هرزنامه
چقدر امشب سریع بود!
چقدر امشب میشد گفت!
چقد امشب میشد خوشحال بود
چقد امشب میشد کاغذای سفید دفتر ترانه ها رو کم کرد
چقدر امشب میشد با لبخند خوابید
چقد امشب میشه خیلی غلطا کرد!
.
.
.
اما امشب فقط میشه خاموش شد و خوابید
یا یواشکی در رو باز کرد و یه کم بعد رو شن ساحل خفه خون گرفت!
یا رفت وسط حیاط خونه بادبادک بازی!
.
.
.
نتیجه گیری: گاهی وقتا که نمیتونی هیچ غلطی بکنی ، بازم کلی غلط زیادی هست!!!
برقرار باشید دوستان
مهرناز
دندون عقلش شروع کرد به درد گرفتن
( همونی که ادعا میکرد میخواد بکنه)
به نظرتون اینقدر درد میکشه که عاشقی یادش بره؟؟!
مقدمه: این مقاله رو تو سایت آفتاب خوندم ٬ دنبال مطلبی در مورد تارانتیسم میگشتم که چشمم افتاد بن مقاله به نظرم خواندنش خالی از لطف نبود هر چند میشه گفت مقداری نا امید کننده است اما به نظرم جای تامل داره!
مغالیق
و خدا خیلی بدش اومد
اینقدر که به عزیزترین کسش گفت برو!
اونم اینقدر مغرور بود که رفت
بعدش خدا اومد واسه اینکه اثری از غرور نمونه
عشق رو انداخت تو دامن ما!
و ما سکوت رو یاد گرفتیم به جاش
.
.
.
و خاک بر سر ما که حالا،
نه غرور داریم
نه عشق
نه سکوت
هر بار که صفحه رو refresh میکنی
خنده ت بیشتر میشه
البته به خودت!!!

1- وقتي پاييز است و باران ميبارد هر اتفاقي ممكن است بيفتد. نگاه به ساعتت ميكني . عقربه هايي كه با سرعت منظم و غير قابل توقف مي دوند. قطره هاي باران مثل موج دريا شيشه را در فرا گرفته اند. مي شود ديد كه در اغاز روز خورشيد دارد ارام ارام بالا ميايد اما همچنان باران ميبارد. از پشت ديوار صداي سوت ميايد . كسي اهنگي قديمي را با سوت ميزند.انگار ميگويد ديگر نميتوانم راه بروم. پيرمردي عاشقانه به سيگارش پك ميزند. دستش و سيگار مثل دو معشوقه همديگرد در بر گرفته اند.دو معشوقه كه در بحراني رو به مرگ،در زماني حدود چند دقيقه فاصله اي بين دو نقطه ي كوتاه را طي مي كنند. چقدر شبيه من است در انتها. چقدر شبيه من است
2-هر روز صبح وقتي از خواب بلند ميشدم اگر كابوس نديده بودم يا نمرده بودم ناگهان، براي اطمينان از اينكه هستم و نفس ميكشم به سمت اينه دستشويي مي رفتم و به مردي كه هرروز غريبه تر ميشد نگاه ميكردم . وقتي كاري را مدام تكرار ميكني راهي نداري جز اينكه جايي متوجه تغييراتي بشي . يك روز صبح مثل امروز فرا ميرسد كه ميبيني به كلي تغيير كردي . طوري كه ناگهان خودت هم خودت را به جا نياوري
3-وقتي خودم را در اينه نشناختم كاملا منطقي بود كه بپرسم پس بر سر ان يكي ديگر چي امده . ان يكي كه من بودم . كه الان نيستم،كس ديگري است. كس ديگر يعني ايني كه من الان هستم . ولي من كه اين نبودم،پس من كجا رفتم؟
4-وقتي چيزي ذهنت را مشغول كرده حتي اگر نا معقول باشد تمام روزت را فرا ميگيرد مثل امروز كه از صبح به دنبال مرد در اينه گم شده ميگردم. توي اتوبوس كنار پنجره نشستم و به ريزش باران نگاه كردم . به حركت خيابانها،پياده روها،اسمان ابري،پرواز چند پرنده(شايد كلاغ) و دست اخر به ادم ها كه باران نمي گذاشت براي هم نقش بازي كنند. شايد باران را اينگونه است كه دوست ميدارم
5- توي اتوبوس كسي كنارم نشسته،پيرمردي،جواني و يا شايد كودكي. متوجه هستم كه دارد با تعجب نگاهم ميكند.شايد او هم فهميده!شايد هم به خاطر سكوت غريب نگاهم است. تلاشي نميكنم به او نگاهي كنم تا شايد اين تعجب احتمالي از بين رود. واقعيت اين است كه الان چيزي جز مرد گم شده در اينه برايم اهميت ندارد. هميشه وقتي به واقعيات فكر ميكنم تلخ ميشوم و تنها. مثل الان.كه واقعا به واقعيت گم شده فكر ميكنم!
6-چه چيز باعث ميشود كسي بميرد؟ايا تنها نفس نكشيدن؟من به اخرين لحظه فكر ميكنم. فكر ميكنم در ان لحظه نمي تواني چيزي بخواهي و يا حتي فكر كني كه چگونه زندگي كرده اي و يا حتي اگر بعد از اين لحظه زنده بماني چگونه زندگي خواهي كرد. نمي تواني به ازادي،اختناق،حسرت،درد،پول،و يا زن خطوط بدن زن يا هر چيز ديگري....من فقط به اخرين لحظه فكر ميكنم،لحظه اي كه بعد از ان مرگ است حتي اگر نفس بكشي. و من به ان لحظه چقدر نزديكم. به اخرين لحظه.
7-وقتي شب بعد از تمام خستگي روز شهر را مي گردي براي ديدن يك چهره ي اشنا،نه،خودت را گول ميزني. مدت هاست منتظر چيزي يا ديدن كسي نيستي.دوست داشتنش هم كم كم دارد از يادت مي رود. ياد ان روز مي افتي كه سيگاري كنار لب داشتي و يقه هاي بارانيت بالا بود و ارام ارام قدم ميزدي . ان زن روي خطوط سياه و سفيد ايستاده بود و به تو نگاه ميكرد. باران تمام سطح برخورد شما را هاشور ميزد وقتي به سمت تو امد و گفت:
-چرا به من فكر ميكنيد
چون شما زيباييد
-همين!؟
دليلي از اين بالاتر ندارم
او به دنبال دليلي ديگري بود و تو بلد نبودي،يا نتوانستي چيزي بگويي
- شما ديوانه ايد
او برگشته بود. باران از بدنش مي چكيد. سايه اش روي زمين كشيده ميشد و ديگر چيزي به ناپديد شدنش باقي نمانده بود. او ناپديد شد.او ناپديد شد.
