هرزنامه
عشق پایدار ماند
مرگ آمد
اما ناتمام نماند
اسم علی آنقدر پاک بود
که ناصافی وجودمان
لااقل برای هم
صاف شد
پیوندمان ابدیست
چون
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد....
با عرض تبریک به مناسبت عید غدیر خم
آدمک
.
.
.
مستانه
سلام به همه دوستان
بهتر بود به مناسبت عید غدیر چیزی می نوشتم
اما هر چی فکر کردم
چیزی به ذهنم نرسید
ساده می گم
عیدتون مبارک
در گلوگاه گرفته ي اين خيابانهاي وحشي
در اين حجم فشرده ي نا منظم
در اين لاشه ي منهدم شنيع
تنها سكوت بزرگي است كه طنين انداز شده
در گوشه اي دور مانده
كسي
همچون بسته اي فراموش شده در ايستگاهي
كسي كه در پاي از دست رفته اش نبض را درد ميكشد!
كسي مثل يك واقعيت بيزار
انسانها يكي پس از ديگري
خيابانها يكي پس از ديگري
اتوبوسها يكي پس از ديگري
يكي پس از ديگري
يكي پس از ديگري...
و
تنها
تو و شب در سكوت خيال پرستيدني هستيد
.
.
.
(ابان)
سايهي ِ ابري شدم بر دشتها دامن کشاندم:
خارکَن با پُشتهي ِ خارش به راه افتاد
عابري خاموش، در راه ِ غبارآلوده با خود گفت:
«ــ هه! چه خاصيت که آدم سايهي ِ يک ابر باشد!»
کفتر ِ چاهي شدم از بُرج ِ ويران پَرکشيدم:
برزگر پيراهني بر چوب، روي ِ خرمناش آويخت
دشتبان، بيرون ِ کلبه، سايبان ِ چشمهاياش کرد دستاش را و با خود
گفت:
«ــ هه! چه خاصيت که آدم کفتر ِ تنهاي ِ بُرج ِ کهنهئي باشد؟»
آهوي ِ وحشي شدم از کوه تا صحرا دويدم:
کودکان در دشت بانگي شادمان کردند
گاريي ِ خُردي گذشت، ارابهران ِ پير با خود گفت:
«ــ هه! چه خاصيت که آدم آهوي ِ بيجفت ِ دشتي دور باشد؟»
ماهيي ِ دريا شدم نيزار ِ غوکان ِ غمين را تا خليج ِ دور پيمودم.
مرغ ِ دريائي غريوي سخت کرد از ساحل ِ متروک
مرد ِ قايقچي کنار ِ قايقاش بر ماسهي ِ مرطوب با خود گفت:
«ــ هه! چه خاصيت که آدم ماهيي ِ ولگرد ِ دريائي خموش و سرد
باشد؟»
□
کفتر ِ چاهي شدم از بُرج ِ ويران پَرکشيدم
سايهي ِ ابري شدم بر دشتها دامن کشاندم
آهوي ِ وحشي شدم از کوه تا صحرا دويدم
ماهيي ِ دريا شدم بر آبهاي ِ تيره راندم.
دلق ِ درويشان به دوش افکندم و اوراد خواندم
يار ِ خاموشان شدم بيغولههاي ِ راز، گشتم.
هفت کفش ِ آهنين پوشيدم و تا قاف رفتم
مرغ ِ قاف افسانه بود، افسانه خواندم بازگشتم.
خاک ِ هفت اقليم را افتان و خيزان درنوشتم
خانهي ِ جادوگران را در زدم، طرفي نبستم.
مرغ ِ آبي را به کوه و دشت و صحرا جُستم و بيهوده جُستم
پس سمندر گشتم و بر آتش ِ مردم نشستم.
احمد شاملو
فرياد

۱۷ سالم بود كه شناختمش يادم مياد كه اون موقع مجله اي در ميومد به اسم ايران جوان.شماره مرداد 1379.قسمت زيادي از مجله به شاملو و مرگ او پرداخته بود.همون جا بود كه باهاش درگير شدم.خوب اين ادم انقدر بزرگ هست كه بشه مدت هاي زيادي تحت تاثيرش بود همين طور كه خيليا كه باهاش اشنا ميشن اين حالتو دارن و من هم مثل بقييه.حتي اونايي كه منو ميشناسن ميدونن يه موقع تاثيرات اين ادم به حدي شده بود كه جلوه اي مطلق از درستي برا من داشت. اون به من ركسانا را داد ركسانا ركسانا...
