گاهی وقتها پلک میزنی و میخندی و دوباره که پلک را میبندی و باز میکنی حتی فرصت اشک ریختن هم نداری......
چه زود دنیا تغییر رنگ میدهد برای من ... تو ..... همه ما
میگویند هوش به معنی وقف دادن سریع خود با محیط است... تو میتوانی به فاصله ی ۲۰ صدم ثانیه از اوج اسمان به قعر چاه عادت کنی؟
بگذار بهتر بگویم..... میتوانی از اوج اسمان به قعر چاه سقوط کنی و هیچ جای بدنت نشکند؟ حتی قلبت؟
ادمک
+
نوشته شده در
88/09/27ساعت 23:18 توسط ....
|
چرا همگان را نبخشم
چرا از خاطر نبرم زخمها را
من كه فراموش خواهمكرد
نشانی خانهام
چهرهی كودكم
و تلفظِ نامم را از دهانت
و شعله كه بر باد خواهدرفت
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/09/26ساعت 12:33 توسط ....
|
دکتر هرمان سوبودا, استاد روانشناس دانشگاه وین (اتریش ) ، در سالهای 1897 تا 1912 تحقیقات گسترده ای روی رفتار مردم کرد و نهایتا متوجه شد که حالت جسمی و احساسی بیماران او به صورت چرخه ای است به طوری که چرخه یا سیکل تکرار اوج و نزول انرژی فیزیکی و جسمی افراد هر ۲۳ روز یکبار تکرار می شود و چرخه شارژ و دشارژ انرژی احساسی افراد, هر ۲۸ روز یکبار تکرار می شود.
از طرفی دانشمندان دیگری مثل دکتر ویلهلم فلیس , پزشک و دوست زیگموند فروید یا پروفسور آلفرد تلتچه که استاد علوم مهندسی بود به طور همزمان و بدون اطلاع از تحقیقات مشابه روی این پروزه کار می کردند به نحوی که تلتچه متوجه شد که قدرت استدلال و توانایی ذهنی شاگردانش همیشه یکسان نیست و از یک سیکل ۳۳ روزه تبعیت می کند و این خاصیت برای همه ی شاگردان قوی و ضعیف اش یکسان هست .
از طرف دیگر هم نظریه شارژ و دشارژ متناوب باتری های انرژی درون روح و جسم یک نظریه جدید نیست و از زمان های بسیار دور پر و خالی شدن متناوب و دوره های انرژی طبیعت یک امر بدیهی و جا افتاده محسوب می شود. نظریه ئین و یانگ در فلسفه های چینی و ژاپنی نیز به روشنی بیانگر وجود همین پدیده است. بیوریتم فقط شکل ریاضی شده و قانونمند این پدیده است. هر چند که به شخصه معتقدم که طالع بینی های فرهنگ های مختلف نیز نوعی به این قوانین ارتباط داشته اند . .
بیوریتم دانش شناخت ریتمهای بدن انسان است.تئوری بیوریتم چنین می گوید:
بدن شما دارای چهار ریتم و سیکل اصلی است که عبارتند از: دوره عاطفی, عقلانی, فیزیکال و شهودی. هر دوره مدت زمان خاصی طول می کشد و در طول زندگی شما به صورت پریودیک ادامه می یابد. اگر هر دوره را به صورت تابعی از زمان رسم کنیم توابع سینوسی شکلی خواهند شد که در طول یک پریود نقطه پیک مثبت و منفی خواهند داشت.
تفاوت بین ریتم بدن انسانها به دلیل تاریخ تولد آنهاست. یعنی هنگامی که شما متولد شدید به دلیل عواملی همه چهار ریتم بالا از نقطه خاصی حرکت خود را آغاز کردند و با گذشت سالها به دلیل تفاوت در زمان پریود ریتمها , منحنیهای بیوریتم با یکدیگر تداخل پیدا کردند.
● دوره ها به صورت زیر تعریف می شوند:
▪ دوره فیزیکال:
که بیشتر در مردان غالب است ۲۳ روز طول می کشد و تواناییهای این دوره عبارتند از: قدرت, طاقت, ایمنی نسبت به بیماری , توانایی , هماهنگی چشم و دست و مقاومت نسبت به درد. این دوره بر جنبه های فیزیکی بدن تاثیر می گذارد. در دوره مثبت این سیکل شما در بهترین وضعیت هستید و از نظر فیزیکی در موضوعاتی که از لحاظ قدرت و تحمل نیاز به کار دارند موفق هستید.در ریتم پایینی دوره فیزیکال شما انرژی کمتری دارید و کمتر احساس سر حال بودن می کنید.
