هرزنامه
هي سوكش دادم ساكت بشه هي نده لونده
گفتم چته يي باكيت ميشه مي سر اوردي؟
بم گف برو په فوضولي نكو اوي تنه گنده
ديدم خرومه چسپيده و ولكنمم ني
روم كردم اورا پلاچ نشه سقز مونده!
خواسم تو دلم حرف بزنم كپم كه بسه
اقبالم بتمبه كه دلمم قر چسونده
اينار ميگم فك نكني ما پپه هسيم
اي ادو اطفارات بد جوريم دلم چزونده
بين من و دل جر رو دادي الو بيگيري
گاسم دل ما خنك بشه اي عزا مونده
حراف بسته ور نزن و بذار كپي مرگ
از وراجيات عاصي شدم به اينجام رسونده
حراف
پ.ن: از دوستان شيرازي تقاضا ميشود در ترجمه شعر دوستان را ياري كنند.
دست من با حسرتی در طرح اندام تو بود
مرغ دل گر پر زد و بس دور شد از باغ عقل
بر نمی گردد دگر چون بر سر بام تو بود
خال رویت را به سان دانه دید آن مرغ خام
بند بند زلف تو چون حلقه ی دام تو بود
گل که می کرد عشوه ها دیگر خریداری نداشت
دیده ها اندر پی آن روی گل فام تو بود
گو به نقاشان که بنشینند از صورتگری
بوسه باید زد بر آن دستی که رسام تو بود
جان که می سوزد دگر او را نشاید خامشی
این میان تقصیر با عقل است چون خام تو بود
گر دلم پابند درگاه تو شد او را مران
چون که این پیر گدا محتاج انعام تو بود
لیلی و شیرین و عذرا پاک بود از یاد ها
گرچنین زیبا رخان در عهد وایام تو بود
ننگ حراف ار ببینی از سر میخوارگیست
درد با می می زدود و درد آشام تو بود
حراف
برخیز تا خم آوریم رخسارمان گلگون کنیم
رگها زمی پرکرده و اندر دل خم خون کنیم
دیدار با خوش صورتان اوقاتمان خوش می کند
تا بخت یاری میکند این وقت ها میمون کنیم
ما را به سحرش می کشد قبل از سحر این سحرگر
تا جان نگیرد این سحر این جانمان افسون کنیم
با گردش چشمان او گردی به چشمانم نشست
با رنگ چشمانش بیا ما چشم نیلی گون کنیم
با بند خوشنامی چرا پایت زمین بربسته ای
از پا فکن این بند را تا نام خود ملعون کنیم
هر کس که او حراف را طعن و ملامت می کند
گویش بیا گوید که ما در این جهان پس چون کنیم
تا که مراد کام دل بر ندهی به حاصلم
با خط و خال صورتت همچو خطوط باطلم
گمشده کشتی دلم در شط عشق روی تو
تا نکند کواکبت راهنمای ساحلم
خنجر ابروان تو برده گلوی عقل من
بس که به وسمه می کشی می کشی و تو قاتلم
گلبن و گل نثار تو روی چو گلعزار تو
من که سرم به خار و خس پای فتاده در گلم
شاه جهان به رای تو قصر ویش سرای تو
من که گدای بی پنا داده بنای کاگلم
گرکنی ازکرم نظر نور تو عاقلم کند
ور نکنی نظاره ام همچو خموش و جاهلم
گرتو اشاره ام کنی چست و سبک دوان شوم
ور نکنی اشارتم خواب و خمار و کاهلم
فکر دوباره دیدنت مساله ساز ذهن من
کاش بیایی و کنی چاره به حل مشکلم
سرسری از کنار من سر به فصال من کنی
من زسرت نه بگذرم سر بنهم که واصلم
حراف بی دل ار کند دل دل ازینکه دل بشد
وای دل از غم من و وای من از غم دلم
بعد صد سال که یک تقی به توقی خورده
تاس ما در وسط نرد دو شش آورده
زاغ و گنجشک که کم رید همی بر سر ما
گاو هم حسرت بال است و بسی افسرده
دوش در دیر مغان با قدحی دیدم گفت
چه کسی ویسکی و شامپاین با خود آورده
بچه ی کره بز دختر همسایه ی ما
پول سیگار مرا داده پفک هی خورده
تا به دیروز بسی لاف رفاقت با ما
زده و رفته و بنشسته به ما تا گرده
در قیامت که خدا نامه ی اعمال مرا
بدهد دستش عرق کرده و صد تا خورده
تا به دیروز دو پا جفتک و بارو می زد
تا بدیدست مرا حال و رخش آزرده
لب شیرین تو هم بخت بشد با خسرو
من شدم همدم فرهاد که ازعشق توشد سرخورده
بخت حراف که کج بود ولی الانصاف
شرم را خورده به یکجا وحیا غی کرده
او که می رفت هوا گرم و به تابستان بود