تو اين سالها هر چه از تعصبم نسبت بهش كمتر شده بيشتر باهاش مشكل پيدا كردم ولي هميشه جاي خودشو در كنار فروغ توي ادبيات معاصر برا من داشته.خيلي وقتا دلم ميخواد يه جا ميشنستم و باهاش يه فنجون چايي ميخوردم! حالا بيشتر از اينكه فكرش برام قشنگ باشه زحمتي كه بر فكر كردن كشيد و زندگيش به عنوان كسي كه مي خواست بينديشه برام قشنگه.به قول عشقش غول زيباي رنج.او غول زيباي رنج بود.
.
.
.
(ابان)
خوش بگذرانید
بخورید و
بیاشامید
اما
زیاده روی نکنید!
مهرناز
مزه ی تلخ بعضی نوشیدنیا فقط وقتی حس میشه که سرد شده باشن...
و هرچی سردتر بشن تلخیشون بیشتر میشه...
بیشتر و بیشتر...
تا اینکه توی فنجون چیزی باقی نمی مونه جز.....
میگن میکل آنژ مدت چهار ماه به یه سنگ مرمر خیره شده بود
وقتی هم ازش میپرسیدن داری چه کار میکنی
میگفت: دارم کار میکنم!!!
...در این مقاله به بررسی این موضوع پرداخته میشود كه افراد چگونه در قالب نقشهای حرامزاده زرنگ ، حرامزاده منحرف یا حرامزاده غیرمنتظره عمل میكنند و در ادامه به سراغ بررسی تركیبی از احساس لذت و گناه میرود كه از حرامزاده نامیدن كسی نصیب فرد میشود. سیمز این مقاله را پس از آن نوشت كه شگفتزده شد چگونه اشخاص درستاندیشی كه همواره بر اهمیت درك استدلالهای دیگران تاكید میكنند، در مواردی تسلیم میشوند و به كسی برچسب حرامزادگی میزنند. سیمز گفت: «ما همه رماننویسانی هستیم كه داریم فصل بعدی داستان زندگیمان را مینویسیم و درمورد حرامزادهها لازم است بفهمیم كه آنها درصدداند چه نوع شخصیتی را خلق كنند.»
...............................................................................................................
مغالیق
اصلا ولش بابا!
هر چیرو که آپ نمیکنن!!!!
......................................
پ.ن:این عکس صرفا" جهت خراب کردن اعصاب مخاطبان است و هیچ ارزش دیگری ندارد مگر اینکه کسی یادش بیاد این کدوم میزه!![]()
مغالیق
از اشك جاري خوناب رود چشم
ابر مخوف سايه اش فكند و گفت
غرش كنم كه بخشكد دهان به خشم
ساتور سربي تكه تكه تگرگ و يخ
مي درد اين فرش زمين را به تاروپود و پشم
حراف گمشده در اين كشنده گاه
دستش بگير و نوازش كنش به چشم
حراف
اتفاق هر شب بي خوابي
تكانهاي بي وقفه بر تختي عاصي
رختخواب خيس از عرق بي تابي
فسرده
رو در روي پسر بچه اي كه كودكي من است
درهم
مثل اولين نوشته هاي عاشقي كه چشم براه فرداست!
فردا دوباره در را باز خواهم كرد
هنوز پاييز است
ديوارها ديوار تر شده اند
زردها زردتر
بي خوديها بي خود تر
ايا ميشود زمان را نگ داشت و از ان پياده شد؟
ايا روز سزاوار بود تا به جرم افتاب
خونش اينگونه بر اسمان شب پاشيده شود؟
مرثيه هاي شب براي روز از دست رفته است!!
ايا دوباره پيراهن گل داري
پروانه هاي چشمم را جان خواهد داد؟
كسي مرا در دل زمستان اب خواهد كرد؟
تمامي قله ها خيال ان كشتي ها بودند كه در ته دريا خفته اند؟
جغرافياي زمين به ته دریا ختم ميشود؟
سمفوني وحشت ساعت
صداي بي خوابي من بر تخت عاصي
پس پشت پنجره چيزي هست؟
نوري؟
سايه اي؟
هيچ چيزي
هست؟
كسي خطوط خواب مرا جان خواهد داد؟
پله هاي اسمان از بيد مجنون عريان بالا ميرود؟
ان دستهاي ظريف
ان دستهاي ظريف
ايا او دستانش را برايم اواز خواهد داد؟
سكوت.
فردا خواهد رسيد
رنگش زردتر
روشنش كوتاهتر
تاريكش بلندتر
و
هراسش بيشتر
فردا سكوت من ناگزير است
سكوت نا گزير من است
فردا نا گريز من است
.
.
.