● دوره عاطفی:
این سیکل در خانمها غالب است و ۲۸ روز طول می کشد. این سیکل تنظیم کننده هیجانات , احساسات, خلق, فانتزی ها, مزاج, عواطف , خلاقیت و واکنشهاست. تواناییهای این دوره ثبات وضعیت روانی و خلق است.در طی مثبت این سیکل شما احساس خلاق بودن , گرم و صمیمانه بودن می کنید و در روابطتان بازتر هستید در طی دوره منفی بیشتر تمایل به گوشه گیری دارید همکاری کمتری دارید و ممکن است خیلی تحریک پذیر و منفی باشید.
● دوره عقلانی:
این دوره که ۳۳ روز طول می کشد تنظیم کننده هوش, منطق, واکنشهای ذهنی_روانی, آگاهی , تصمیم گیری , قضاوت , قدرت , استدلال و حافظه است. به طور خلاصه تواناییهای دوره , توانایی برای یادگیری, حافظه, تفکر تحلیلی منطقی و تصمیم گیری است. در دوره مثبت به نظر می رسد که حداکثر پاسخگویی عقلانی را داشته باشید شما در پذیرش و فهم عقاید جدید فرضیه ها و روشها باز هستید. در دوره منفی مشکل در گرفتن فرضیات و عقاید جدید وجود دارد.
● دوره شهودی:
که ۳۸ روز طول می کشد و تواناییهای این دوره غرایز و درک ناخودآگاه است. تواناییهای روحانی معنوی در این دوره بالاست.
اطلاع از بیوریتم بدنتان به غیر از سرگرمی به شما کمک می کند تا مثلا هنگامی که در قسمت منفی دوره عقلانی قرار دارید از تصمیم گیری های جدی بپرهیزید و یا وقتی که در دوره مثبت فیزیکی قرار دارید به کارهای عقب افتاده خود رسیدگی کنید.
بدن انسان یک سری سیکلهای طبیعی دارد که چهار سیکل اصلی آن توضیح داده شد. زمان تناوب این سیکلها متفاوت است بنابراین طبیعی است که با گذشت زمان, سیکلها با هم تداخل پیدا میکنند مثلا زمانی که شما در قسمت مثبت فیزیکال قرار دارید ممکن است منحنی دوره عقلانی در قسمت منفی قرار داشته باشد و الی آخر ، اما وقتی کلمه تداخل ریتمها در بیوریتم به کار برده می شود منظور آن است که زمان تناوب دو و یا چند ریتم بر هم منطبق شده است.
لازم به ذکر است که وقتی ریتمها با هم تداخل پیدا می کنند این به این معناست که قسمتهای منفی آنها هم بر یکدیگر منطبق شده است, به چنین روزهایی که قسمتهای منفی بر هم منطبق می شوند روزهای بحرانی می گویند
(به نقل از دست نوشته هاي يك بيمار رواني)
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/09/24ساعت 15:18 توسط ....
|
متلاطم
تنها
بيكران.
كاش
اقيانوسى نبودم
پنجهكشان بر ساحل
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/09/24ساعت 14:46 توسط ....
|
...طومار نفسهايت را زندگي مپندار...
...زندگي تو تنها نفسهاييست كه به شماره مي افتد...
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/09/23ساعت 11:35 توسط ....
|
بعضی حرفها/حس ها را نباید گفت.گفتنشان مثل لو دادن آخر فیلم است.کسی دیگر فیلم را نمی بیند.. همین وقت هاست که باید بروید گوشه یی و به دود سیگارتان خیره شوید.منتظر نباشيد.كسي پيدايتان نميكند.شما لو رفته ايد
(به نقل از احمدرضا احمدي)
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/09/22ساعت 9:30 توسط ....
|
شعر
مثل حرف زدن در خواب است
اول دیگران
و سپس تو را
بیدار می کند
(از شمس لنگرودی...)
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/09/22ساعت 9:6 توسط ....
|
اي دل من ، گرچه در اين روزگار
جامة رنگين نمي پوشي بكام
بادة رنگين نمي بيني بجام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن مي كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم !
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكوبي شيشة غم را به سنگ
هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ !
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/09/19ساعت 8:55 توسط ....
|
ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشهی بامی که پریدیم ، پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم
کوی تو که باغ ارم روضهی خلد است
انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم
سد باغ بهار است و صلای گل و گلشن
گر میوهی یک باغ نچیدیم ، نچیدیم
سرتا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم
وحشی سبب دوری و این قسم سخنها
آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/09/17ساعت 16:56 توسط ....
|
نامه به فردريش وست هوف
29 آوريل 1904
«... من همواره تجربه کردهام که به ندرت بتوان چيزي دشوارتر از« دوست داشتن» يافت. دوست داشتن يک کار است. کاري روزمزد که بايد براي آن آمادگي پيدا کرد. همه جا قرارداد و عرف، پيوند دوست
ي را چيزي آسان وانمود ميکنند که گويي همگان توانايي آن را دارند. البته که چنين نيست. عشق چيز دشواري است. زيرا در ساير درگيريها طبيعت انسان او را برميانگيزد تا خودش را جمعوجور کند و محکم نگهدارد ؛ در حالي که در مورد عشق، آنگاه که در نقطة اوج است، به عکس اين انگيزه در انسان وجود دارد که خود را کاملاَ فرا دهد: خودفرادادني نه همچون يک کل و با نظم، که پارهپاره و برحسب تصادف به هر گونه که پيش آيد و اتفاق افتد! که اين نه شادي است و نه خوشبختي. تو وقتي گلهايي به کسي ميدهي آنها را قبلاَ منظم ميکني. اما انسانهاي جواني که عاشق يکديگرند، در بيصبري و شتاب و شوقشان خويشتن را به آغوش يکديگر ميافکنند و اصلاَ توجه نميکنند که در اين تفويض ناسنجيده چه نقصانهايي در ارزيابيهاي دوسويهشان وجود دارد... به محض بروز عدم يگانگي در ميان آنها، آشفتگي هر روز افزونتر ميشود و هر يک در ناايمني خود در برابر ديگري ناعادلتر ميشود. آنها که در ابتدا ميخواستند به يکدگر نيکي کنند اکنون به گونهاي نابردبار با هم تماس ميگيرند...
چون که زندگي دقيقاَ دگرگون کردن خويشتن است، پيوندهاي انساني که عصارهاي از زندگي است، دگرگون شوندهترين همه است و هر آن در حال صعود و نزول يا استحکام و تزلزل است. در پيوند و تماس عاشقان هيچ لحظهاي مانند لحظة ديگر نيست. هيچ چيز عادت شده، چيزي که يک بار ميانشان بوده، روي نميدهد؛ بلکه بسي چيزهاي نو، نامنتظر و ناشنيده روي ميدهد. چنان پيوندهاست که بايد يک خوشبختي بزرگ و تقريباَ تحملناپذير ميان انسانهاي پربار پديد آورد. ميان انسانهايي که هر يک فينفسه پربار و منظم و متمرکز است. در واقع دو جهان دور و ژرف و منحصر به خود است که با هم پيوند داده ميشود.
جوانها اگر زندگي خودشان را درک کنند ميتوانند آهسته آهسته براي چنان خوشبختي رشد کنند و خود را آماده سازند. هنگامي که عشق ميورزند بدانند که مبتدياناند و خامدستان زندگي و نوآموزان در عشق. بايد عشق را بياموزند و اين( مانند هر آموختني) مستلزم آرامش، صبر و تمرکز است.
عشق ورزيدن و رنج بردن به مثابة آموختن يک کار- اين است آنچه براي انسانهاي جوان لازم است. مردم اغلب موقعيت عشق را، همانند بسياري از چيزهاي ديگر زندگي، بد فهميدهاند و آن را بازي و سرگرمي ساختهاند. چنين پنداشتهاند که بازي و سرگرمي مبارکتر از کار است. اما هيچ چيز خوشبختي آميزتر از کار نيست و عشق، از آن رو که برترين خوشبختي است نميتواند چيز ديگري جز کار باشد. کسي که عشق ميورزد بايد بکوشد چنان رفتار کند که انگار کار بزرگي دارد: او بايد بسيار تنهايي بکشد و در خود فرو رود و خود را جمع و محکم نگاه دارد. بايد کار کند؛ بايد چيز بشود! زيرا هر چه شخص پربارتر است، همة آنچه تجربه ميکند غنيتر است. و کسي که ميخواهد در زندگياش عشقي ژرف داشته باشد بايد ذخيره کند و براي آن عسل گرد آورد و حمل کند.
برگردان: شرف
نقل از ماهنامه بخارا
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/09/17ساعت 14:46 توسط ....
|
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشیار است
نکند اندوهی
سر رسد از پس کوه....