یار شیرازی من اصل به سروستان بود
بدتر از مردن شیرین و بسی محکمتر
ضربه ی تیشه ی فرهاد به کوهستان بود
بشد و تلخ بشد کام من شیرین عقل
کاش می آمد و کامم همه نخلستان بود
گر نگارم هوس حبه ی انگوری داشت
دل سودا زده ام روی به تاکستان بود
چون که میرفت همی جان مرا می بردند
جان برفت و سراو سوی به ترکستان بود
از غم قهر وی و دادن جان سهراب
حسرت من به رخ و خون به دل دستان بود
او نمی خندد و حال من و دل گریان است
ای دریغا گر بخندید جهان بستان بود
غصه و حسرت حراف همه می پرسند
من بدانم هوس دیدن نارستان بود

و...
در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم .
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود .
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند .
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد .
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم .
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند .
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است .
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب .
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید .
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد .
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت های خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت های بد است .
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود .
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است .
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست .
گابریل گارسیا ماکز
از گورخری پرسیدم:
"تو سفیدی راه راه سیاه داری ،
یا اینکه سیاهی راه راه سفید داری؟"
گورخر به جای جواب دادن پرسید:
تو خوبی فقط عادت های بد داری ،
یا بدی و چند تا عادت خوب داری؟
ساکتی بعضی وقت ها شلوغ می کنی ،
یا شیطونی بعضی وقت ها ساکت می شی؟
ذاتن خوشحالی بعضی روزها ناراحتی ،
یا ذاتن افسرده ای بعضی روزها خوشحالی؟
لباس هات تمیزن فقط پیرهنت کثیفه ،
یا کثیفن و شلوارت تمیزه؟
و گورخر پرسید و پرسید و پرسید...
و پرسید و پرسید ، و بعد رفت.
دیگه هیچوقت از گورخرها درباره ی راه راهاشون چیزی نمی پرسم .
عمو شلبی
خیلی خوشم میاد از آدمایی که بجای بی شعور ٬ کلمه ی کم شعور رو بکار می برن!
آقا جان! با زبون بی زبونی دارن می گن که:
هنوز جای امیدواری هست!
خب
ما آمدیم
ما آمدیم ولی یک سری نکاتی هست که باید بهش توجه داشت.
بسیار توجه داشت!
اول اینکه لازم میدونستیم که قبل از هر اقدامی تو این وبلاگ با موسسین اولیه اش هماهنگی کنیم
یا با همه اونهایی که یه روزیی اینجا صاحب خلعت و مقامات و کرامات بودن
یعنی همه اونهایی که لینک وبلاگشون کنار این صفحه هست
اما خب مقدور نبود
یکی به این دلیل که بعضی از بزرگواران لینکشون رو از اینجا برداشتن
و بعضی دیگه کلا" وبلاگشون رویا تعطیل کردن و یا تغییر آدرس دادن که پیدا کردنشون در حیطه وقت ما نبود
ودیگه یه سری مسائلی که در حیطه و بلاگ نویسی مطرحه و صحبت کردن در موردش از حوصله یه پست مختصر خارجه
به هر حال تلاشی شده که اینجا رو دوباره راه بیافته
اگه شد با یه طرح نو
اینجوری شد که پا گذاشتیم تو یه راهی که فقط فکر کنیم بهتریم
علاوه بر اینکه فکر میکنم همونقدر که من اینجا هرزنامه رو از خودم میدونم
دیگرانی هم که اینجا بودن همین حق رو دارن
فرقش اینه که ما آمدیم کردیم و دیگرون نی
به هر حال هنوز هم دیر نشده
هرکس لازم میدونه که باید بیاد اینجا و متذکر حرفی بشه بسم الله... وقت تلف نکنه!