(ابان)
حرف و حديث خنكي و طراوت است
آري چنين بود ولي به ذهن من
او يك گريزپاي بدون نهايت است
طوفان و تندبادهردو به ويرانه ميكشند
هرجا كه صحبت بنا و عمارت است
اما نسيم به آهسته ميكشد
اين قلب نيمه جان كه تمناي او لطافت است
حراف
جانم ترانه ای شد و آمد به هر دو لب
خواندم ترانه را و فتادم به تاب و تب
دستم نفس برید و تو رادادمت زدست
لعنت! به دست و نفس با هر آنچه هست
چشمم شد احول از خماری و دیگر ندیدمت
رد کن پیاله که دامن بگیرمت
دل را به غمزه بشولی و میروی
جان سوخت ، دل کجا؟ که چنین تند میروی
آوخ ترانه سوخت نگارا درنگ کن
با این شکسته دمی ترک جنگ کن...
*
((بالابلند عقد تو را بالبان من
آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست؟))
*
عمرم به سر رسید و دگر تاب صبر نیست
دیگر مرا توان مماشات درد نیست...
مغالیق
تندیسی نساختیم و دیگر نیست
از فد رعنایش
از گیسوی در بادش
عکسی نگرفتیم و دیگر نیست
سیر نگاهش نکردیم
به دورش نگشتیم
از بهت افسونش در نیامدیم و
دیگر نیست
خاطرش در یادمان
بوی عطرش در مشاممان
هنوز طنین سلامش
هست در خاطرمان
حیف٬ دیگر نیست
طلا باران وجودش
برای دنیا قحط شد
از این همه فرشته
زیبایشان محو شد
رد آن نگاهش
به چشممان دوخته شد
بستیمش
رفت و دیگر نیست...........
آدمک
مهرناز
شاد باشید دوستان!دنیا فانیسیت!
مهرناز
مي خوام ازتون خواهش كنم ۲تا نوشته رو بخونيد و نقد كنيد.
لطفا اگه اي كارو مي كنيد با دقت و حوصله و تفكر و تامل و تعامل و ... بخونيد و تا مي تونيد عيب هاشو بگين كه حسابي حالم گرفته شه!!!
واقعا به چند نفر ادم حسابي نياز دارم كه ايرادهامو بهم بگن پس لطفا كمكم كنيد !
اين اوليشه كه مي ذارمش تو ادامه مطلب:
پساپس و پيشاپيش ازتون ممنونم![]()
![]()
فرياد
كه دزد خيال امد و طبع شعر بسوخت
عنان قافيه در دست شاعران بي مقدار
گشاد قباييست كه هر كه تواند دوخت
حراف
عاشق شده
بیچاره
راه چاره نداره
میخواد بگه٬ داد بزنه
ولی بغضش نمیذاره
میخواد بگه دوسش داره
ولی زبونش میگیره
آدمک دلش شکسته
طفلی تازه عشقو شناخته
می خواد بگه تو تموم دنیا
یار یکی یاور یکی
دل یکی دلدار یکی
یار دلشو پیدا کرده
حیف٬ نمی تونه بهش بگه
ولی اعتقادش اینه:
دل یکی دلدار یکی
آدمک میره تا معتقد بمونه
چون نمی تونه به عشقش بگه
آدمک میره تا تنها بمیره
شاید قسمت اینه
که دلش تنها بمونه.....
آدمک
پ.ن: آدمک چند ساله که عاشق شده٬ ۵ سال. سن آدمک از ۲۰ بالاتر نیست ولی مانعی هست که بزرگه این مانع برای آدمک مشکل درست نمی کنه برای کسانی درست میکنه که عزیزان آدمک هستن و آدمک دوست نداره باعث دردسر بشه اونم واسه عزیزانش.......
از شما دوستای خوب ممنونم مغالیق جان دستت درد نکنه اما این مشکل یه خرده فرق میکنه اگر بخواد حل بشه باید به دست خودم باشه..... گفتین اسم آدمک مناسب یه عاشق نیست...... من برای چیزهایی که تو این وب می نویسم اسم آدمک رو گذاشتم به یاد اون شعر که میگه:
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند.......
و این شوخی رو دل آدمک سنگینی میکنه.
داشتم با مغالیق می حرفیدم که یهو فهمیدم من یه فرق اساسی با ساسی مانکن دارم
و اونم اینه که من نه تنها روزای فرد و زوج
بلکه جمعه ها هم فدات میشم!
.
.
.
بودن
یا نبودن...
بحث در این نیست
وسوسه این است.
***
شراب ِ زهر آلوده به جام و
شمشیر به زهر آب دیده
در کف دشمن.-
همه چیزی
از پیش
روشن است و حساب شده
و پرده
در لحظه معلوم
فرو خواهد افتاد.
پدرم مگر به باغ جتسمانی خفته بود
که نقش من میراث اعتماد فریبکار اوست
وبستر فریب او
کامگاه عمویم!
