امشب میخوام بخاطر تموم لحظه هایی که قدرتو ندونستم هیچ کاری نکنم
فقط با سرو صدای زیاد از طرف خیلی ها زمزمه کنم،
درآ در تن.........................!
شایدم خیلی آروم داد زدمش!
.
.
.
زیر زمینیه نمیدونم!
+
نوشته شده در
87/06/31ساعت 18:53 توسط ...
|

جناب مستطاب گابریل گارسیا مارکز که معرف حضورتون هست؟
سه داستان با فرمتPDF بدون رعایت قوانین کپی رایت میذارم که بخونید و
صلوات بفرستید به روح گذشتگان خودتون!
خاطرات روسپیان سودا زده من
یکی از همین روزها (ebookclub.blogfa.com)
رویاهایم را میفروشم(ebookclub.blogfa.com)
مغالیق
.
+
نوشته شده در
87/06/30ساعت 16:46 توسط ...
|
عجب شبی شده امشب!
از مسجد محلمون صدای دعا میاد.من که تا الان داشتم با ۲ تا از هم کلاسیام چت می کردم.امسال دیگه هم کلاسی نیستیم.هر ۲ تاشون رفتن تجربی!من ریاضی!
عجیب دلم واسش تنگ شده امشب(به قول خودش تنگیده!)
اوه ... مامانم بیدار شد!
دعا کنین. اصلا وقت نداریم!
فریاد
+
نوشته شده در
87/06/30ساعت 1:58 توسط ....
|
از حرفام با یه دوست یاد یه مطلب قدیمی تو مجله افتادم که خیلی وقت پیش خونده بودم
آداب معاشرت ..........
وقتی یه آقا به خانومی میرسه حق نداره همینجور بی مقدمه سلام بکنه
باید اول لبخند بزنه
دستشو ببره رو لبه ی کلاهش
منتظر بمونه که خانوم یه علامتی بده که....
اونوقت میتونه سلام کنه و کلاهشو برداره
.
.
.
زیر زمینیه مبادی آداب!
+
نوشته شده در
87/06/29ساعت 1:56 توسط ...
|
هم آغوش شده ام
با تنهایی
لب بر لب
به نئشه ای از حضور خلوت حافظ
در جای جای خیابانهای روز
ودر پیچ پیچ کوچه های شب
هم آغوش شده ام
با تنهایی
*
و تو نمیدانی که من خیانت کرده ام
به تمام کافه های این شهر و
شراب نوشیده ام
در تیر رس
صدای آژیر و چراغ گردان مردان خدا
که پارسی نمی دانسته اند جز اندکی
*
تو نبودی دوست من
تو نبودی
نبودی و از دیده پنهان آنچه در جان میخلید به
خوشش بسیار درد بود
که همبستر میشد
با هر چه که نشانی داشت از زنده بودن...
مغالیق
+
نوشته شده در
87/06/27ساعت 15:14 توسط ...
|
|
همه
|
|
| |
لرزش ِ دست و دلام
|
|
| |
از آن بود
|
پروازی نه گريزگاهي گردد.
آی عشق آی عشق چهرهی آبيات پيدا نيست.
□
و خنکای مرهمي
|
|
| |
بر شعلهی زخمي
|
نه شور ِ شعله بر سرمای درون.
آی عشق آی عشق چهرهی سُرخات پيدا نيست. □
غبار ِ تيرهی تسکيني
|
|
| |
بر حضور ِ وَهن
|
و دنج ِ رهايي
|
|
| |
بر گريز ِ حضور،
|
آی عشق آی عشق رنگ ِ آشنايت پيدا نيست.
احمد شاملو
برای "او"
یاد فرشاد به خیر.چند شب پیش همینجا بود تو اتاق من!به هیشکی نگفتم آخه باور نمی کردن.مهم اینه که فرشاد اینجا بود.
ممنونم ازت!روحت شاد فرشادم!
فریاد |
+
نوشته شده در
87/06/26ساعت 20:42 توسط ....
|
من برنده نمیشوم
تو هم نمیشوی
هیچ کدام موفق نخواهیم شد
پس رویش حساب نکن
حتی فکرش را هم نکن
فقط هر روز صبح از بستر بیرون بیا
صورتت را بشور
بتراش
و وارد شو
چون بیرونش
هر چی باقی می ماند
خودکشی و دیوانگی است
پس نمیتوانی خیلی انتظار داشته باشی
حتی حق نداری انتظار داشته باشی
پس کاری که میکنی برای کمتر از حداقل است
درست مثل این که وقتی بیرون میروی
باید خوشحال باشی که ماشینت هنوز سر جایش است
و اگر هست
لاستیک هایش پنچر نیست
بعد سوارش میشوی و اگر راه افتاد....
راه میافتی
چارلز بوکوفسکی / صحنه نمایش)
.
.
.
(ابان)
+
نوشته شده در
87/06/24ساعت 18:24 توسط ...
|
حقیقت
مزه ی تلخ کونه ی خیار
به همین تلخی
و گس
و سرد....
حقیقت همین است!