8-وقتي پاييز است و باران مي ايد و تو هم از همه چيز دور شده اي حتي خودت و ديگر منتظر كسي هم نيستي و كسي هم منتظرت نيست و تنها به لحظه ي اخر فكر ميكني و به مردي كه در اينه گم شد شايد بهترين و دم دست ترين راه اين باشد كه از تختي كه مثل فيل بر ان روان شده اي بلند شوي، رو به روي اينه بايستي،لحظه اي به غريبه نگاه كني،زل بزني،زل بزني و انگاه با اطمينان و بدون كوچكترين ترديدي با يك مشت محكم شيشه را بشكني و ان وقت همان طور كه قطرات خون از دستت مي چكد و تمام وجودت ميلرزد به تكه هايي كه برق برق زنان روي زمين پخش و پلا شده اند نگاه كني غريبه را لا به لاي انها ببيني و به جا بياوري.
.
.
.
(ابان)
در لحظه شاد زندگی کنید
هر کاری که فکر میکنین درسته انجام بدین و از آزادی لذت ببرین...............
.
.
.
هوی عمو!!! نگفتم اینجور...................
.
.
.
یه قطار ممکنه که دوست داشته بدون ریل توی سبزه ها واسه خودش عشق کنه
اما هیچ کس با آزادی محض تا به حال به مقصدی نرسیده!!!!!!!
اولین فیلمی که از پازولینی دیدم هزار و یک شب (شبهای عربی) بود بعد ز اون هم دو تا فیلم سالو (120روز با سدوم) و افسانه ی کانتربوری بود که هر سه تا رو هم به لطف آبان دیدم
اول برام سبک و تیپ فیلمسازی پازولینی مفهوم بنود نمیتونستم درک کنم که چرا فیلماش اینجوریه(اگه دیده باشین میدونینید چه جوری!!!)
این شد که این پست رو درموردش آماده کردم.
معرفی:
پیر پائولو پازولینی (به: Pier Paolo Pasolini) (5مارس1922-2نوامبر1957) شاعر،کارگردان، نویسندهٔ معاصرایتالیایی است. وی از برجستهترین هنرمندان و روشنفکران ایتالیا در قرن بیستم است.
پازولینی در ۱۹۲۲ در بولونیا به دنيا آمد. او از فيلمسازان نسل دوم سينمای بعد از جنگ ايتاليا است که علاوه بر فيلمسازی، در نوشتن رمان، شعر و نقدهای سينمایی و فرهنگی نيز دست داشته است.
سينمای پازولینی آميزهای از شعر، استعاره، اسطورهشناسی، روانشناسی و ديالکتيک مارکسيستی است.
وی فعاليت اش را در سينما با نوشتن فيلمنامه "شب های کابیرا"برای "فدریکو فلینی" آغاز کرد.
فيلم "انجیل به روایت متی"او هنوز زيباترين و غير متعارف ترين روايتی است که تا کنون از زندگی عيسی مسيح در سينما ارائه شده است. تمام فيلم با بازيگران غير حرفه ای و در لوکيشن های بديع و خيره کننده فلسطين فيلمبرداری شده است.
بسياری از فيلم های پازولینی، اقتباس های مدرن از آثار کلاسيک ادبی جهان اند که با تاويل ويژه او ارائه شده اند، آثاری چون ادیپ شهریار، مده آ، دکامرون، حکایتهای کانتربوری وداستانهای عشقی هزار ویک شب.
آخرين فيلم پازولینی قبل از مرگ، فيلمی است با نام "سالو (120روز درسدوم )"که پازولینی فيلمنامه آن را با کمک رولان بارت بر اساس داستان غريب و پورنوگرافيک "مارکی دو ساد" نوشته است و بيانيه ای است عليه فساد اخلاقی فاشیسم ايتاليا.
پازولینی نه تنها يک فيلمساز برجسته، بلکه شاعری بزرگ و نظريه پرداز معتبر سينما نيز بود. مقاله سینمای شعر که او در ژوئن ۱۹۶۵ در نخستين فستيوال فيلم پزارو قرائت کرد و در اکتبر ۱۹۶۵ در نشريه "کایه دو سینما"منتشر شد، يکی از مهم ترين مقاله هائی است که در باره ماهيت شعرگونه سينما و زيبائی شناسی آن نوشته شده و از اعتبار آکادميک و تحليلی بسياری برخوردار است.
پازولینی در ۱۹۷۵ در اوستيا در نزديکی رم، به دست جوانی به قتل رسيد که مدعی شد پازولینی قصد تجاوز به او را داشته است. اما بسياری معتقدند که قتل او مشکوک و به دليل انگيزههای سياسی بوده است.
منبع : ویکی پدیا
***)مقاله ای دیگر از سایت آفتاب
....................................
مغالیق
سالگرد قتل پير پائولو پازوليني(۱۹۷۵-۱۹۲۲) موجب شد تا درباره زندگي و آثار اين نويسنده و سينماگر ايتاليائي بازنگري جدي اي صورت گيرد. اولين نکته اي که مشاهده مي کنيم اين است که پازوليني به آن دسته از روشنفکراني تعلق دارد که در برابر هر تلاشي که از سوي فرهنگ مسلط براي تصاحب آنها انجام مي شود، مقاومت مي کند. نکته دوم اينکه در اين دوران رخوت ايدئولوژيک، ناسازگاري انقلابي او در برابر دنباله روي و همرنگي با جماعت ، همچنان به شدت موجب دلگرمي است.