[ من این همه را
به ناگهان دریافتم،
با نیم نگاهی
از سر اتفاق
به نظاره گان تماشا]
اگر اعتماد
چون شیطانی دیگر
این قابیل دیگر را
به جتسمانی دیگر
به بی خبری لا لا نگفته بود،-
خدا را
خدا را !
***
چه فریبی اما،
چه فریبی!
که آنکه از پس پرده نیمرنگ ظلمت به تماشا نشسته
از تمامی فاجعه
آگاه است
وغمنامه مرا
پیشاپیش
حرف به حرف
باز می شناسد
***
در پس پرده نیمرنگ تاریکی
چشمها
نظاره درد مرا
سکه ها از سیم وزر پرداخته اند.
تا از طرح آزاد ِ گریستن
در اختلال صدا و تنفس آن کس
که متظاهرانه
در حقیقت به تردید می نگرد
لذتی به کف آرند.
از اینان مدد از چه خواهم، که سرانجام
مرا و عموی مرا
به تساوی
در برابر خویش به کرنش می خوانند،
هرچندرنج ِمن ایشان را ندا در داده باشد که دیگر
کلادیوس
نه نام عــّم
که مفهومی است عام.
وپرده...
در لحظه محتوم...
***
با این همه
از آن زمان که حقیقت
چون روح ِ سرگردان ِ بی آرامی بر من آشکاره شد
و گندِِِ جهان
چون دود مشعلی در صحنه دروغین
منخرین مرا آزرد،
بحثی نه
که وسوسه ئی است این:
بودن
یا
نبودن
احمد شاملو
فریاد
الفرار اي عاقلان!زين ديو مردم،الفرار!
(جمال الدين اصفهاني)
دلم دود ميشود
زمين داد ميزند
زمان لال ميشود
من كه چشمم چون گور
من كه دستم سنگين
من كه پايم خسته
من ديوانه چو زلف تو رها كردم داد!
سايه هايي در باد
سايه هايي در باد
يكنفر دارد كه ميخواند
اي ادمها كه در خانه نشسته شاد و خندانيد
اي عجب دلتان بنگرفت نشد جانتان ملول!
زين هواهاي عفن وين ابهاي نا گوار؟!
من كه چشمم چون گور
من نگاهم مرده
من كه حسرت به در ميكده ها بردن شب
من كه خويشم ساقي
من كه اهم بر اب
من ديوانه چو زلف تو رها كردم داد!
من كه پشتم دشنه
من كه قلبم خنجر
انك جلادانند بر گذر گاهها مستقر
مبادا گفته باشي!مبادا گفته باشي!
من كه مرگم در راه
من كه خونم بر ديوار
من خدايم مرده
من كه دينم زنجير
من كه ديوم حاكم
من رفيقم دشمن
من كه بارم تابوت
من كه پيشم ديوار
من كه پشتم اوار
دهانت را ميبندند
دهانت را ميبندند
من كه عشقم ترسيد
من كه عشقم ترسيد
من كه يارم خسته
من كه يارم نالان
در اينجا نيست زنداني ولي هستندند مرداني كه مردار زنان را دوست ميدارند
من كه عشقم بر لب
من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو
من كه يادم گريان
من كه اهم بر جان
من كه دودم بر لب
من كه نامم از ننگ
من كه ننگم از نام
من كه مرگم در راه
من كه مرگم نزديك
من ديوانه چو زلف تو رها كردم مرگ
من ديوانه چو زلف تو رها كردم
مرگ!
.
.
.
(ابان)
از ما گفتن!دختره ی خل و چل برو درستو بخون که خربزه آب است!(اشاره به همان ضرب المثل معروف!)
دوستان!روزها افتابیست و من خوشحالم!شاد باشید. بدرود
مهرناز
Yesterday
all my troubles seemed so far away
Now it looks as though
they`re here to stay
Oh I believe in yesterday
Suddenly
I`m not half the man I used to be
there`s a shadow hanging over me
Oh yesterday came suddenly
Why she had to go I don`t know
she wouldn`t say
I said something wrong
Now I long for yesterday
Yesterday
Love was such an easy game to play
Now I need a place to hide away
Oh I believe in yesterday
Why she had to go I don't know
she wouldn't say
I said something wrong
Now I long for yesterday
Yesterday
Love was such an easy game to play
Now I need a place to hide away
Oh, I believe in yesterday
Mm mm mm mm mm mm mm............
Lyrics:yesterday, Beatles
.
.
.
(ابان)
دو سال از مرک بابک بیات گذشت.یادش گرامی و زنده.
.
.
.
(ابان)
اووووووووووووووووووووو!
چه مرگته؟؟!!
.
.
.