مسلما" مشکلی در این مورد که وبلاگ رو تحویل بدیم نداریم
تغییراتی ایجاد شده که به نظر برای تغییر فضا و حال و هوا میتونست مفید باشه
یه پست الکترونیک Gmail و یه اکانت persiagig برای هرزنامه گذاشتیم
و یه قالب جدید(که زیاد ازش رضایتی ندارم!)
و در ضمن با عرض شرمندگی بسیار اون آهنگ بسیار زیبا و فجیع رو هم بر داشتیم
.
.
.
وغیره و لا غیر!
..............................................................................................................................
پ.ن1: جناب شل سیلواستاین در کتاب کشف الاسرار من مبداء الی المعاد میفرماید:
احمقانه ترین روش درست کردن میلک شیک نگون دادن گاوه!
پ.ن2: قیمتها کاملا" مقطوع میباشد !
پ.ن3: بالاخره واسه همه یک روز هست که از خواب پا میشن و میبینن رفتن به گا!
پ.ن4: مشترکین محترم ام تی ان هرزنامه سل موجودی حساب شما رو به اتمام است
لطفا" نسبت به شارژ مجدد اقدام عاجل بفرمایید که بچه رو گازه!
*) این حکایت "پ.ن" هم حکایت زنگوله دم تابوته ها!!!
سکوت و دلهره و ریسه !!
خدایی که خداست
و تاریکی زائیده ی خورشید.
آیتی نیست ،
جز کودکی که مولانا ست
و عسل چشمانی که بی تابانه خیره ام شده...
مغالیقی ست که نخوانده اش، گذری نیست
و فریادی که بی محابا بر سرت خالی می شود
خورشیدکی که می سوزد
بازنده ای که برنده تر از من و تو ست
و نویسنده ای که با فنجانی چای تلخ به استقبالت می آید
اینجا پارادوکس زمان است بین بودن و نبودن دل
هراسی از سرخ نوشته های مریم نیست
و ختمی چهلمی هفتی که هر روز برگزار می شود ...
و من؟ چه زیبا در وزن نمی گنجم
باکی نیست
مسند خدایی ما دوگانه است
نرینه و مادینه
و من خدای خدایم ...
اگر اسم کسی توی شعر بالا نیومده دلخور نشه بگه اضافه اش می کنیم!!!
با توجه به اینکه هرزنامه اصلی باید زودتر از اینا راه اندازی می شد تا دوشنبه وقت دارید هر نظر و ایده ای که دارید بیان کنید وگرنه اگر باب میل کسی نبود به من نیست!!! (کینکی)
نظراتتون رو همین جا بگید. تا دوشنبه !
Kinky
نویسنده..
و گستاخی بدان حد که سر نشتر انتقاد سیبک گلوی خواجه را نشانه رفته!
صبحگاه در مکتب نظم را نیمه کاره یاد نگرفته،شباهنگام نظامی را می کوبد!
سپیده ای تا به شام غلامی فلان شاعرک را کرده و فردا روز قلم انتقاد بر شعر سپیدِ شاملو می جنباند!
آهای شاعر بچگان،قدری صبر کنید..می خواهم قلمم را از پستو در آورم!(آرایه ی گنده گوزی!)
---------------------------------------------------------------------------
گ.ن.۱(گاد نوشت!):بیخیال عمو..خدایی بیا و این دفعه به جای پاک کن واسم مداد تراش بیار!
گ.ن.۲:سید محمد علی جمالزاده(در دیباچه ی اول کتابِ قنبرعلی - اثر:کنت گوبینو)-برداشتِ آزاد مع التلخیص!:
ایراد گیران حرفه ای! که به اسم نقدِ ادبی مترصدند رساله یا کتابی به چاپ رسد تا حرف به حرفش را زیر ذره بین انتقاد بگذارند و صدها عیب شرعی وعٍرفی بر آن وارد سازند در واقع حکم خواجگان حرمسرا را دارند که نه خود دستِ تجاوز دارند و نه چشم دارند دیگری عامل تعدی گردد،یعنی از نوشتن کتاب و رساله احتراز دارند و عقده ی دل بر سر بیچارگانی که دست به قلم آشنا میسازند در می آورند!