دوم نوامبر ۱۹۷۵ «پير پائولو پازوليني» در خرابه اي نزديک «اوستي» به طرز وحشيانه اي به قتل رسيد. به مناسبت سي امين سالگرد مرگ او، کتاب هاي متعددي به ويژه در فرانسه منتشر شدند (۱) که از ادامه جذابيت اين نويسنده و سينماگر ايتاليائي حکايت مي کنند. البته اين امر که چگونگي و جزئيات قتل او هنوز کاملا روشن نشده است(٢) نيز در به وجود آمدن افسانه هاي سياهي که در باره او نقل مي شود، نقش داشته و تصويري کاملا اسطوره اي از او ساخته است ؛ تصوير الهه شر يا مرتدي که مورد آزار و شکنجه قرار گرفته است و يا تصوير واپسين هنرمند نفرين شده بزرگ. اما عليرغم همه اينها، بي شک زمان آن فرا رسيده تا از اين تصاوير فراتر رويم و از خلال گوناگوني انواع هنري ـ فکري (شعر، رمان، سينما، جستار نويسي انتقادي و تئوريک و يا فعاليت هاي خبرنگاري ) در آثار پازوليني، او را به مثابه مثالي فوق العاده، زنده، نامتعارف و منحصر به فرد از روشنفکري متعهد ببينيم.
البته مي بايستي در باره اين اصطلاح که امروز توسط مدافعان کم و بيش پنهان «نظم موجود»، لوث و بي اعتبار شده است، به توافق برسيم. بديهي است که پازوليني نه روشنفکر حزبي بود ( يعني مطيع و مسئول اجراي خط حزبي) و نه «روشنفکر ارگانيک» در معناي «آنتونيو گرامشي» (که مسئوليت فراهم ساختن موجبات سلطه فرهنگي «بلوک تاريخي»اي را که قرار است قدرت را به دست بگيرد، بر عهده دارد) و نه حتي نويسنده اي متعهد، مطابق با الگوي سارتر بود (يعني آنهايي که معناي تاريخ را درک کرده اند و معتقدند که اشکال مختلف بياني بايد درخدمت الزامات مبارزه جمعي قرار بگيرد). در واقع او از آنجائيکه خود را با « نفرين شدگان زمين » متحد مي دانست، وظيفه روشنفکر و هنرمند را ، به زير سوال بردن و سرنگون کردن مفاهيم جهان مسلط و کشف ناگفته ها درتوليدات و بازنمايي هاي پذيرفته شده معمول مي دانست (ازجمله حتي اگر اين ها در جناح خود او باشند) و همچنين نمايان کردن آن چيزي که در اتفاق نظر(اجماع) اجتماعي و فرهنگي، پس رانده شده و نهفته مانده است؛ بدون آنکه هرگز ويژگي خود را رها کند . ( همان چيزي که « خوان گويتي سولو»، «روشنفکر بدون حکم وکالت» مي نامد) (۳).
و به همين علت است که پازوليني با اينکه هرگز تعهدات کمونيستي سال هاي اول را کاملا نفي نکرد اما مدام نياز داشت تا بر امري که او آن را «همرنگي و دنباله روي مترقيون » مي ناميد مسلط شود واز آن عبور کند. به عنوان مثال در دوراني که کمونيسم رسمي و نهادي شده، توجه اش را بر پرولتارياي سازمان يافته شهر هاي صنعتي متمرکز کرده بود، او بر عالم روستايي (با اصول، ضوابط و ارزش هاي ويژه آنها ) و يا شبه پرولتارياي حاشيه شهرها تاکيد مي کرد (که به زعم او شيوه مقاومتي بود در برابر به اصطلاح الزامات تاريخ وتمرکز بر آنچه که اين تاريخ، سعي در به حاشيه کشاندن و بيرون راندن آن داشت) . ويا مثلا توجه او به جهان سوم (زيرا پازوليني معتقد بود که «در آنجا اشکالي از آگاهي وجود دارد که ناقض عقل گرائي مارکسيستي و بورژوايي است») و يا مثلا عنايت او به بعضي از جنبش هاي چپ راديکال در آمريکا مثل «بلاک پانتر» به اعتبار اينکه «آنها با همه وجود و با پوست و گوشت خود در مبارزه شرکت مي کنند » و بدين سان الگوي انقلابي معمول را پشت سر مي گذارند.
اين مارکسيسم «نامتعارف» در مرکز تعهدات فرهنگي و هنري او نيز قرار داشت؛ او به سرعت متوجه شد که فرهنگ پيشرفته بعد از جنگ که از مبارزات ضد فاشيستي نشئت گرفته بود ديگر کارآيي خود را از دست داده (دوره برشت و روسليني ) و دوره اش به سر آمده است . اما با اين وجود نمي بايستي در مقابل « ناب گرايي » و « فرماليسم » آوانگارد هاي ادبي سال هاي۱۹۶۰ کوتاه آمد ( مثلا شاعران گروه ۶۳ در ايتاليا ) که او آنها را از اينکه دست به مبارزه اي تجريدي ، بي خطر (۱) و صرفا زباني زده بودند و از اينکه زنداني شيوه زندگي خرده بورژوايي بودند و از وراي اعلام نظرات ضد طبيعت گرايي ، صرفا مواضع تروريستي شان را در مقابل واقعيت پنهان مي کردند، سرزنش مي کرد. نقطه کليدي در نزد پازوليني اين است که تعهد، از تجربه مستقيم نيز ناشي مي شود از نوع زندگي از نوع برخورد ذهني و فيزيکي در رابطه و در درون واقعيت ( در اينجا او به «ژان ژنهََُُِ» نزديک مي شود) و اين چيزي است که هم در اشعار تغزلي ، مبهم و جنجال برانگيز او و هم در رمان ها و يا در آثار سينمايي اش وجود دارد .
زيرا براي پازوليني، اهميت سينما در اين نهفته است که اين شيوه بياني به طور مستقيم با واقعيت در گير است و به لحاظ نحوه ثبت واقعيت و نماياندن آن ، با برش در پلان ها (جنبه آشکار فتيشيست بودن او از اينجا ناشي مي شود) و مجزا کردن آنها در «پلان سکانس بزرگ و لاينقطع زندگي»، به مثابه يک زبان عمل مي کند (در نتيجه آن را ازحالت طبيعي خارج مي کند)، و بطور قطع اين شيوه کار، يکي از تکان دهنده ترين و شجاعانه ترين آثار سينماي قرن بيستم را به وجود آورده است، يعني نه تنها سينماي مولفي اصيل است (يا به قول خود او سينماي شاعرانه، براي فاصله گرفتن از هنجار هاي روايتي سينماي تجاري رايج) بلکه همچنين هنري است بسيارمتناقض و غير معمول ؛ هم ابتدايي است و تصنع گرا (مانيريست) و هم واقع گرا (در توجه وعلاقه مشخص و توانايي او در انتقال «زبان بدن» ) و بسيار فرهيخته است. [ شيوه خاص او در جمع کردن و آميختن (در معناي مجازي آن) عناصر بر خاسته از نقاشي هاي قديمي، موسيقي کلاسيک يا مردمي و يا ادبيات و تبديل همه اينها ها به اثري ناخالص ولي زيبا].