یه آدم با لهجه ی غیر فارسی میگه:
ببخشید من بلد نیستم
میشه بهم بگین ......
خنده دار اینه که وقتی می پرسی کن بو اسپیک انگلیش
بهت بگه: آیم فرام انگلند!!!!
و چه باحال بود اتفاقای مرتبطش!!
.
.
.
دوست داشتم یه دستگاه داشتم که وقتی دکمه ش رو میزدم خیابونا خلوت میشد و ملت میرفتن خونه هاشون تا با خیال راحت هر جور عشقته بپلکی تو خیابون
.
.
.
خدایا پناه به تو از امشب
( از خدا میطلبم صحیت روشن رایی)
.
.
.
حالا وقتشه که شاد باشی و ازخدا تشکر کنی واسه نعمت هاش
.
.
.
تموم شد؟؟؟
حالا راحت باش!!!
.
.
.
خیلی خوشم میاد از آدمایی که بجای بی شعور ٬ کلمه ی کم شعور رو بکار می برن!
آقا جان! با زبون بی زبونی دارن می گن که:
هنوز جای امیدواری هست!
اسم مارک دوساد رو سابق بر این تو کتابهای جور واجور خونده بودم ، تا اینکه رسید و فیلم قلم پر ها رو دیدم
و بعد هم فیلم سالو ساخته پازولینی که اقتباس شده ازکتاب 120روز با سدوم .
درمورد ساد و آراء اون کمتر تونستم چیزی پیدا کنم تا اینکه به این مقاله بر خورد کردم .
تا اونجا که من میدونم به اون صورت چیزی ازساد به فارسی ترجمه نشده که میتونه بخاطر مطالب غیر اخلاقی و انگاره های ملحدانه اون باشه
هر چند شاید ما ساد رو بیشتر به عنوان یه بیمار میشناسیم اما ظاهرا در سیر ادبیات فرانسه ساد چیزی
بیشتر از یه بیمار که یک نویسنده و یا حتی یک فیلسوف به شمار میاد .
احتمالا" متن ترجمه شده کتابهاش رو به زبان انگلیسی میتونید تو اینترنت پیدا کنید اما به فارسی گمون نکنم!
توضیح لازم اینکه:
قرار دادن این پست ( وایضا" پست مربوط به پیرپائولو پازولینی) به معنای تایید تفکرات اونها نیست.
تنها به این دلیل این مطالب اینجا ذکر میشه که کمکی به شناخت و آگاهی ما از کسانی بشه که در سیر
ادبیات ، سینما و هنر جهان به اندازه خودشون تاثیری داشتن .
کما اینکه پازولینی استاد کارگردانان برجسته ای چون میکلآنجلو آنتونیونی و برناردو برتولوچی بوده...
در ادامه این پست که مقالهای از سایت لوموند هست دو داستان کوتاه ترجمه شده به فارسی از
مجله الکترونیکی ذغال ومایند موتور آورده شده به این امید که بتونه قدم مفیدی در شناخت از ساد و تفکرات اون باشه.
...........................................................................................
ساد (1740-1814) درمتون شیطانی خود خبر از فرا رسیدن جامعه تولیدگرا میدهد .جهان او با سازماندهی اش،شکل ها و نماد هایش و گونه های متفاوت منطقی کردن ساختارهایش ، منعکس کننده ساز و کارهای تولیدی است که میتواند به تخریب آزادی منجر شوند.این نویسنده نوعی از اقتصاد سیاسی تولید جسمی را به تصویر کشیده است که فرا گذاری آن درزمان و مکان تجسم نظام اقتصادی کنونی ما را فراهم میکرد.
اثر برجسته دوناسيون آلفونس فرانسوا دو ساد، کتاب «١٢٠ روز سدوم» است (١٧٨٥) . در اين کتاب از «جهان بي عيب» سخن مي رود، جامعه اي تماميت گرا که سينما گر ايتاليايي پيير پائولو پازوليني آن را در فيلم خود « سالو» (١٩٧٦) با انعکاس ايتالياي فاشيست ١٩٤٤ به نمايش در آورده است. مارکي دو ساد با تصور ربوده شدن افراد پير و جوان، زن و مرد و داراي همه محاسن و معايب، توسط گروهي خوش گذران وعياش « جهان بي عيب» توليد جنسي را با هدف «ارضا ء مطلق» (خوش گذرانان) بنا مي نهد. اين ارضاء جنسي دست آخر تنها در نماد با لا بردن بهره وري متصور مي شد.