گ.ن.۳: تو آمار باشین که کم کمک باید اسباب کشی کنیم..حرفاتونو کارتن کنین..بحثا و دل خوریارو بریزین دور..محبتا رو هم کاربن کنید(جناس ناقص با اون اولی!)..خلاصه دست و پاتونو جمع کنید که روزای آخره..از گاد گفتن..(واژه آرایی حرفِ گاف!)..
گ.ن.۴:فدای تک تکتون..دمتون جیز!..عشق است همه تونو..مرسی بابتِ همه چی..فعلا یا علی!
lvl®.ĠoÐ
آخرین پستِ نویسنده ی عزیز...(هیوا جان):
... امروز جمعه است ... من همیشه از جمعه ها بدم میاد ... روزای بی حوصله گی ... کش آمدنای مسخره جلوی تلویزیونی با برنامه های مزخرف ...
جمعه ها همه چیز مثل کش است ... مثل بستنی زیر آفتاب مونده ...
واسه همین من جمعه رو انتخاب کردم واسه رفتن ...
اسمم " هیوا" س ... ۲۳ سالمه ... ۹ ماه اومدم و اینجارو خط خطی کردم ... خودمو نوشتم ...
از اینجا خسته نشدم ... اما ... یه جوریه ... می خوام برم ... از اولشم قرار به موندن نبود ... باد پاییزی کار دستم داد ... با باد و برگ میرم ... می رم یه گوشه ی دیگه ... فنجون چایی و چند کلمه حرف رو جایی دیگه بردن زحمت زیادی نداره ...
۹ ماه چشماتون دوید رو حسهای من ... ۹ ماه اینجا شد یه اتاق که توش نشستم و نوشتم و چایی و قهوه خوردم و سیگار کشیدم ... ۹ ماه گذشت ... اندازه ی دنیا اومدن یه بچه ...
شاید یه جای دیگه به پست کسایی که اینجا میومدن بخورم ... از الان واسه ی اون روز معذرت می خوام ...
تموم شد ...
یه سری دست نوشته ... باد ... یه دختر ... یه جمعه ی پاییزی ... و تمام ...
...
(مورخه: سه شنبه دوم آبان 1385..نوشته شده توسط نویسنده در ساعت 2:17 )
اینم آخرین پستِ مغالیق عزیز..(البته با کمی تاخیر..هر چند که واسه خیلی ها خبر داغه!):
اقا تموم شد
ما دیگه نیستیم . . . خیالتون راحت باشه
تو تردید اینکه فقط ولش کنم بیا اینکه حذفش کنم گوز پیج مونده بودم
رسمه که اخر کار از همه کار درستان عالم امکان تشکر و قدر دانی به عمل بیاد . . .
همینجا از همه . . . از داداش ، تاریکی ،مستر گاد ،کینکی ، کارون ، فرانک ، یه نفر دیگه ، سلوک ، اون دو تا با سواد . . . از همتون تشکر میکنم
چیزایی رو که چسبیدم ترک میکنم و سعی میکنم چیزایی رو که ترک کردم دوباره از سر بگیرم . . .
وقتم رو با کار و دختر بازی و شاشیدن تو بطری سر میکنم شاید هم بشینم پای فیلم ولی دیگه رو اعصابتون راه نمیرم . . . خیالتون جمع . . .
جماعت. . . حلالمون کنید اگه یه وقتی حرفی از من شنیدید که باعث رنجشتون شده . . . وقت قضاوت این رو لحاظ کنید که طرف آدم نبود
در پناه خدا خوش دل و خرم و سلامت باشید!
یاعلی!
(مورخه: ۱۷/۸/۸۵ ...نوشته شده توسط بیقرار در ساعت ۱۲:۱۴)
همین..
lvl®.ĠoÐ
همه ی بچه های گلِ هرزنامه..بازم تغییر قالب..و باز هم اجباری!..احتمالا متوجه شده بودید که بازم هرزنامه داستانِ همیشگیه مشکل داشتن با قالب رو دنبال میکنه!..
قالب از این سبکتر پیدا نکردم!
اگه خدا بخواد همین روزا مشکل اساسی حل میشه...ممنون از فعالیتِ همگی..همه و همه..قدیمیا و تازه واردا...از همین جا خسته نباشید میگم و دست و قلم همگی رو میبوسم...
امیدوارم که این تغییر قالبها رو به بزرگی خودتون بخشیده باشید..یا علی!
lvl®.ĠoÐ و تاریکی(مهرزاد)
عزیزا موقتا و اجبارا..بواسطه ی مشکلاتی که توی آپلود شدن سایت بوجود اومده بود...مجبور شدیم یه قالبِ سبکتر رو جایگزین کنیم..