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/09/12ساعت 8:32 توسط ....
|
...بدانيد و آگاه باشيد كه من اين همه نيستم.....
مولانا
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/09/10ساعت 12:28 توسط ....
|
ت...
تا کی رم آهو ها را در چشمت ببینم و
آه بکشم؟
عشق جرات می خواهد عزیزم
می روم پلنگی دست و پا کنم
(جلیل)
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/09/02ساعت 12:28 توسط ....
|
د...
در چشم هایت
جنگجویی مغول کمین کرده
جرات نمی کنم دوستت نداشته باشم!
(صفربیگی...)
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/09/02ساعت 12:26 توسط ....
|
وقتی که دردهای تو تکثیــر می شود
گویی دلی شکسته به زنجیر می شود
مجنون دل شکسته و سرگشتـه ی دلم
گاهی زرنج و درد زمینگیر می شود
گفتم چو رفتی از برمن غمگسـار من
بندی ز سفر هجر تو تفسیر می شود
درمدت نبود تو درعرصه ی حضور
گاهی دلم ززندگی ام سیــــر می شود
ایـام بـاد بـه کـام تــو امـا دریـغ چـون
رفتی ازاین میانه چه کسی میرمی شود
حالی ز عشق و عـیش برایم بیـاوریـد
عمرازکفم بسهل چو مه تیرمی شود
«آنجا که عشق غزل نه حماسه است»
آیـا در این معامـله تقـصـیـرمی شود؟
تلواسه های غـم به دلم چنگ می زند
وقتی که دردهای تو تکثیــرمی شود.
(از یک همشهری...)
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/09/02ساعت 12:21 توسط ....
|
به مادرم بنويسيد حالمان خوب است
به هر كجا بروي رنگ آسمان خوب است!
به مادرم بنويسيد: دخترت زنده ست!
كه زندگي من اين گوشه جهان خوب است
كه فالگير حرم در ميان دستم ديد :
دوشنبه ، بيست و دو ِ دي! بله ، زمان خوب است!!
كه آب و دانه و جفت و بهار آماده ست
قفس هميشه براي پرندگان خوب است
به مادرم بنويسيد از غم غربت
و بعد نيز بگوييد بي گمان خوب است!
به مادرم بنويسيد گرچه خواهم مرد
دلم خوش است كه پايان داستان خوب است
(به نقل از یک وبلاگی که اسمش یادم نیست حتما بعدا مینویسم)
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/09/02ساعت 11:54 توسط ....
|
..........................رسيده درد به عمق ِ... به عمق ِ عمق ِ عصب................
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/09/02ساعت 11:50 توسط ....
|
من به هر جمعيتي نالان شدم
جفت بد حالان و خوشحالان شدم
هر كسي از ظن خود شد يار من
از درون من نجست احوال من....
(كلهم اجمعين خطاب به دوستان گرانقدر....)
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/09/02ساعت 11:1 توسط ....
|
یکی بیاد نجاتم بده
تاب تحمل این بار بودنو ندارم
وایییییییییییییییییییییی
دارم فنا میشم...
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/09/01ساعت 13:7 توسط ....
|
من یک جاده ام
می آیم بی آن که بیایم
می رسم بی آن که رسیده باشم
به دور دست جاده نگاه می کنی
پیش پای توام
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/09/01ساعت 13:3 توسط ....
|
انگار حال خوشی ندارد
گاهی سعادت از در و دیوار من می بارد
گاهی
مینی فراموش شده در جنوب فرانسه است
و زیر میز نهار خوریم منفجر می شود.
شمس لنگرودی
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/09/01ساعت 12:48 توسط ....
|
دیوانه نمی گوید دوستت دارم
دیوانه میرود تمام دوست داشتن را
به هرجان کندنی
جمع می کند از هردری
میزند زیر بغل
میریزد پای کسی که
قرار نیست بفهمد دوستش دارد
مهدیه
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/09/01ساعت 8:56 توسط ....
|
دل
و جانم
به تو مشغول و
نظر در چپ و راست
تا نگویند
رقیبان
که
تو
منظور منی...
(از هدا...)