همزمان با آغاز دوران صنعتي شدن، ساد ديدگاهي افراطي تر از اقتصاد دانان فيزيوکرات (١) معاصرش که بازسازي کشاورزي را تنها راه چاره براي آينده اقتصاد مي دانستند، ارائه مي دهد. نزد او ارتباط با جسم قبل از ظهور تايلور ، تايلوري است (٢). چرا که اين نوع ارتباط به خواست هاي توليد جنسي و جسمي در جهت دستيابي به بالاترين ميزان بهره وري پاسخ مي دهد، به همانگونه که عملکرد عصبي سرمايه درميل به توليد، باز آفريني و توسعه.
در کتاب «١٢٠ روز سدوم» سه نوع اصلي ساماندهي منطقي مطرح مي شود : سامان دهي مکان، زمان و بدن، به مثابه ابزار توليد. سه عرصه اي که در ضمن ارکان جوامع سرمايه داري را نيز تشکيل مي دهند.
تصوير مکان توليد : يک کاخ. اين مکان احساسات پرتواني را گرد مي آورد؛ محل اميال، ارضاء شدن ها، لذايذ، وحشت ها، سرکوب کردن ها و درد هاست. کاخ به محوطه هايي با تقدس بيشتر يا کمتر تقسيم شده است. مرکز توليد، اطاقک بزرگي است ، محل راز و نيازهايي باهدف ايجاد شرايط تحريک آميز براي «خوش گذرانان» يا اربابان جشن ها. ديگراطاق ها مجموعه را تکميل مي کنند تا بهره وري « سادي » هر چه بالاتر باشد و روابط ميان انسان ها در انجام وظيفه محول شده بر آن ها «بهبود» يابد. اطاقک مرکزي محلي است که در آن روابط، توليدات و بافت اجتماعي نسج مي گيرند. آنجاست که جايگاه واقعي هر فرد در سازو کار توليد جنسي با اشکال مسلط و يا مطيع مشخص مي شود.
اين ساماندهي مکاني و منطقي بر ديالکتيک جذب و اخراج متکي است. خلوتگاه و کاخ محل هاي جذبند، نقشي که بعد ها معدن، کارخانه يا محله هاي تجاري ايفا کردند. فضاي خارج از کاخ براي خواننده فضايي خنثي است. امکان وجود «جايي ديگر» را پنهان مي کند چرا که با منطق توليد گراي « ساد» بيگانه است.
با اين ساماندهي مکاني، «ساد» جهاني را بنا مي نهد که در آن تنها علت وجودي افراد بالابردن بهره وري در رسيدن به اوج ارضاء جنسي (اورگاسم مطلق) است. او يک دخمه ساده را چنين توصيف مي کند : «کاملا بسته است و سه در آهني دارد، آنجا هر آن چه قصاوتمندانه ترين هنر ها و ظريف ترين ددمنشي ها مي تواند تصور کند ، چه براي ايجاد رعب و چه براي اعمال شنيع، يافت مي شود. و اما در آنجا چقدر آسايش وجود دارد ! (...) واي و صد واي بر آن فرد بي نوايي که در چنين دخمه اي رها شده باشد و درچنگ يک آسمان جل اسير گردد که نه از قانون واهمه اي دارد و نه از مذهب بيمي، جاني اي که از جنايت لذت مي برد و در اين محل نفعي جز ارضاء حوايجش نداشته و تنها به قوانين بي رحمانه براي پاسخ به نياز هاي جسم منفورش پايبند است.»
فضاي زندگي قهرمانان «سادي» به شيوه اي بنا نهاده شده است تا هر گونه مرکز توجهي خارج از پاسخ به نياز «خوش گذرانان» را محو سازد. به اين ترتيب تنها در جهت سازماندهي توليد «صنعتي» لذت جنسي ساخته شده است، همانطور که صنايع ، فضا را تنها براي توليد کالاهاي مصرفي سامان مي دهند.
«ساد» دريافته بود که توسعه فزاينده بهره وري در گرو تکه تکه کردن وظايف است که «سازماندهي علمي کار » را موجب مي شود. ساختن حول فضايي که بصورت منطقي سازمان دهي شده است تا توليد انبوه را ميسر سازد ، وجود ديگر فضا ها را از بين مي برد (فضاي آزادي و خود مختاري)، مي توان گفت که جامعه صنعتي با «ساديسم» روابط انسان با محيطش را از طريق منطقي کردن فضا تغيير داد.