اين امر در هر صورت صادق است، چه وقتي که تراژدي را در دنياي شبه پرولتاريايي وارد مي کند (آکاتون، ماما روما) چه وقتي که اسطوره ها ي يونان وحشي ماقبل کلاسيک را احيا مي کند (اديپ، مده ا) و يا بازسازي خشونت و برد انقلابي در واقعه زندگي مسيح (انجيل به روايت متي) و يا ارائه تمثيل هاي عجيب که در آن ها لطف و مرحمت با ابتذال و وقاحت مي آميزند تا کونفورميسم(همرنگي با جماعت) مسلط را تضعيف کند ( تئورم ، اوچلاچي و اوچليني، خوکداني)، بررسي و پرداختن به سويه ديگر فرهنگ بورژوايي و سابقه مردمي پنهان شده آن ( دکامبرون، حکايت هاي کانتر بوري) و يا نيمه ديگر شرقي اش ( هزار و يک شب) و يا وارد کردن بينش سياه از نوع مارکي دو سادي در موقعيت فاشيسم رو به احتضار( سالو، صد وبيست روز از سودوم). اينها فيلم هايي هستند که هنوز بعد از گذشت سي سال ، به علت زيبايي مبهم و راز آلودشان ، آرامش ما را بر هم مي زنند وبه نوعي موقعيت کنوني سينما را که اکثرا تابع حماقت و بلاهت تجاري صنعت سرگرمي هاست، به لحاظ تضاد با آن، افشا مي کنند. ( چنين آثاري امروز به هيچ وجه امکان ساخته شدن ندارند)
آيا پازوليني مرتجع بود؟ دفاع از اين نظر، همانطور که گاهي پيش مي آيد ، تعبير نادرستي است. حقيقت اين است که او گاهي از عقايد « غير قابل قبولي » دفاع مي کرد که درمخالفت با هر آنچه که به عنوان مدرن و يا مترقي مطرح مي شد، قرار مي گرفت (مثلا جنبش دانشجويي سال ۶۸ و يا بحث هاي دهه هفتاد ميلادي در باره سقط جنين) ، اما اگر امروز اين نظريات جدلي او را دوباره بخوانيم متوجه مي شويم که هدف او قبل از هر چيز تحريک روشنفکران چپ کونفورميست همگان گرا بود (که شامل حال دوستان خود او نيز مي شد، مثل امبرتو اکو، ايتالو کالوينو، البرتو موراويا) تا از وراي عکس العمل هاي آنها نشان دهد که دقيقا اين مترقي بودن ظاهري آنها به شيوه اي بنيادي، سازگار و مطابق با هنجار هايي بود که مورد پذيرش عمومي قرار داشت.
البته، با اينکه در مجموع، پازوليني، رمبو( شاعر فرانسوي) را مي پرستيد، اما هيچ گاه باور نداشت که مي بايد به «طور مطلق مدرن» بود. او هرگز نوستالژي را حتي در ابعاد گسترده تخيلي ( نوستالژي طبيعت، مادر[دوران کودکي] و معصوميت از دست رفته) به مثابه شيوه مخالفت با دنيائي که در آن مدرنيته مي تواند کاملا با وحشي گري يکي شود ، تلقي نکرد. در اين معنا، چيزي که او در نوستالژي «فريول»، دنياي روستايي و يا در تنوع فرهنگي و گويشي اي که توسط «ترقي» مورد تهديد و نابودي قرار داشت و يا در گوناگوني فرهنگ هاي ما قبل بورژوايي ( بوکاچيو، چوسر) و يا ماوراي غربي جستجو مي کرد (هزار و يکشب) با آن چيزي که او را به سمت جهان سوم و يا شبه پرولتارياي (بورگات رومن) حاشيه شهر رم جذب مي کرد تفاوتي نداشت: نوعي تکيه کردن بر «نيروهاي گذشته» براي بهتر مبارزه کردن با زمان حال بود ، وقتيکه اين زمان حال ويران کننده مي شد.
در واقع اين گذري است از موضعي مترقي (يعني پذيرش کورکورانه مدرنيته، جايگزيني کهنه توسط نو) به موضع مقاومت ( که شامل مقاومت در مقابل «نو» مي شود وقتيکه اين «جديد» مرادف خفقان بيشتر، سازگاري و تطبيق و همرنگي با جماعت و هم شکل سازي است). نبوغ پازوليني(اين را هم گذري بگوييم که آين همان چيزي است که او را از « مرتجعين جديد» امروز متفاوت مي کند) در اين است که توانست نوستالژي را به نيروي انتقادي تبديل کند. من فکر مي کنم احتياجي نباشد تاکيد کنيم که چنين رفتار و برخوردي که در زمان خود بسيار نادر بود به طرز عجيبي مسئله امروز ما است. يعني در شرايطي که بدترين پس روي ها ( به ويژه از لحاظ اجتماعي) به عنوان « مدرنيزاسيون» معرفي مي شوند( ادبيات رايج ليبرال ها) به همين علت اعتراض عليه نوع مدرنيته اي که توسط استبداد بازار تحميل مي شود، مي تواند انقلابي باشد.
بالاخره آخرين نکته اينکه مواضع پازوليني به طور شگفت آوري آينده نگر و حتي پيامبر گونه به نظر مي رسد. اوعملا تنها کسي است که در زمان خود (۴) متوجه اين امر مي شود که يک جهش اساسي مردم شناسانه در حال شکل گيري است . تحولي که با آن، بورژوازي در قدرت، تسلطش را گسترش مي دهد وآن را تقويت مي کند. پازوليني در «تريلوژي زندگي» سرود آزادي جنسي ( رها شده از احساس گناه) دنياي مردمي را مي سرايد که هنوز به تابعيت کامل تقدس گرايي بورژوايي در نيامده است.