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/08/30ساعت 12:49 توسط ....
|
شوق در چشمه چشمم قل زد عقل بردار دلم مصلوب است
ناز بر گنبد پـــــــلكت سرخورد باز در شهر دلم آشوب است
حسين
+
نوشته شده در
88/08/29ساعت 17:23 توسط ....
|
دست دلم داغ لبت سوخته
سینه ام از عشق تو افروخته
تا بکند قصد خیالت فرار
پای خیالت به سرم دوخته
طفل دلم پای به مکتب برید
در عوضش عشق تو آموخته
دزد خیالت همه آسایشم
کف زده و پیش تو اندوخته
سخره ی حراف نشاید کنی
چون که جهان را به تو بفروخته
حراف
+
نوشته شده در
88/08/28ساعت 2:4 توسط ....
|
مرجان لب لعل تو،مرجان مرا قوت
ياقوت بگويم لب شيرين تو، ياقوت
قربان وفاتم به وفاتم، گـــــذري كن
تابوت مگر، بشنوم ازرخنه تا بوت
منوچهري دامغاني حسين
+
نوشته شده در
88/08/27ساعت 4:23 توسط ....
|
کاش باز آیی ورخسار مرا شاد کنی
جامه ات را بدری جمع تو بر باد کنی
پس از آن سیب گلاب و دو انار شیرین
در دهانم نهی و خون دل فرهاد کنی
با دلم جنگی ام و خون غمش میریزم
در برم خوابی و حکم من و دل داد کنی
تن بی آب مرا همچو بیابانی خشک
آبیاری کنی و با بدن آباد کنی
دل در بند قبایت چه گناهی دارد؟
بند آ ن بر دری و این دلم آزاد کنی
در سکوت دو لبت رنجه بشد هر دو لبم
لب بر آن بر نهم و باز تو فریاد کنی
دل که با عشق تو آمیخت چو آبستن شد
چون به تیمار دلم عشق ازو زاد کنی
تا گل اندام تو در بربکشم بر حق است
خون به دل لاله و حسرت کش شمشاد کنی
روضه و مرثیه و داد و فقان ما را بس
وقت آنست که هر روز من اعیاد کنی
این عذب ماندن حراف نشاید دیگر
نو عروسش شوی و بوسه به داماد کنی
حراف
+
نوشته شده در
88/08/25ساعت 23:25 توسط ....
|
د...
دوست داشتن
صدای چرخاندن کلید است در قفل
عشق
باز نشدن آن
کاری که ما بلدیم اما
باز کردن در است با لگد!
(بازهم جلیل....)
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/08/25ساعت 13:35 توسط ....
|
+
نوشته شده در
88/08/25ساعت 3:37 توسط ....
|
بارها گفتم و صد بار دگر میگویم
که اسیر غم عشق رخ زیبارویم
جز که در شهر غمت گمشده ای مسکینم؟
کوچه به کوچه روم تا که درت را جویم
ور ندادند به این پیر گدا اطعامی
قصد جایی نکنم باز سر این کویم
خاک شیراز که با برگ خزان طردم کرد
باز بوی گل نارنج ربیعش بویم
تا که طفلان همه در کوچه و کویش خوانند
حال این دل که به صد شعرو غزل میگویم
من که دانم نکند آب دل سنگینت
این همه اشک که از دیده به رخ میشویم
ساقه ی جان مرا گر به جفا خشکانی
ترکه ای میشوم و سال دگر میرویم
دیدمش دوش که حراف به گوشم می خواند
سالها وسوسه ی چنگ درآن گیسویم
حراف
+
نوشته شده در
88/08/25ساعت 3:3 توسط ....
|
...بازهم يك شعر ديگر از جليل...لذت ببريد
س...
سيگاري نيستم
اما
به تو كه فكر ميكنم
مزرعه ي بزرگي از توتون در سرم آتش ميگيرد...
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/08/23ساعت 12:53 توسط ....
|
ابلیس شدم برای کس خم نشدم
رانده شدم از بهشت آدم نشدم
گفتند برو که شاید آدم بشوی
اصلا به شما چه به جهنم نشدم!
(این شعر جلیل صفر بیگی رو نوشتم چون از حالش خوشم اومد اما شدیدا معتقدم همه ی ما انسانها باید آدم بشیم و باشیم!)
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/08/19ساعت 12:9 توسط ....
|
برای بودن و زنده بودن و جاودان ماندن تنها لازم است که انسان باشی.
همین انسان بودن یعنی دروغ نگویی٬ غیبت نکنی٬ ریاکار نباشی٬ به همه نیکی کنی و ........
میدانم انسان بودن و ماندن چقدر سخت است... اگر سخت نبود در هر دکانی با چند کیلو معرفت و دل پاک میشد انسان شد....
اما نه معرفت می فروشند و نه انسان.