اما بيش از مکان، زمان منطقي شده از لحاظ نمادي مشخصه بارز سرمايه داري است. نزد «ساد» ، سازماندهي زندگي در کاخ بر پايه آغاز مجدد ابدي استوار است. زمان ساختاري گردشي دارد و دوره ايست، بازگشتي بي انتها به مبدا که دايره وار از نو آغاز مي شود. هر روز جديد سازماندهي منطقي و پروسواسي دارد که تقريبا مشابه روز قبل تکرار مي شود و هدف آن استفاده حد اکثر از «لذايذ» جنسي است که بر لطافت، خشونت، بي رغبتي، شوق، درد، مزاق ، شامه، به نمايش گذاشتن تن خويش و نگاه متکي است و همه چيز با دقت سامان مي يابد تا در سازو کار توليد جايي براي قضا و قدر نماند. «ساد» مي نويسد : « چنين مقدر و سازماندهي شده است که بکارت آن هشت دختر در ماه دسامبر از ميان برداشته شود و تجاوز از پشت به آنها و به دو تن از هشت پسر جوان در ماه ژانويه انجام گيرد.» چرا که مقتضي است که لذت غايي از طريق افزايش و تحريک لذت ارضاء نشده به دست آيد. بر اين اساس «١٢٠ روز سدوم» گذاري طولاني در زمان منطقي شده است که به بهره وري غايي مي انجامد : عشق تا سر حد مرگ، چرا که تنها شانزده تن از چهل وشش نفر داستان از افراط ها و خشونت ها جان به در مي برند.
توليد سرمايه داري نيز بر منطقي کردن زمان کار استوار است و بهره وري تنها نسبتي بين توليد و زمان مي باشد. در زماني معين بايد هر چه بيشتر توليد کرد. فلسفه حد نصاب يا رکورد نيز از همين جا نشات مي گيرد. شتاب بخشيدن بر سرعت توليد کالاهاي فرهنگي و مصرفي، بر کاهش کيفيت، از بين بردن بغرنجي ها و نهايتا به سلطه کشيدن وجود متکي است. آيا اين الگوي سازماندهي شاهرگ هاي اطلاعاتي نيست ؟ آيا همين سامانه جامعه نمايشي ما نمي باشد؟
توليد به سبک زنجيره تايلور نيز داراي همين ساختار است. تکرار يک حرکت، يک روند توليد، با همان آداب و مراسم هميشگي ، همان استراحت ها، همان تجديد نيروي کار بر فلسفه توليد گراي پيشنهادي «ساد» متکي است. در شيوه توليد سرمايه داري زمان بازنشستگي به عنوان دوران استراحتي که بعد از کار استحقاق آن را داريم نبوده، بلکه «دوران پس زدگي است» ، کنار گذاشتن بدن هاي خسته و از پا درآمده. نزد «ساد» دوران بازنشستگي وجود ندارد، يعني پايان بار آوري زمان مرگ است.
اما عرصه سوم، يعني منطقي کردن بدن به معناي ماديت بخشيدن و شي کردن آن است. در بدن افراد تغييراتي که «عياشان» مي طلبند انجام مي گيرد. به اين ترتيب بدن به ابزار توليد براي پاسخ به حوايج مستبدانه تبديل شده و جسم حساس ازبين مي رود.
هر گوشه از بدن زن يا مرد، هر فرو رفتگي يا بر آمدگي مي تواند چنانچه در تشديد بهره وري بکار آيد داراي نفع مشخص جنسي باشد. «سا»د همواره افرادي با ظاهري نامتعارف، چه از نظر ابعاد و چه از نظر شکل که خواه بسيار زيبا و يا بسيار زشت اند را متصور مي شد. جستجوي افسار گسيخته لذت بيشتر مکانيکي تا احساسي ، سوال در مورد جايگاه بشر در روند ساماندهي اي که به دنبال افزايش بي وقفه بهره وري است را بر مي انگيزد.
آداب توليد به سبک «ساد» از بدن انسان ابزار لذت تجسم مادي يافته و کالايي شده مي سازد. پيوند اعضاي بدن يا کالا شدن موجود زنده، پيشنهادي بر آمده از بطن «ساد» ، شيوه ابراز مدرن خود را در صنعتي شدن موجود زنده از طريق «رد يابي» اسپرم يخ زده، نگه داري ياخته هاي پايه يا تجارت اعضاي بدن مي يابد.
با اين حال توليد به سبک «سادي»، ناکامل و نا کام کننده است و تکرار تايلوري بازي ها و تجاوزات جنسي ، همچون در اقتصاد معاصر بيانگر يک شکست است، شکست در رسيدن به مطلق. چرا که ادراک يا تمايل بر هر چه بيشتر داشتن و بالابردن «کارايي» هرگز تمامي ندارد. همانطور که زيگموند فرويد يا ژاک لاکان به ما آموخته اند عطش آن سيري ندارد. به اين ترتيب، ژوستين قهرمان داستان « ساد » ، همواره متوجه مي شود که ديگران از وجودش لذت مي برند اما خود هرگز لذتي نمي برد. قهرمانان «١٢٠ روز سدوم» به اعمال شنيع ازجمله سدومي (ارتباط جنسي از پشت) و شلاق زدن دست مي زنند که تنها در هنر تعدد تکرار معنا پيدا مي کند.
