هرزنامه
چرا هیشکی نیست؟هیشکی بت زنگ نمیزنه؟نمیاد دیدنت؟واست نامه نمیفرسته؟
تا حالا فکر کردی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.
.
.
وقتی به قول خودت تیز بازی درآوردی و به دوستات کلک زدی.زیرابشونو زدی.بهشون محل نذاشتی.همش به فکر جیبت بودی.غرورتو زیر پا نذاشتی و........
حقته!اینا نتیجه کارای خودته!
تا ابد تنها باش و تو تنهایی بمیر!
هیشکی دلش واسه تو تنگ نمیشه!
م ه ر ن ا ز
از تبدیل شدن به یک انسان بیتفاوت.سرد.خشن و بی عاطفه
از کنار هم بی تفاوت رد میشویم بدون اینکه احساس همدردی با هم داشته باشیم
مشکلات دیگران ربطی به ما ندارد
ما به اندازه کافی گرفتاری داریم
...........................................
هی!توی آینه نگاه کن!همان چیزی شده ای که ازش بیزاری!(ایم!)
این دلیل همه ی بدیهاست.خود ما!
م ه ر ن ا ز
شاید یک ادمک کوکی بهتر از یک ادم خودسر باشد
شاید هم اگر چشمها دروغ نمیگفتند هیچ ادمی خودسر نبود
انوقت من هم دیگر ادمک نبودم.
چرا یک سفیدی و یک مردمک این همه دروغ میگوید؟
مگر قدیمها چشمها راست نمیگفتند؟
ادمک
I dont think,...therefore i am
مینا
ارزش انسان به اندازه ی چیزهایی ست که برای نگفتن دارد!
(دکتر علی شریعتی)
حوالی همین امروز...
م...................ر................گ.....................................................................................................................
مهرناز
آدمک
ای کاش...ببین! نگاه کن!
کبوترهای عاشق رو روی گنبدمی بینی؟من دارم باچشمای خودم می بینمشون...نگاه کن!
ببین چقدرمعصوم اند.آرامش دارند...ببین چشماشونوبستن ... چقدرقشنگ خوابیدند.ای کاش منم یه کبوترعاشق بودم.ای کاش اینطوری آروم بودم.یه تکیه گاه داشتم...امامن یک انسانم.یک آدمیزاد!!!که دلم پرازشلوغیه جاده ی دنیاست...پرازسیاهی...پرازغصه...کبوترای این حرم خوشبخت ترین موجودات کره ی زمین اند!
تنهادردشون اینه:عاشق اند.
امشب آقااینجاست.مهدی (عج) رو می گم.می دونم.نه شک ندارم.آقااینجایی؟
توحرم امام رضااونم شب شهادتش؟آقاصدامومی شنوی؟
هرچی سروصدامی کنندکبوترابیدارنمی شن.منم می خوام یه کبوترعاشق باشم که ازدست آقام رضادونه بگیرم.که وقتی مهدی واردصحن میشه من ازبالای گنبداولین نفری باشم که قدم هاش.ببینم...
که آرامش داشته باشم.
دورباشم ازدنیای آدما...
که همشون ادعای عاشقی دارند...
ولی نمیدونند عشق
باکدوم غق! نوشته میشه...!!!

ترنم
در همین عوالم میری پیش استاد که غیبتتو موجه کنی غافل از این که غیبتت که موجه نمیکنه هیچ نمره کلاسیتم شد صفر!
در حالیکه تو دلت داری به خودت لعنت میفرستی و به روزگار هم(!)لبخند میزنی از استاد تشکر میکنی و از اتاقش میای بیرون.
اما میخندی چون مطمئنی که بالاخره یه راهی پیدا میکنی!
موفق باشی مثبت نگر!ازت خوشم میاد که از رو نمیری!
مهرناز
چیزی که اکنون آرامش بخشه یه لیوان چای نیست الان تنها چیز آرامش بخش خوابه یه خواب عمیق و راحت.
چه زیبا و آسان میشه برای ترک این دنیا آماده شد با چند جمله به پیشوازش رفت و شاید هم با تمسخر نگاهش کرد بدون هیچ وحشتی مثل آرامشی که انسان حتی از فکر خوابیدن بعد از یه روز کار و تلاش بهش دست میده.
چند ساعت بعد آقالو رفت به همین سادگی٬ خسته بود از ۵۹ سال کار و تلاش و برایش مقدر شده بود در این سن از دنیا باز نشسته بشود.
بحث آقالو و دیگران نیست بحث اینست که اکنون هیچ چیز مانند یه خواب راحت٬ آرامش بخش نیست حتی یه لیوان چای.
آدمک
happy valentine!