اما به محض نمايش اين سه فيلم او ضرورت نفي آنها را احساس مي کند، دقيقا به اين علت که متوجه مي شود که قدرت مسلط در سال هاي ۱۹۷۰ مي تواند آزادي جنسي را کاملا بپذيرد و در اين زمينه آزادي عمل را ترويج و تبليغ کند از آنجايي که هر کس در نقش مصرف کننده ظاهر مي شود و سکس به کالايي مثل کالا هاي ديگر تبديل مي گردد. از اينروست که سکس ديگر ارزشي رسوائي آور نيست (زيرا تقدس مذهبي(پوريتانيسم) در حال از بين رفتن است ) و به نوبه خود جذب و در متن ادغام شده است و ديگر تابو(حرام) نيست (ودر نتيجه ديگر مقدس نيست و کالايي کردن همه فعاليت هاي بشري نوعي بي حرمتي کردن به مقدسات است) و از اين پس سکس در مقولات «سازگاري و همخواني با جريان مصرفي» قرار مي گيرد.
پازوليني البته به دليل همجنس گرا بودنش به اين امر بسيار حساس بود.او بيم داشت که اين گرايش او نيز در هنجار هاي عادي حل و جذب شود ( او مي نويسد: اينکه همجنس گرائي پذيرفته شود غير قابل تحمل است) زيرا اين امر براي او بيشتر به عنوان يک چالش اهميت داشت تا تعلق و وابستگي به يک گروه و دسته: « او کمتر به عنوان همجنس گرا محکوم شد تا نويسنده اي که هم جنس گرايي به عنوان ابزار فشار و يا شانتاژ براي سر براه کردن او هيچ تاثيري نداشت؟ (۵) اما چيزي که مهمتر است نتيجه گيري وسيع تري است که او با حرکت از اين امر به دست مي دهد. از اين پس قدرتي وجود دارد که هم اقتصادي است و هم رسانه اي ( صاحبان قدرت در جهان همان هايي هستند که صاحبان دستگاه هاي بازنمود اين جهان نيز هستند که بينش شان تحميل حکومت همگاني شده گله اي طبقه متوسط جهاني است که تقدس زدا و هم شکل گرا ست.
اين مثل هر چيز ديگري در نزد پازوليني مفهومي است فيزيکي، « شبه پرولتارياي » بورگات در روياي خود تجسم مي کند که وارد زندگي عادي و معمولي شده است، و از کد ها و علايم کهنه خود احساس شرم مي کند و فرهنگ ويژه خود را به دور انداخته است . او کم کم به دانشجويان بورژوا شبيه مي شود (همان رفتار ها و همان شلوار هاي جين ، موهاي بلند و تقريبا با زباني مشترک)؛ جهان سوم نيز کم کم در قالب يک نوع بينش شبه «جهان شمول» غرب تکنيکي و مصرف کننده فرو رفته است ؛ و اين با جهان سوم داخلي خود ايتاليا شروع شده است؛ اين «مرکز» است که به طور ويژه اي به لطف ماشين وحشتناک شبيه و يکدست سازي که نامش تلويزيون است، مدل و الگويي واحد و انحصاري تحميل مي کند (تلويزيون براي او به دشمن اصلي تبديل مي شود و او نابودي آن را توصيه مي کند ) ، يعني «هم طراز سازي تماميت خواه و خشن دنيا » و« نظم منحط گله وار»؛ در مجموع، چيزي که فاشيسم تاريخي نتوانست عملي کند، قدرت جديدي که با بازار و رسانه هاي ارتباط جمعي متحد شده (با اطاعتي داوطلبانه) در کمال ملايمت انجام مي دهد؛ اين در واقع «کشتاري فرهنگي» است که توسط آن ، انسان ها، در توده اي هم شکل و بي تفاوت از مصرف کنند گان مطيع و از خود بيگانه ، حل مي شوند .
نتيجه گيري ياس آور و دلخراشي است، اما واقع گرا ست . اين امر از سي سال پيش به اين سو شدت گرفته است. براي پازوليني، مقاومت در برابر آن ، همانقدر ذهني که سياسي است. در برابر اين «نظم» شيوه اعتراض ديگري جز بيان صريح ويژگي هر پديده ، فاصله گرفتن و سازش ناپذيري با آن وجود ندارد (اين تنها انرژي اي است که بازار و دنياي نمايش، توانايي جذب آن را ندارد). درسي که بيشتر از هميشه مسئله روز ماست و نقطه مقابل « دنباله روي و همگان گرايي در نافرماني » است که در دنياي روشنفکري توسعه يافته و بهترين همدست نظم موجود است .
(۱)علاوه برتجديد چاپ هاي مختلف متن هاي پازوليني در چاپ جيبي: René de Ceccaty, Pasolini, Folio/biographies, Paris, 2005; René de Ceccaty, Sur Pier-Paolo Pasolini, Ed. du Rocher, Paris, 2005; La Longue route de sable, texte inédit de Pasolini, Ed. Xavier Barral, Paris, 2005 ; Bertrand Levergeois, Pasolini, l’Alphabet du refus, Le Félin, Paris, 2005 ; Marco Tullio Giordana, Pasolini, mort d’un poète, Seuil, Paris, 2005.
(۲) مراجعه کنيد به مارکو توليو جوردانا
(۳) در باره گونتر گراس در خوان گويتي سولو «کوژيتوس انتروپتوس» .......فايارد پاريس ۲۰۰۱
(۴) به استثناي «گي دو بور» و سيتواسيونيست ها، که پازوليني آنها را نمي شناخت.
(۵) اگر امروزپازوليني زنده بود و مي ديد که تصويرش به عنوان يکي از بت هاي (فتيش) همجنس گرايان « گي اند لزبين ستادي » تبديل شده است، مي توان حدس زد که عکس العمل او مي توانست تمسخرآميز باشد. امر جنسي (همجنس گرايي ويا گرايش به جنس مخالف) براي پازوليني، پديده خاصي است که نمي شود آن را به امر مشترکي تقليل داد (او مي گفت: «شهوت جنسي امري شديدا فردي است» ؛ و يا: « دره عميقي ميان افرادي که به خانواده جنسي واحدي تعلق دارند، وجود دارد». و از اين رو، با هر گونه غرور تعلق داشتن ( اشاره به گي پرايد) بيگانه بود.
نوشته:Guy SCARPETTA
مترجم:آزیتا نیکنام
منبع: نشریه لوموند
........................................
مغالیق
خیلی وقتا٬ خیلیا٬ خیلی راحت زیر قولشون می زنن و خیلی چیزا رو فراموش می کنن...
