساطت داری؟!
مهرناز
بیا من را همینور که میبینی بپذیر
هرچند متفاوت
غریب.........
برای همهی ما توی این دنیای بزرگ جا هست.
باور کن!
مهرناز
این روزها دلم می خواهد تمام زندگی و رویاهایم را در کوله ای بگذارم...
پا به جاده ای نهم که راه به سرزمین هیچ کسان می برد...
*بیشین بینیم بابا!... کوله اش هنوز اختراع نشده!
بیمارم لابد
آزمایش که دادم
گفتم اچ آی وی مثبتم بیشک
غافل از این که ال ا وی مثبت بودم !(love)
مهرناز
(سید علی صالحی رو بعد از شاملو شناختم اما ارتباط بهتری با شعرهاش برقرارکردم
فکر میکنم سال 74 یا 75 بود
یادم میاد که دو تا کتاب نامه ها و نشانی ها رو با نوارهاشون با صدای خسرو شکیبایی از یکی از رفقام گرفتم
به مرور زمان میشه گفت اکثر کارهاش رو خوندم و تویه دوره هایی شعرهاش تاثیر زیادی رو من داشت
یه حس غریب دوست داشتنی که نمیدونم میشه بهش گفت نوستالژی یا نه!
لینکش رو میذارم فکر کنم بهتر باشه تا خودم در مورد این موجود نازنین اراجیف سرهم کنم!!!)
باور که نمیکنند
هزار سال تمام است که خوابی مديد
لبان مرا به تعبير تفألی مشکوک فرو بسته است
رهايم کن ای شد آمد ترديد!
من از تهور اين تاريکی، پنجه بر تحمل ديدگان دريا فشردهام.
گمان مکن همهی ما مزاری ميان گلستان داريم!
اينجا کسی از من سراغ عزلت آسمان را نمیگيرد.
عجيبتر اينکه تنها اسبی، يا بهتر است بگويم که توسنی ...
توسنی گُر گرفته در بوتههای باد
شيههی مرا در يالهاش، پا از رکابِ آتش گرفته است.
هی! هی کسان سادهی بیمقصد!
مگر مردهی بینماز مرا کجا میبريد؟
رهايم کن ای شد آمد ترديد!
به کسی چه مربوط که من از ميان همهی جامها
هلاهل لاعلاج خويش را برگزيدهام.
هزار سال تمام است که رويای مهآلودهای در شب انهدام
هوای مرهمِ مقررِ زخمی از متانت مرا دارد.
مقال من و تو، مشتی ترانهی مفت است
رها کن اين شد آمد ترديد را ...!
نه مژدهی عنقريب شفايی در کف
نه اميد پنهانی از بلاهت واهی ...
هزار سال تمام است
که مردهيی ای ماه! کلمه! ای کبوتر چاهی!
(از کتاب عاشق شده در دی ماه٬ مردن به وقت شهریور)
.
(مغالیق)
عشق؟!بعید میدانم!
ما که نه راه بلدیم
نه مقصد میدانیم
نه همراه داریم.
اینجا چه میکنیم الله اعلم!
اینجای کارمان میلنگد!اساسی!
مهرناز
گرفتی...
خوابم را...
خوراکم را...
خیالم را...
ای کاش...
جانم را هم!...
m31-1rn@z
مهرناز
خرده های گلدان شکسته روی زمین
رد کفشت روی فرش
و
داغ ضربه ات روی پوستم
.
.
.مطمئنم میکند که هستی!زنده ای!
درباره ی این که پرسیدید چرا کم میام والله دلیلش تنبلیه و ...
در ضمن من این بلاگ رو راه ننداختم.
امیدوارم بیشتر بتونم بیام و سر بزنم و مطلب بنویسم.
مهرناز
نه به پیراهنت
نه به دوستانت
نه حتی به سایه ات
فقط ای کاش به اندازه ی ساعت مچی کمبودم را حس می کردی!
m31-1r
مهرناز
با زمان پیش برید... از زمان استفاده کنید...
با اشعار عاشقانه شروع نکنید... اونا سختن ... بذارید ۸۰ سالتون بشه٬ بعد...
درباره چیزای دیگه بنویسید : دریا ٬ باد ٬ رادیاتور ٬ قطاری که دیر می رسه (چیزی شاعرانه تر از این نیست)...
شعر یه احساس خارجی نیست... احساس درونیه...
نپرسید حقیقت یا شعر چیه... به آینه نگاه کنید... شعر شمایید...
لباس زیر به کلامتون بدید... کلماتتونو درست انتخاب کنید...
گزینشگر باشید... باید بعضی وقتا برای بعضی کلمات ۸ماه وقت بذارید...
زیبایی زمانی نمایان می شه که شما شروع به انتخاب کنید...
می دونید حوا چقدر گشت تا درخت انجیر رو پیدا کنه؟!...
اون درخت انجیر رو تو بهشت بی ریشه کرد...
عاشق بشید... اگر نشید همه چیز مرده...
عاشق بشید و بعد همه چیز به زندگیتون میاد...
خوش باشید ... شادی کنید...
آرام و ناراحت... اما با شور باشید...
شادیتونو به صورت مردم بدید...
برای انتقال شادی باید خوشحال باشید... برای انتقال درد هم باید خوشحال باشید...
خوشحال باشید... اما رنجیده باشید...
از رنج نترسید... همه دنیا رنج می بره...
اگر مفهومی برای زندگی ندارید نگران نباشید...
تنها یک چیز برای شعر نوشتن کافیه و اون هم همه چیزه...
سعی نکنید مدرن باشید... چیزای از مد رفته هم وجود داره...
اگر شعری به ذهنتون خطور نمی کنه خودتون رو روی زمین بندازید...
این طوری می توانید آسمان را ببینید...
شعر نگاه نمی کنه٬ می بینه!... کاری کنید که کلمات از شما تبعیت کنند...
اگر کلمه دیوار براتون احساس ایجاد نمی کنه٬ از این کلمه ۸سال استفاده نکنید...
این بهتون یاد میده که اگر از شما پرسیدند : این چیه؟... جواب بدید: نظری ندارم!
"سینیور گیووانی"
*و من همشو اینجا دیدم... :)
میگن یه خونه ی قشنگ رو ابرا واسه خودش ساخته بود
اما یه روز فهمید ابرا میبارن
نوشته شده توسط: فهمیده

تو گمان کرده ای که شاعر بود؟!
مغالیق