مهرناز
+
نوشته شده در
87/06/23ساعت 16:17 توسط ....
|
میان من و تو
سکوت ،
میان من و رویاهایم
فاصله
در سکوت و فاصله آرام میگیرم
همچون کوهی استوار و دور از دست...
تنها برای انعکاس صدای تو
و صدای همه آدمها...
(از کتاب : در آبی کوچک آرامش)
...................................................................
پ.ن: بابت این مسخره بازیهایی که بر سر قالب در آوردم بنده رو عفو بفرمایید
سعی میکنم در اسرغ وقت درستش کنم
مغالیق
+
نوشته شده در
87/06/23ساعت 14:1 توسط ...
|
خیلی خوبه که گاهی وقتا یه چیزی رو تو دلت بشنوی
به شنیده هات احترام بزاری
بعدشم خیلی سنگین اما با دست خالی بری
و ایمان داشته باشی که خیلی سبک و با دست پر برمیگردی
کلا اینجوریاس
همیشه وسط شلوغی میخوانت
اگه رفتی
.
.
.
اگه رفتی
دیگه همیشه میخوانت!!!!
.
.
.
.
.
.
.
زیر زمینیه دعوت شده
+
نوشته شده در
87/06/22ساعت 1:25 توسط ...
|
چه کسي ميگويد که گراني اينجاست؟
دوره ارزاني ست...
چه شرافت ارزان، تن عريان ارزان،و دروغ از همه چيز ارزان تر....!
آبرو قيمت يک تکه ي نان...
و چه تخفيف بزرگي خورده ست،قيمت هر انسان
nobody
+
نوشته شده در
87/06/19ساعت 17:45 توسط ...
|
امروز عصری دلم خواست یه کم تو حیاط وول بخورم
حالا حیاط پشتی.....
دیدن چند تا علف خیلی کوچولو که روی خاک باریکی که از جارو نخوردن تشکیل شده بود و به برکت نم آب شیلنگ سوراخ کولر سبز شده بودن دو تا چیز به ظاهر متفاوت رو بهم یاد داد
*از کوچکترین لحظه هام واسه شادی و سبز شدن استفاده کنم!
*دلمو به بیهوده ها خوش نکنم و به قشر نازکی از خاک خوش نباشم!!!
زیر زمینی متنبه!
+
نوشته شده در
87/06/19ساعت 0:35 توسط ...
|
+
نوشته شده در
87/06/17ساعت 2:44 توسط ...
|
ای دل چه اندیشیده ای، در عذر آن تقصیرها
زان سوی ،او ،چندین وفا زین سوی ،تو ،چندین جفا
زان سوی او ،چندین کرم، زین سو خلاف و بیش و کم
زان سوی او چندین نعم، زین سوی تو جندین خطا
زین سوی تو چندین حسد، چندین خیال و ظن بد
زان سوی او چندان کشش،چندان چشش جندان عطا
چندین چشش از بهر چه؟ تا جان تلخت خوش شود!
چندین چشش از بهر چه؟ تا در رسی در اولیا
از بد پشیمان میشوی ، الله گویان میشوی
آندم تو را او میکشد، تا وارهاند مر تو را
از جرم ترسان میشوی، از چاره پرسان میشوی
آن لحظه ترساننده را با خود نمیبینی چرا
گر چشم تو بر بست او،چون مهره ای در دست او
گاهی بغلطاند چنین، گاهی ببازد در هوا
گاهی نهد در طبع تو، سودای سیم و زر و زن
گاهی نهد در جان تو ، نور خیال مصطفی
این سو کشان سوی خوشان، وان سو کشان با ناخوشان
یا بگذرد یا بشکند، کشتی در این گردابها
چندان دعا کن در نهان، چندان بنال اندر شبان
کز گنبد هفت آسمان، در گوش تو آید صدا
بانگ شعیب و ناله اش، وان اشک همچون ژاله اش
چون شد ز حد از آسمان ،آمد سحرگاهش ندا
گر مجرمی، بخشیدمت، وز جرم ، آمرزیدمت
فردوس خواهی؟، دادمت، خامش، رها کن این دعا!
گفتا نه این خواهم نه آن، دیدار حق خواهم عیان
گر هفت بحر آتش شود، من در روم بهر لقا
گر رانده آن منظرم، بسته ست ازو چشم ترم
من در حجیم اولی ترم، جنت نشاید مر مرا
گفتند باری کم گری، تا کم نگردد مبصری
که چشم نابینا شود، چون بگذرد از حد بکا!
گفت از دو چشمم عاقبت، خواهند دیدن آن صفت
هر جزو من چشمی شود، کی غم خورم من از عمی
ور عاقبت این چشم من ، محروم خواهد مانِدَن
تا کور گردد آن بصر، کو نیست لایق دوست را
اندر جهان هر آدمی، باشد فدای یار خود
یار یکی انبان خون، یار یکی شمس ضیا
چون هر کسی در خورد خود، یاری گزید از نیک و بد
ما را دریغ آید که خود،فانی کنیم از بهر لا
روزی یکی همراه شد، با بایزید اندر رهی
پی بایزیدش گفت: چه، پیشه گزیدی ای دغا؟
گفتا که من خربنده ام، پس بایزیدش گفت: رو
یارب خرش را مرگ ده، تا او شود بنده خدا!