چون خوب یاد گرفتن انسان در حال تغیره و زندگی در حال گذر...
و مهمتر اینکه می دونن: باید گذروند!!!!!
چنین به تلخ-گریه از چه نشسته ای؟
مگر نیامده بودی
که نان قسمت کنی؟
....................
پ.ن۱: مدتی نبودیم! در نمایشگاه کتاب سعی بر افزایش سرانه مطالعه مردم همیشه در صحنه بودیم ! افسوس که بستر مناسب مهیا نیست!!!
پ.ن۲:گاهی اوقات حماقت دیگرون روز آدم رو میسازه!
پ.ن۳:
زیر لب شعر عاشقانه بخوان:
بند تنبان فدای کاناپه!!!
(یک بیت از یک غزل پست مدرن!!!)
پ.ن۴:به جماعت غیبت کبری تشریف دارید دیگه؟! کجایید ؟! نکنه شما هم نمایشگاه کتاب بودید؟؟؟
مغالیق
چند روز پیش با دوستم توی تاکسی نشسته بودم که از جا سوئیچی صحبت پرید به یه بازیگر
من گفتم خوش تیپه و اون در جواب یه کوچولو از اخلاقش گفت و اینکه از خود راضیه……
یه بار دیگه با خواهرم صحبت یه نفر دیگه شد و من بازم گفتم خیلی خوشتیپه
خواهرم گفت: درسته، اما چون خودش احساس میکنه خیلی خوشتیپه اصلا به دل نمیشینه!
و بازم………….
.
.
.
واقعا همینطوره
این خیلی بده که آدما جای حس زیبا بودن همچین احساسای احمقانه ای داشته باشن
تموم کارامون از همین جا میلنگه!
از توهمی که بعضیامون نسبت به خودمون داریم!!!
از جفایت قصه ای از غصه ها سر میدهم
قصه ای از جنس اشک
قصه ای سرد و سیاه
قصه ی عصر گناه
عصر با هم بودن
قصه ای سرشار ز تو
قصه ای از جور تو
قصه از غصه هام
مترسک
sokootemazrae.blogfa.com
چندین
و
چند
سالها یی
که زندگی کردیم را
آیا
به واقع
زندگی
کردیم؟
.
.
.
مهرناز
از احساس سرما
گرسنگی
تنهایی
غم
و عشق!
.
.
.
هنوز هم...
مهرناز
صدای غوکان که در نظر مولانا تسبیح گویان و مستغرق ذکر این حدیث بودند از درون برکه اوج گرفته بود و یاران را از استماع سخن شیخ باز می داشت . یاران که از ذکر تسبیح انها غافل بودند در ان احوال ظاهرا در هیاهوی انها بانگ مدعیان بیحاصل را که دایم در مدرسه ها و خانقاه ها در باب این عشقی که از ان هیچ بویی به مشام ایشان نرسیده بود و با این حال سر و صدای بسیار در ان باره به راه می انداختند می شنیدند .
اما
مولانا که در احساس همدلی و همدردی عاشقانه خویش انها(غوکان) را هم از همین عشق در خروش می دید بر ایشان بانگ زد که اگر شما بهتر می گویید تا ما خاموش گردیم ورنه باری شما خاموش شوید و از زبان ما بشنوید .
غوکان خاموش شدند و از بانگ و هیاهو افتادند و گویی با این سکوت خویش به مریدان شیخ نشان دادند که انچه مولانا در اشتغال انها به ذکر و تسبیح اندیشیده بود ناشی از همدلی بود - نه خیال و نه گزاف
مستانه
عاشقان (The Lovers) تابلویی ازرنگ روغن اثر رنه ماگریت است که دو انسان (احتمالا مرد و زنی) را با چهره پیچیده در پارچه در حال بوسیدن نشان میدهد
رنه ماگریت (René Magritte)، نقاش بلژیکی، یکی از برجستهترین نمایندگان سوررئالیسم در نقاشی، و ابداع کنندهٔ جناس تصویری است
.
.
.
(ابان)
چقدر . . . چقدر خودم را می ستایم
از انزمان که او مرا دوست دارد
گوته
مستانه
یک روز در بازار شهر موعظه می کرد. چون شب در رسید در چارسویی ایستاد و با عابران که به خانه های خویش می رفتند از این عشق سخن گفت . اما انها که این درد را احساس نمی کردند لحظه ای چند می ایستادند با حیرت و بی حوصلگی به ان گوش می دادند و سپس با شتاب به راه خود می رفتند تا انجا با عشق های دیگر این عشق را فراموش کنند.
اما ان شب سگهای بازار در صدای او بوی اشنایی شنیدند. هیچ کس نمی داند ان شب مولانابا کدام شامه روحانی در انها بویی از ذوق و ادراک ان سگ که همراه اصحاب کهف از دنیای دقیانوس جدا شد استشمام کرد . اما با انها از این عشق سخن گفت . برای انها موعظه کرد انها هم سرهاشان را روی دستها نهادند و بی هیچ حرکت و هیچ سر و صدایی با علاقه و کنجکاوی به حرفهای مرد خدا گوش سپردند. فقط گهگاه همهمه ایی ارام سر می دادند و به نشان خرسندی دمهایشان را به حرکت در می اوردند .
بدین گونه ذکر و موعظه عشق امیز وی سگ های بازار را تا دیر گاه در چارسوی بازار ارام بر جای خویش نگاه داشته بود
مستانه
دیشب تا به حال من و ویکتور ( بابا آقای هوگو) با هم کل کل داریم
تا اینکه همین الان تونست قانعم کنه که متاسفانه حق با اونه!
خب چه میشه کرد؟
اینم مدل آدماست دیگه...................
.
.
.
- کلا دو صد گفته گفته چون نیم کردار نیست!
- ویکتور هوگو نخونین
- مگه سهراب خودمون چشه؟
- یادش بخیر اون وقتا با شمس و مولانا بستکتبال بازی میکردیم!
- همون روزا رو عشقه ( منهای آدماش)
- دلم شعر میخواد!
پس از ساعت ها انتظار برای به دام انداختن ماهی های دریاچه...
ماهی گیر جوان از راه رسید و طعمه ی چشمان من شد!!!!!
*واقعن بعضی ها به واسطه افتخاراتی که کسب کردن شایسته ی دریافت نوبل هستن!!!!!