قبل هر کس به خودم میگویم: ادمک انسان باش.
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
انکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود
ادمک
+
نوشته شده در
88/08/18ساعت 18:32 توسط ....
|
چرا تنهایی؟روز و شب از خودت میپرسی چرا؟
چرا هیشکی نیست؟هیشکی بت زنگ نمیزنه؟نمیاد دیدنت؟واست نامه نمیفرسته؟
تا حالا فکر کردی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.
.
.
وقتی به قول خودت تیز بازی درآوردی و به دوستات کلک زدی.زیرابشونو زدی.بهشون محل نذاشتی.همش به فکر جیبت بودی.غرورتو زیر پا نذاشتی و........
حقته!اینا نتیجه کارای خودته!
تا ابد تنها باش و تو تنهایی بمیر!
هیشکی دلش واسه تو تنگ نمیشه!
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/08/17ساعت 15:31 توسط ....
|
همه ی ما از تبدیل شدن به یک ادم میترسیم
از تبدیل شدن به یک انسان بیتفاوت.سرد.خشن و بی عاطفه
از کنار هم بی تفاوت رد میشویم بدون اینکه احساس همدردی با هم داشته باشیم
مشکلات دیگران ربطی به ما ندارد
ما به اندازه کافی گرفتاری داریم
...........................................
هی!توی آینه نگاه کن!همان چیزی شده ای که ازش بیزاری!(ایم!)
این دلیل همه ی بدیهاست.خود ما!
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
88/08/10ساعت 13:4 توسط ....
|
همچنان که میگذرد بیشتر از ادمها بیزار میشوم
شاید یک ادمک کوکی بهتر از یک ادم خودسر باشد
شاید هم اگر چشمها دروغ نمیگفتند هیچ ادمی خودسر نبود
انوقت من هم دیگر ادمک نبودم.
چرا یک سفیدی و یک مردمک این همه دروغ میگوید؟
مگر قدیمها چشمها راست نمیگفتند؟
ادمک
+
نوشته شده در
88/07/24ساعت 22:23 توسط ....
|
I dont think,...therefore i am
مینا
+
نوشته شده در
88/02/13ساعت 8:26 توسط ....
|
...
ارزش انسان به اندازه ی چیزهایی ست که برای نگفتن دارد!
(دکتر علی شریعتی)
+
نوشته شده در
88/02/13ساعت 8:7 توسط ....
|
در نهان به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند و آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم!شاید اینست دلیل تنهایی ما! (دکتر علی شریعتی)
+
نوشته شده در
88/02/07ساعت 8:33 توسط ....
|
...و باز کسی مرد
حوالی همین امروز...
م...................ر................گ.....................................................................................................................
مهرناز
+
نوشته شده در
88/01/18ساعت 12:30 توسط ....
|
خدايا کفر نميگويم،
پريشانم،
چه ميخواهي تو از جانم؟!
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي.
خداوندا!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني
به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايهي ديوار بگشايي
لبت بر کاسهي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرفتر
عمارتهاي مرمرين بيني
و اعصابت براي سکهاي اينسو و آنسو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر روزي بشر گردي
ز حال بندگانت با خبر گردي
پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
دکتر علی شریعتی
آدمک
+
نوشته شده در
87/12/16ساعت 1:38 توسط ....
|
ای کاش...ببین! نگاه کن!
کبوترهای عاشق رو روی گنبدمی بینی؟من دارم باچشمای خودم می بینمشون...نگاه کن!
ببین چقدرمعصوم اند.آرامش دارند...ببین چشماشونوبستن ... چقدرقشنگ خوابیدند.ای کاش منم یه کبوترعاشق بودم.ای کاش اینطوری آروم بودم.یه تکیه گاه داشتم...امامن یک انسانم.یک آدمیزاد!!!که دلم پرازشلوغیه جاده ی دنیاست...پرازسیاهی...پرازغصه...کبوترای این حرم خوشبخت ترین موجودات کره ی زمین اند!
تنهادردشون اینه:عاشق اند.
امشب آقااینجاست.مهدی (عج) رو می گم.می دونم.نه شک ندارم.آقااینجایی؟
توحرم امام رضااونم شب شهادتش؟آقاصدامومی شنوی؟
هرچی سروصدامی کنندکبوترابیدارنمی شن.منم می خوام یه کبوترعاشق باشم که ازدست آقام رضادونه بگیرم.که وقتی مهدی واردصحن میشه من ازبالای گنبداولین نفری باشم که قدم هاش.ببینم...