تا انشاالله در آینده ی نزدیک قالب خودِ هرزنامه آماده شه و این بحث تغیر قالب ختم به خیر شه!
ممنون از همگی..طاعات و عبادات قبولِ درگاهِ حق..یا علی!
چه ساده تر رفتی.. و نرسیدی!....و من چقدر ساده تر!
کوچه ی پشتی به اندازه ی دو نفر جا داشت...نه بیشتر..نه کمتر!
ولی انصاف داشته باش..کوچه ی پشتی حق شما نبود!..
و محله ی قدیمیمان هم!...
یادت می آید؟..کافی شاپ نداشت،ماشین نداشت،عابر بانک نداشت،نمایندگی تیمبرلند و زارا و گلودرانو.نداشت!...ویزا و پاسپورت و معافیت تحصیلی نداشت!...دکتر و مهندس نداشت!..روشنفکر و فرهیخته و فرهنگی،نداشت!...
ولی پیاده رَوی در پس کوچه هایش عجب لذّتی داشت و عجیب به دل میچسبید!
اصلا قدیمترها خودمان هم به دل میچسبیدیم...
ولی امروز...
در مدرنیزه مکانی هستیم پر از نمایندگی و کافی شاپ و فست فود و فست لاو و فست فاک و فست بای!...و در مکانیزه مکانی پر از میان بر و بریدگی..از برای دور زدن امثالِ من و تو..و پیچاندنِ امثالِ او!
در میانِ جماعتی احمق تر از ما و عاقل تر از شما..
حرفهای انباشته در سرمان را از تهِ مان! در میکنیم و چه عجیب آنکه جماعتی به گِردِ مخرجت جمع آمده برایت هورا میکشند که: چه نُطق قرّایی!
از این هم بگذریم...
از غربتم برایت نرده بانی آورده ام..
بلندتر از بلندترین هدفت!...و آنقدر عریض که به اندازه ی همه ی تان جا دارد!
lvl®.ĠoÐ
شهادت حضرت امیر رو تسلیت میگم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
lvl®.ĠoÐ
کسی یه شیر اینجا ندیده که داشت عرعر میکرد و از دستِ یه کفتار فرار میکرد..؟
هر کس اونو دید یهش بگه..اون گوشه ی جنگل یه کُنده ی درخت هست..برو روش واستا..همه جا رو خوب نگاه کن...این جونورا چقدر کوچیکن و ضعیف..خاک بر سر شیری که پس مونده ی غذای کلاغ و نشخوار کنه..خاک بر سر تو!..ایضا اینکه بهش بگین:
هی عوضی..جنگل به یه نعره ی تو بَنده!!!..دوست دارم تا وقتی بر میگردم همه ی حیوونا رو به صف کرده باشی...!
پ.ن:هر جا باشی خدا باهاته!
مهرزاد جان..خیلی یه دفعه ای شد جوون...سریع برمیگردم..من که دربست نوکرتم..بوس!![]()
..تارا هم امروز فردا ملحق میشه!
مغالیق..خنده ات خیلی خوشگله پسر..اصلا انگار این قضیه توی طایفه موروثیه!
..(داداشی رو عرض میکنم!)..سری بعد یادم باشه یه فالِ تلخ قهوه واسه ما بگیری..بلکه فرجی شه!..مواظبِ خودت باش جوون..![]()
یه عاشق قدیمی..خدایی دلت اومد بری؟!..پاشو بیا بچه..![]()
جان اسمیت..خاطرتو میخوام بد رقم..ماچو بده به عمو
..از طرف همون مجید دلبندم(مجید دست دراز!)
بازنده..تو که ور دلِ خودمونی..تو آمار باش!![]()
پدرام...شیخ نیستی دیگه....بیا که عجیب داره بوی پیتزا میاد!...![]()
تارا...آقا جان بنده متوجه شدم..عمران صلاحی فوت کرده..من به چه زبونی به تو بفهمونم که جدا متاْثرم..از شنبه داریمت دیگه؟!!!...سریع تر بیا دختر..جیگرتو!![]()
![]()
اسکورپیون(اسکورپین!)...دمت گرم جوون...همه چی حل میشه جیگر..همه چی!