جستجوي بهره وري بالا به صورتي اجتناب نا پذير به محو انسان و بشريت منجر مي شود. در فيلم امپراطوري اثرناجيزا اوشيما (١٩٧٦) ، جستجوي مطلق ، جنون و مرگ به نمايش گذاشته مي شود. آخرين اورگاسم، والاترين آن با خفه کردن قهرمان فيلم بدست مي يابد که آلت تناسلي او پس از ارضاء همچنان برافراخته باقي مانده است و بالاخره معشوقه خود را نيز ارضاء مي کند.
سوالي که « ساد» مطرح کرد اين است که آيا چنين شيوه سازماندهي کاري ، خبر از بروز تماميت خواهي نمي دهد. آنچه هانا آرندت نوشته است را بياد آوريم : «تماميت گرايي به سمت سلطه خودکامانه بر انسان ها نمي رود ، بلکه به سمت نظامي مي رود که انسان ها در آن بي رنگ اند. قدرت مطلقه تنها در جهاني ميسر است و پا بر جا مي ماند که از عکس العمل هاي غير ارادي و شرطي تشکيل شده باشد، از عروسک هاي خيمه شب بازي اي که هيچ اثري از واکنش فردي در آن ها نمانده است» (٣). اما آيا اين «افراد بي رنگ»، امروز همان کساني نيستند که از لحاظ اقتصادي، سياسي و فرهنگي از گود خارج شده اند ( همچون زندانيان «عياشان» در «١٢٠ روز سدوم») ؟ آنها شاهدند که ذهنيتشان به نام «واقع گرايي» اقتصادي، اجتماعي، انعطاف پذيري، شکنندگي موقعيتشان، نو آوري فني، «اجبار» هاي ناشي از بودجه، رقابت اقتصاد جهاني و يا تقسيم کار نوين بين المللي انکار مي شود. شخصيتشان را از آن ها مي گيرند و تبديل به اتوماتشان مي کنند.
از طرف ديگر در اين جوامع جديد، رفته رفته سرکوب ديگر تنها پليسي نبوده بلکه «خود ـ سرکوبي» بوجود مي آيد. همچون قهرمانان داستان ساد که هرگز در صدد فرار نيستند و بالاخره رنج هايي که بر آن ها روا مي رود را مي پذيرند. آرندت در کتاب «شرايط زندگي انسان مدرن» مي نويسد : « آخرين مرحله جامعه کار، جامعه کارمندان، از اعضا خود عملکردي کاملا اتوماتيک را مي طلبد، چنانچه گويا زندگي فردي به واقع در روند کلي زندگي نوع بشر غرق گشته است» (٤).
او همچنين مشاهده کرده است که هر کجا که توتاليتاريسم «به قدرت رسيده است، نهاد هاي سياسي کاملا نويني را بنا نهاده و تمام سنت هاي اجتماعي، قضايي و سياسي کشور را منهدم ساخته است.» آيا اين نيز از جزء نخستين هنجار هاي «عياشان» ساد نبود که مي خواستند نهاد هاي موجود را بر بيندازند تا بهتر جايگزينشان سازند و قدرت مطلق خود را بهتر تحميل کنند ؟ برخي حتي در اينجا نزديکي هايي با جامعه سرمايه داري در حال ساختمان کنوني مشاهده مي کنند ...
پاورقي ها
١ ـ فيزيوکراسي مکتبي اقتصادي است که در سال ١٧٦٨ در فرانسه پديد آمد و از اين اصل حمايت مي کرد که ماديت مشخصه بنيادين ثروت است و ارزش و مفيد بودن کار را بر اساس مقدار ماده خام تشکيل دهنده آن حساب مي کرد.
٢ ـ فردريک وينسلو تايلور (١٨٥٦ ـ ١٩١٥) مهندس آمريکايي که شيوه سازماندهي علمي کار را تدوين کرد ، اين شيوه در صنايع اتومبيل سازي هانري فورد (١٨٦٣ ـ١٩٤٧) به کار رفت و از ارکان انقلاب صنعتي قرن بيستم محسوب مي شود.
٣ ـ هانا آرندت ، مبدا توتاليتاريسم و سپس ايشمن در اورشليم ،انتشارات گاليمار، پاريس ٢٠٠٢
٤ ـ هانا آرندت ، شرايط زندگي انسان مدرن ، انتشارات پکت ، پاريس ١٩٩٤
نویسنده:Patrick VASSORT
منبع:لوموند دیپلماتیک
............................................
مناظره کشیش و مرد محتضر (مایندموتور)
مغالیق