يكي سخن ماهي مي گفت.يكي گفتش كه((خاموش!تو چه داني كه ماهي چيست؟چيزي كه نداني چه شرح دهي؟))
گفت((من ندانم ماهي چيست؟))
گفت((اري اگر مي داني نشان ماهي بگو!))
گفت كه((نشان ماهي ان است كه همچين دو شاخ دارد همچون اشتر))
گفت((خه!من خود مي دانستم كه تو ماهي را نمي داني.الا اكنون كه نشان دادي چيزي ديگرم معلوم شد- كه تو گاو را از اشتر نمي داني))
حالا كه نوشتم بزار دو تا جمله ديگه از اين ديوانه نقل كنم.سعي ميكنم هر از چند وقت از شمس يه چيزهايي بنويسم:
گفت((نماز كردند؟))
گفت ((اري))
گفت((اه))
يكي گفت((نماز همه ي عمرم به تو دهم ان اه را به من ده!))
يكي خمار خمر ميفروخت.يكي گفت كه((خمر ميفروشي!عجب!به عوض ان چه خواهي خريدن؟))
.
.
.
(ابان)
چراغ نگاهی نیست
که در این دستگه هراسانی
دستگیر ما شود
از بیگانه گی خویش...
از خود چه بیگانه ام
با خود چه غریب
و دستی به دستگیره در نمیرود
دود رقصان
لرزان
پیچ پیچ
و تو
چه دور ایستاده ای در قاب کهنه ی بر دیوار
(کامی از پس ناکامیهای هوازده)
خلسه ی این خشک افیون
و
توچه زیبا شده ای
با انگشت کشیده به سوی خورشید
دیوار دوار بر گرد رگهای پوسیده مغزم
و تو چه نزدیکی به چشمان خیسم
نمیدانم این به شماره افتاده
صدای نفسهای توست در آغوشم
یا پژواک در خود تپیدن این لحم صنوبری
دامان پاکی نیست
که دستگیر ما شود
در این دستگه ویرانی...
مغالیق
تو ضیح مختصر قبل از خوندن این پست:
۱)اگه حوصله مزخرف خوندن نداری این مطلب رو نخون!
۲)اگه بیش از حد احمقی و بابت هر حرفی ممکنه بهت بر بخوره باز هم این پست رو نخون !
۳)این پست رو ننوشتم که کسی تایید یا ردش کنه ! با عرض شرمندگی کامنت های حاوی به وبلا گ من هم سر بزن و وبلاگ خوبی داری رو برای خودت نگه دار چون راسا" حذف میشه!
۴)سعی کن واسه یه بار هم که شده تو زندگیت از مغزت استفاده کنی!
۵)عالم و آدم میدونن که ادبیات محاوره من مزخرفه ! مرسی از اینکه تذکر دادید!![]()
***
از در که وارد میشم همه چشمها بر میگرده طرف من و تا با نگاه مستقیم حمله اولیه دفع نکنم ماجرا همینطور ادامه داره ، چند وقتی میشه که صورتمو اصلاح نکردم (مودش نیست) و این قوم مومنین همه به ریش آلرژی دارن.
یه جمع 5-6 نفره سمت راست یه دختر و پسر روبرو و یه جفت خوشبخت دیگه هم گوشه دنج سمت چپ!
یه جایی رو با رعایت حفظ فاصله از همه طرف پیدا میکنم و مینشینم و منتظر میمونم ، جمع 5-6 نفره دارن شاهکارهای عظیم ادبیشون رو میکوبن تو سر همدیگه! دختره واسه پسره شعر گفته و پسره یه شعر نوشته و جواب دختره رو داده دقیقا" شبیه تمام جمعهای ادبی رایج شامل: مذمت دنیا و کله پاچه خونین پاشیده بر دیوار و چهار تا فاحشه و سیگار و بوی جزغاله شدن! آخ که جهان معتاد ظلمت و سکس است ! کلینکسی کو؟ با کنایاتی که برای درکشون بهره هوشی در حد جلبک کافیه درمورد اینکه احساسات شاعر چقدر عمیق و اصیل ومخاطب محترم به چه میزان یابو علفی میباشند
(گفتگوی دختر و پسری که جدا نشسته اند در مود چیزیه که مهم نیست و کسی نمیبیه و کلمات زشته و فقط یه بار و غیره میباشد!)
٪
در همین حین پسر جانعلی زنگ میزنه و معذرت خواهی میکنه از اینکه دیر کرده و نمیتونه که بیاد سر فرار و بلند میشم کتم رو برمیدارم و از در میزنم بیرون...
در عرض سه ساعت با سه نفر حرف میزنم ! با مهران در مورد کار گروهی وعدم وجود بلوغ فکری و مسئولیت گریزی و خودخواهی ، با آبان در مورد ادبیات کافی شاپی و انتی الکتوئل و تابلو کلاژ امپریالیستی که دادائیست ها جدیدا" خلق کردن و با مهرزاد در مورد اینکه مارا چه میشود و سیر تغییرات خودمون !
٪
میرم کافی نت ویه سری به وبلاگها میزنم اوضاع وبلاگها هم دست کمی از خود ما آدمها نداره دسته بندی وبلاگها کار سختی نیست کافیه یه نگاهی به لیست وبلاگهای بروز شده بلاگفا بکنی تا بفهمی اینجا ایران است!
از طیف : جک و sms وعکس خفن و پرسپولیس زلزله و ماجراهای طرف با دختر خاله اش که بگذری میرسی به طیف چس ناله نویس رو به انقراضی که به مینیمال نوشتن رو آوردنMrHaRd :در این رابطه فرماید : (...)
اینجا هم میتونی وبلاگ هایی رو پیدا کنی که این پسره برای اون دختره و اون دختره برای این پسره پست میذاره! وبلاگهایی رو پیدا میکنی که که بخطر فقر شعور سیستم ت.خ.م.ی بلاگفا الکی به باد رفتن یا اینکه خود نویسنده عطاش رو به لقاش بخشیده ! آدمهایی رو ميبيني که مطالب دیگرون رو بدون هيچ مجوزي به اسم خودشون و تو وبلاگ خودشون آپ میکنن یا مواردی وجود داره که برای خراب کردن همیدیگه با اسم وآدرس هم تو بقیه وبلاگها کامنت چرند میذارن! (با مزه است مگه نه؟ تازه ماجرای هک کردن و بلاگها رو فاکتور میگیریم!)