.
.
.
نوشته شده در زیر زمین توسط خدا!!!
.
.
.
+
نوشته شده در
87/06/15ساعت 2:24 توسط ...
|
همیشه برد خواه تو همیشه مات خواه من
بچین دوباره میزنیم سفید تو سیاه من
ستاره گان مهره ومربعات روزوشب
نشسته ام دوباره روبروی قرص ماه من
پیاده را دو خانه تو و من یکی نه بیشتر
همیشه طول راه تو همیشه نصف راه من
همیشه شاد لذت نبرد تن به تن توو
همیشه شرمسار ارتکاب این گناه من
تو مانده ای و من خوشم که در نبرد زندگی
تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه من
شاعر:ناشناس
no body
+
نوشته شده در
87/06/12ساعت 22:37 توسط ...
|
بعدا میگم چیا گفتن به هم
قراره پادشاه یه چیزایی رو به خرس کوچولو یاد بده!
+
نوشته شده در
87/06/12ساعت 0:54 توسط ...
گیر افتادی
مثل مگس توی تار عنکبوت
یا
مثل خر در گل
چه فرقی دارد
وقتی اینجا آخر راه است؟.....
مهرناز
+
نوشته شده در
87/06/11ساعت 14:34 توسط ....
|
یه تکون
دو تکون
......................
زلزله!
کجا نشسته؟
تو حیاط کنار باغچه
واسه چی؟
شاید آنتن بهتر میده
شاید اینکه خلوته
شاید برق نباشه.........
شایدم واسه تکمیل گلای نداشته باغچه!!!!!!!
.
.
.
میگن نخلای کرمان فقط تو کرمان بار میدن
چقدر دلم رطب میخواد
.
.
.
حالم بده
خوبه که امشب هم مسافرم...............
+
نوشته شده در
87/06/10ساعت 23:33 توسط ...
|
به همین سادگی
فقط و فقط به همین سادگی
به سادگی پریدن تو آب
منتها این آقا فرشاد ما زیادی ساده پرید تو آب
اونقدر ساده که دلش نیومد از آب بیاد بیرون
فرشاد مُرد
کاش من به جای تو بودم یا حد اقل منم با خودت می بردی. چی ازت کم می شد ؟
در بزم خاکسپاریت ، جامه سپید در بر می کنم
بر مزار ابدیت آتش درونت ، شراب آفتاب تولدت را می نوشم
و بر خاک بی کرانگی ساحل ، پایکوبان ، گرد زندگانی بال می افشانم
تا شاید دم زدن مستانه دریا ، مرا نیز به امواج آتشکده انسان وصله زند...
فرياد
+
نوشته شده در
87/06/10ساعت 18:53 توسط ....
|
.شب.
کفشهایت را در راه مدرسه جا گذاشتی
کلاه گیست هم دارد سفید میشود
تمام شب را از طناب رخت اویزان میشوی
تا شاید فردا.....
ماشینی با سرعت از روی ابهای خیابان رد میشود
و باید دوباره تمام شب را اویزان باشی
تا شاید فردا.....
.روز.
سرت را که می چرخانی
ناگهان دلت را جا میگذاری
صراط المستقیم را تا قبر نشانه گذاری کرده اند
به ناگهان که می اندیشی
چشمانی سرت را چرخانده
و عزرائیل در به در دنبالت می گردد
.
.
.
(ابان)
+
نوشته شده در
87/06/07ساعت 18:23 توسط ...
|
: مراقبه هم که نمی کنی...
_
آره ، خیلی وقته دیگه چیزی برای مراقبت وجود نداره!
فقط اگه کمی ذکاوت داشته باشی
وقتت رو صرف مشاهده میکنی
با خیالی آسوده...
و می بینی
که زمان همه چیز رو نابود میکنه!
..............
پ.ن: گاهی اوقات اونقدر از نبوغ خودم لذت میبرم که غافلم از اینکه چه کلاهی داره سرم میره!
+
نوشته شده در
87/06/06ساعت 19:14 توسط ...
|
همیشه به خودم میگفتم:
وقتی داستان کوتاه و شعر نو و ترانه هست چرا بعضی ها اصرار دارن اینقد قلمبه حرف بزنن؟؟!
تا اینکه الان (دو و سی و هفت دقیقه صبح) به این نتیجه رسیدم که:
من که به نازِ عامِ تو ،این همه دل سپرده ام وای اگر رسد به دل،خنده ی چشمِ خاصِ تو!
.
.
.
خود دانی!
+
نوشته شده در
87/06/04ساعت 2:45 توسط ...
|
الان تو حالتی نیستم که لوس بازی (لوث بازی)"لوص بازی!" در بیارم که بگم دارم میرم و منو حلال کنید
چون اصلا برام مهم نیست!!!
اما ما نیز رفتنی شدیم تا خدمت کنیم به این خاک و آب را گل نکنید.
پ ن : برمیگردم !
تاریکی(مهرزاد)
+
نوشته شده در
87/06/01ساعت 19:58 توسط ...
|