که آرامش داشته باشم.
دورباشم ازدنیای آدما...
که همشون ادعای عاشقی دارند...
ولی نمیدونند عشق
باکدوم غق! نوشته میشه...!!!

ترنم
+
نوشته شده در
87/12/09ساعت 13:16 توسط ....
|
قراره مثبت نگر باشی پس داری خودتو مجاب میکنی که همه ی دنیا دوستت دارن .
در همین عوالم میری پیش استاد که غیبتتو موجه کنی غافل از این که غیبتت که موجه نمیکنه هیچ نمره کلاسیتم شد صفر!
در حالیکه تو دلت داری به خودت لعنت میفرستی و به روزگار هم(!)لبخند میزنی از استاد تشکر میکنی و از اتاقش میای بیرون.
اما میخندی چون مطمئنی که بالاخره یه راهی پیدا میکنی!
موفق باشی مثبت نگر!ازت خوشم میاد که از رو نمیری!
مهرناز
+
نوشته شده در
87/12/05ساعت 12:1 توسط ....
|
آخرین صوتی که از احمد آقالو به جا موند دقیقا خاطرم نیست ولی دست و پا شکسته:
چیزی که اکنون آرامش بخشه یه لیوان چای نیست الان تنها چیز آرامش بخش خوابه یه خواب عمیق و راحت.
چه زیبا و آسان میشه برای ترک این دنیا آماده شد با چند جمله به پیشوازش رفت و شاید هم با تمسخر نگاهش کرد بدون هیچ وحشتی مثل آرامشی که انسان حتی از فکر خوابیدن بعد از یه روز کار و تلاش بهش دست میده.
چند ساعت بعد آقالو رفت به همین سادگی٬ خسته بود از ۵۹ سال کار و تلاش و برایش مقدر شده بود در این سن از دنیا باز نشسته بشود.
بحث آقالو و دیگران نیست بحث اینست که اکنون هیچ چیز مانند یه خواب راحت٬ آرامش بخش نیست حتی یه لیوان چای.
آدمک
+
نوشته شده در
87/12/01ساعت 23:43 توسط ....
|
ببین کار تمدن چند هزار ساله مون به کجا رسیده که حتی شادیمونم وارداتی شده!
happy valentine!
مهرناز
+
نوشته شده در
87/11/27ساعت 17:9 توسط ....
|
درد کمی نیست وقتی
نوشتن هم تسکین نیست
کاش لااقل قلمها
محرم بودند
یا کاغذها
کنجکاو نبودند
درد بدتری است
وقتی دلها اسیر است
چشمها حیران است
ولی کسی نیست
که محرم باشد
درد است که کسی باشد
ولی تو کسی نباشی
که دردت را بگویی
سودای دام عاشقی
همین یک طعمه را کم داشت
و شربتی گوارا
زهری جانسوز نصیب کرد
کاش نه کسی بود
نه دردی
و نه چشمهای حیرانی
آدمک
+
نوشته شده در
87/11/24ساعت 11:38 توسط ....
|
سلام
از همه دوستانی که در مورد نوشته قبلی نظر داده بودند بسی سپاسگزارم!
این هم دومیش!خوشحال می شم اگه نظرتونو در مورد این یکی هم بدونم.
البته باید توضیح بدم که اینو آبانماه پارسال نوشتم و معلم دین و زندگی پارسالمون گفته بود بنویسیم(مجبورمون کرد!)وقتی هم اینو سر کلاس خوندم یه کمی قیافش دیدنی شده بود!
تو ادامه مطلب بخونیدش
فریاد
ادامه مطلب
+
نوشته شده در
87/11/20ساعت 18:2 توسط ....
|
سکوت...
چیز خوبیه...
وقتی
حرف تازه ای واسه گفتن نداری....
.
.
.
انگار وقتشه کمی ساکت باشم...
.
.
.
صدای سوسکارو میشه شنید!....
مهرناز
+
نوشته شده در
87/11/18ساعت 17:37 توسط ....
|
مساله اول
علي باينري
علي كوچولو جمع اعداد دودويي را تازه ياد گرفته است و هنوز برخي از جمع ها را به خوبي انجام نمي دهد . در واقع او هنوز "دو بر يك"(همان ده بر يك در مبناي دو)را حساب نمي كند . مثلا اگر او بخواهد دو عدد 1010 و 0011 را جمع كند حاصل جمع را به صورت 1001 مي نويسد ، در صورتي كه اگر دو بر يك ها را در نظر مي گرفت جواب برابر 1101 مي شد . در ضمن علي كوچولو يك بازي جديد ياد گرفته و بسيار هيجان زده است .