الان دیگه زیادن وبلاگهایی که کامنتینگ بسته است یا نمایش داده نمیشه ...
صبر کنید ! ببینید اینجا یه محیط مجازیه ! اسمش روشه ! ولی تو دنیای واقعی هم اتفاقات مشابه هستن!
یه تصویر عوضی از خودمن میسازیم ! تصویری که خودمون نیستیم و حاضر هم نیستیم ازش کوتاه بیاییم و برای رعایت این تصویر همه چیز رو زیر پا میذاریم حتی ذات خودمون رو! ما ایرانیهای 2500ساله و مسلمانهای بی وجدان* قسم راستمون دمب خروسه ! سر تا پا دروغیم و بی چشم و رو! بیعار و لاابالی و هرزه هستیم! خیانتکار و کلاهبردار و پست!
ببین ترش نکن ! اول بخون بعد جیغ جیغ راه بنداز و به قبای مبارکت بربخوره!
ما ایرانیها همه در همه زمینه ها استادیم و واسه همین هم هیچکاری درست و کامل تو مملکتمون انجام نمیشه چون اگه بیان بهمون بگن فلان کار رو بلدی و بلد هم که نباشیم انجامش میدیم! اون هم با چه افتضاحی!
از فوتبال گرفته تا سیاست خارجه و اقتصاد جهانی و مدیریت برنامه ریزی شهری وهزار تا كوفت ديگه! اصلا" ما اوسای همه چیزیم!
اشتباه نشه ! ما همه شکل هم هستیم ! به قول رومن گاري** : ( وقتی همه در گه غوطه میخورند با هم فرقی ندارند و برابرند!)
ما 2500 سال پیش رو چسبیدیم و یه نگاهی به نقشه ایران اون موقع و الان نمیندازیم فقط زر زر میکنیم که کورش فلان و داریوش بهمان ! اما حرفی از شکست ایران در مقابل سپاه اسکندر مقدونی و خیانت به آریوبرزن نمیندازیم! حرفی از شکست در مقابل سپاه اسلام نمیزنیم(آره داداش ما پریدیم تو بغل اسلام و اون رو با آغوش باز پذیرفتیم!) دوبار حمله مغول و رو ضمیمه کنید به زحمات صفویه و قاجاریه و سالهای متمادی جنگ داخلی و حمله انگلیس و روسیه تو ماجرای جنگ جهانی و عهد نامه گلستان و معاده ترکمنچای ! لازمه درمورد جدا شدن افغانستان از خاک ایران بگیم؟ نمیدونم چه جوریه که ما از تاریخ فقط اون قسمتهایی که خوشمون میاد تو ذهنمون میمونه و به چه صورتی یه مرتبه از 2500 سال پیش میافتیم تو قرن 21! واتفاقاتی که در خلال این مدت افتاده ظاهرا" که به مملکت ما ربطی نداشته!
پیوسته دم از هوش ایرانی میزنیم و اگه نفت نباشه باید نقدا"از گشنگی بمیریم!
دقت کنید! این نوشتار جستاری سیاسی نیست ! شاید در بهترین حالتش متنی انتقادی باشه هر چند که ما مردم انتقاد پذیری نیستیم!فقط غر میزنیم که چه زمونه بدی شده ! نمیپرسیم چطوری؟ کجای این زمونه ؟ کجای زندگیمون کارش خرابه؟ چی شده که حالا اوضاعمون اینه؟ چرا اینجوری شده؟ واینکه حالا این گند به بار اومده ! کی به بار آورده؟ مگه این جامعه رو کسی غیر از خود ما تشکیل میده؟ (شما که نمیخواهی بگی کار دشمنان خارجیه؟).بیاییم یه نگاه درست به سیری که داریم طی میکنیم تو زندگیمون بکنیم تا بفهمیم چرا اینجاییم ! بفهمیم اصلا" کجاییم؟ چی کاره ایم؟ داریم کجا میریم؟ اگه از وضع اجتماعی و فرهنگیمون ناراضی هستیم قراره چه اتفاقی بیافته؟ قراره همینجوری بمونه؟ پس کی و کِی قراره درستش کنه؟ ببینید اگه ما بهترین طرح و بهترین ایدئولوژی رو برای زندگی داشته باشیم تا وقتی که ابزار اجرایی کردنش ور نداشته باشیم کاری از پیش نمیره! خود ما آدمها همون ابزار اجرایی هستیم! شما هیچوقت نمیتونی از یه قطعه خراب تو یه سیستم جواب مفیدی بگیری ! اگه قرار چیزی درست بشه اولین قدم خود ما آدمها هستیم! فکر میکنم بقیه چیزا به تبعش درست میشن!
(چيزي كه تو ذهنمه خيلي مفصل تر ازاين پستيه كه گذاشتم اينجا ! اما مطمئنا" اين حرفا رو قبلا" هم شنيديد!
براي من كه نوشتمش مهم بود! از نظر شماي خواننده ممكنه كه فقط شعار بياد! اما هيچ عيبي نداره!)
*:آبان
**: كتاب "زندگي در پيش رو" ترجمه "ليلي گلستان"
مغالیق
که اغلب عشق های واقعی
و پر شور
به اندازه یک زندگی و بالاتر از ان نیز طول می کشند
اما من عشقی را می شناسم
که یک ماه به درازا کشید
و با این وجود عشقی واقعی بود
امبرتوسابا
مستانه
نه من میگویم
نه تو بپرس
احوال این پیراهن خسته را
سی سال است
احوال خودم را از تو میپرسم
نشانی را گم کرده ام
کاغذ و خودکار راهم.
مغالیق
تو اتاق بغلی ساعت ۲ ظهر دنیا واسه اولین بار صدای گریه های یه بچه رو شنید !
امروز . چند دقیقه پیش :
تو همون اتاق درست همو جا دنیا واسه nامین بار دنیا صدای گریه همون بچه رو شنید منتها بچه هه یهو زد زیر خنده .آخه فهمید تو این ۱۶ سال زندگیش تا الان از نظر فیزیکی کار مفیدش دقیقا برابر با صفر مطلق بوده!!!!
عجب درسیه ها این فیزیک!
تولدم مبارک!!!
فریاد
نمیدانم
کدام یک را نم گرفته
کبریت-سیگار یا نفسم ؟
مغالیق