عسل...ببین فقط مواظبِ اون بچه ی کاکل زری باش..خودت به درک!![]()
نویسنده...اگه اومدم و نبودی با پس گردنی میارمت..نکبت!...این یه تحدید نیست..یه تهدیدِ!![]()
واو..داشت یادم میرفت!!!..
مریمی...تا تو باشی اینجا سر پاست!..(البته اگه خودتو خیس نکنی)..انصافا دستت بیست!![]()
پ.ن: اگه کسی از قلم افتاد ایراد از حافظه ی ضعیفِ!...از همینجا روی ماهشو میبوسم!
حالا با همتونم..اینجا مجتمع ماست..تا مایی باشیم..اینجا هم هست..هر کدوم یه زورایی داریم..با هم که باشیم واسه خودمون غولی میشیم..!
اینجا قرار شاخ زندگی رو بشکنیم..
علی محمد مودب: (گروهان به صف..به فرمانِ من..لب ها به اندازه ی عرض شانه باز!)
موقتا شرمو کم میکنم..یه پاکتِ وینستون لایت گذاشتم گوشه ی اتاق..کنار اون ساعت قدیمیه..هر کس خواست از سیگاراش بکشه..یه فاتحه واسه ما بفرسته!
فعلا یا علی..نوکر همتونم دربست..مخصوصا تو!
lvl®.ĠoÐ
تخته کردنِ در اینجا که کاری نداره..نیم متر چوب میخواد و چارتا میخ..۲ دقیقه اکونت میخواد و یه چنج پسوردِ ناقابل...بعدشم کافیه شرو بکنی و دیگه پیدات نشه!...کی به کیه..گور بابای بقیه...
به لجن کشیدنِ یه کار گروهی که همت نمیخواد..کافیه وسطِ سالن اجتماعات یه بادِ معده از خودت در کنی!...یا خیلی مختصر تر و بی دردسر تر پشتِ مانیتورت بشینی و با دوتا کلیکِ ناقابل ده تا قانون و نقض کنی!...
ما پوستمون کلفته...نه واسه کلاغ مترسک میزنیم..نه با سنگ بالشو زخمی میکنیم..ما یه قلم میدیم دستش و میگیم..بسمه الله!
هی یارو..بسمه الله!
راهی بهتر از این سراغ داشتی؟
یه یارو اُپرا کار میکرد..اینقدر داد زد که شیشه های مجتمع ترکید...نصفِ ملت سرما خوردن...
یه یاروی دیگه عاشق رنگِ قرمز بود...یه وینچستر برداشت کرد تو حلق رفیقش..شلیک که کرد از خوشحالی پر در آورد..آخه تا حالا قرمز به این مامانی ندیده بود..الان چند روزه کارش شده همین..آخه تصمیم داره سقفِ مجتمع رو قرمز کنه!
چند نفر زنده موندن؟..۳ نفر؟!...۴ نفر؟!...مجتمع بوی نا گرفته...از زیر زمین صدات نمیاد بچه..زنده ای؟...هی..با توام..اون یارویی که یه واحد زیر واحدِ خدا بود..اون کجاست؟..اونی که واحدِ بالای خدا رو قبضه کرده بود...پس اون چی؟...پولِ شارژ من هنوز تو دستمه..یکی نیست بیاد اینو از ما بگیره؟..اونی که اونروز تو کافی شاپ ایرادِ افاضات میکرد..اون الان کجاست؟..تو الان کجایی؟..ما چی؟...فلانی،از تو چه خبر؟...از اون یارو کار درسته که من میمیرم واسه دلِ پاکش کی خبر داره؟...هی جماعت...
تازه دارم میفهمم واسه چی سر خیابون همیشه یه ماشین هست با دوتا چراغ گردون روشن!
اینجا نه تگزاسه نه منهاتان...یه مجتمع هست واسه زندگی!..من عزیزامو بیشتر از اون عوضی دوست دارم...اگه میخوای اینجا ساکن شی از در بیا تو..اگه از دیوار بیای با لگد کفِ کوچه ای!
گروهان به صف..تفنگارو غلاف کنین..قلما بیرون..به سمتِ هدف..با فرمانِ دلت..آتش!
بابتِ تمام حواشی متاءسفم..
راهی بهتر از این سراغ داشتی؟..
من نداشتم!..همین!
lvl®.ĠoÐ