الف)او تمام رشته هاي از 0 و 1 به طول 4 (به استثناي رشته 0000)را روي يك صفحه كاغذ نوشته است ( جمعا 15 رشته ) ، هدف او از اين بازي اين است كه رشته ها را به 4 دسته طوري تقسيم كند كه وقتي و عدد را از يك دسته جمع مي كند حاصل جمع در يك دسته ديگر قرار داشته باشد ( توجه كنيد كه علي كوچولو جمع دو عدد را به صورت بالا انجام مي دهد . ) او چند روش را براي اين تقسيم بندي امتحان كرده است ولي نتوانسته است اين مساله را حل كند و اكنون از شما مي خواهد كه به او كمك كنيد.
اين چهار دسته بندي را براي او بنويسيد.
ب)مادر علي كوچولو به او گفته كه بلد است سوال قسمت قبل را با 3 دسته حل كند ( يعني 15 رشته را به 3 دسته و با همان شرايط تقسيم كند .) با توجه به اين اطلاعات ثابت كنيد مي توان تمام رشته هاي به طول n4 به استثناي رشته 000...00 را به n3 دسته طوري تقسيم كرد كه جمع هيچ دو عدد از يك دسته ( به روش علي كوچولو ) در همان دسته نباشد .
مساله دوم
لامپ ها
شركت برادران "علي كوچولو" يك شركت بزرگ توليد جغجغه هاي رنگي است كه ساختمان آن تعداد زيادي اتاق و تعداد زيادي لامپ دارد . اين شركت براي سيم كشي لامپ ها ساختمانش "آوريل دالتون" را استخدام كرده بود .بعد از سيم كشي معلوم شد كه آوريل نه تنها از تعداد مساوي كليد و لامپ استفاده نكرده ، بلكه هر كليد را به چند لامپ و هر لامپ را به چند كليد وصل كرده است . به اين ترتيب ، با زدن يك كليد ، هر يك از لامپ هاي متصل به آن كليد تغيير وضعيت مي دهند(يعني از روشن به خاموش يا برعكس تغيير مي كنند)به اين دليل در پايان هر روز كه كارمندان مي خواهند با زدن كليد ها همه لامپ ها را خاموش كنند با مشكل مواجه مي شوند. (اين تنها راه خاموش كردن لامپ هاست .قطع فيوز ف يا شل كردن لامپ ها يا كارهاي مشابه مجاز نيست!)مي دانيم كه در آغاز هر روز همه لامپ ها خاموشند .پس در پايان روز هميشه مي توان بعضي از كليدها را زد كه همه لامپ ها دوباره خاموش شوند .
شركت براي حل مشكل خاموش كردن لامپ ها "لوك خوش شانس" را استخدام كرده است تا در پايان هر روز همه لامپ ها را خاموش كند .لوك پس از عقد قرارداد و بررسي مشكل ، كليدها را از 1 تا n (n تعداد كليدها)شماره گذاري كرد و جدولي با n خانه تهيه كرد تا در خانه i ام بنويسد كه كليد i ام زده مي شود يا خير. او در انتهاي هر روز ، جدولي را بر اساس وضعيت فعلي لامپ ها ر مي كرد و بعضي از كليدها را مطابق آن مي زد. با اين كار همه لامپ ها خاموش مي شدند.
الف)ثابت كنيد كه تعداد جدول هاي مختلفي كه لوك براي خاموش كردن همه لامپ ها در انتهاي هر روز مي تواند تهيه كند ثابت است و اين تعداد بستگي به وضعيت لامپ ها در انتهاي روز ندارد و فقط به نحوه سيم كشي آوريل وابسته است.
ب)ثابت كنيد كه اين تعداد تواني از2 است.
+
نوشته شده در
87/11/14ساعت 20:41 توسط ....
|
کجای این دنیا یی؟
داری زندگی میکنی؟
توی جریان زندگی غرق شدی؟
..با زندگی همراه شدی؟
...یا مثل یه سنگ به کف رودخونه چسبیدی و تکون نمی خوری؟؟؟؟
.
.
.
.
.
....گم شدی. میدونم.
خودتم نمیدونی باید چیکار کنی....
.
.
.
.
(این پست آخر نداره)
مهرناز
+
نوشته شده در
87/11/14ساعت 17:15 توسط ....
|