مهرناز
نوشتن هم تسکین نیست
کاش لااقل قلمها
محرم بودند
یا کاغذها
کنجکاو نبودند
درد بدتری است
وقتی دلها اسیر است
چشمها حیران است
ولی کسی نیست
که محرم باشد
درد است که کسی باشد
ولی تو کسی نباشی
که دردت را بگویی
سودای دام عاشقی
همین یک طعمه را کم داشت
و شربتی گوارا
زهری جانسوز نصیب کرد
کاش نه کسی بود
نه دردی
و نه چشمهای حیرانی
آدمک
از همه دوستانی که در مورد نوشته قبلی نظر داده بودند بسی سپاسگزارم!
این هم دومیش!خوشحال می شم اگه نظرتونو در مورد این یکی هم بدونم.
البته باید توضیح بدم که اینو آبانماه پارسال نوشتم و معلم دین و زندگی پارسالمون گفته بود بنویسیم(مجبورمون کرد!)وقتی هم اینو سر کلاس خوندم یه کمی قیافش دیدنی شده بود!
تو ادامه مطلب بخونیدش
فریاد
چیز خوبیه...
وقتی
حرف تازه ای واسه گفتن نداری....
.
.
.
انگار وقتشه کمی ساکت باشم...
.
.
.
صدای سوسکارو میشه شنید!....
مهرناز
مساله اول
علي باينري
علي كوچولو جمع اعداد دودويي را تازه ياد گرفته است و هنوز برخي از جمع ها را به خوبي انجام نمي دهد . در واقع او هنوز "دو بر يك"(همان ده بر يك در مبناي دو)را حساب نمي كند . مثلا اگر او بخواهد دو عدد 1010 و 0011 را جمع كند حاصل جمع را به صورت 1001 مي نويسد ، در صورتي كه اگر دو بر يك ها را در نظر مي گرفت جواب برابر 1101 مي شد . در ضمن علي كوچولو يك بازي جديد ياد گرفته و بسيار هيجان زده است .
الف)او تمام رشته هاي از 0 و 1 به طول 4 (به استثناي رشته 0000)را روي يك صفحه كاغذ نوشته است ( جمعا 15 رشته ) ، هدف او از اين بازي اين است كه رشته ها را به 4 دسته طوري تقسيم كند كه وقتي و عدد را از يك دسته جمع مي كند حاصل جمع در يك دسته ديگر قرار داشته باشد ( توجه كنيد كه علي كوچولو جمع دو عدد را به صورت بالا انجام مي دهد . ) او چند روش را براي اين تقسيم بندي امتحان كرده است ولي نتوانسته است اين مساله را حل كند و اكنون از شما مي خواهد كه به او كمك كنيد.
اين چهار دسته بندي را براي او بنويسيد.
ب)مادر علي كوچولو به او گفته كه بلد است سوال قسمت قبل را با 3 دسته حل كند ( يعني 15 رشته را به 3 دسته و با همان شرايط تقسيم كند .) با توجه به اين اطلاعات ثابت كنيد مي توان تمام رشته هاي به طول n4 به استثناي رشته 000...00 را به n3 دسته طوري تقسيم كرد كه جمع هيچ دو عدد از يك دسته ( به روش علي كوچولو ) در همان دسته نباشد .
مساله دوم
لامپ ها
شركت برادران "علي كوچولو" يك شركت بزرگ توليد جغجغه هاي رنگي است كه ساختمان آن تعداد زيادي اتاق و تعداد زيادي لامپ دارد . اين شركت براي سيم كشي لامپ ها ساختمانش "آوريل دالتون" را استخدام كرده بود .بعد از سيم كشي معلوم شد كه آوريل نه تنها از تعداد مساوي كليد و لامپ استفاده نكرده ، بلكه هر كليد را به چند لامپ و هر لامپ را به چند كليد وصل كرده است . به اين ترتيب ، با زدن يك كليد ، هر يك از لامپ هاي متصل به آن كليد تغيير وضعيت مي دهند(يعني از روشن به خاموش يا برعكس تغيير مي كنند)به اين دليل در پايان هر روز كه كارمندان مي خواهند با زدن كليد ها همه لامپ ها را خاموش كنند با مشكل مواجه مي شوند. (اين تنها راه خاموش كردن لامپ هاست .قطع فيوز ف يا شل كردن لامپ ها يا كارهاي مشابه مجاز نيست!)مي دانيم كه در آغاز هر روز همه لامپ ها خاموشند .پس در پايان روز هميشه مي توان بعضي از كليدها را زد كه همه لامپ ها دوباره خاموش شوند .
شركت براي حل مشكل خاموش كردن لامپ ها "لوك خوش شانس" را استخدام كرده است تا در پايان هر روز همه لامپ ها را خاموش كند .لوك پس از عقد قرارداد و بررسي مشكل ، كليدها را از 1 تا n (n تعداد كليدها)شماره گذاري كرد و جدولي با n خانه تهيه كرد تا در خانه i ام بنويسد كه كليد i ام زده مي شود يا خير. او در انتهاي هر روز ، جدولي را بر اساس وضعيت فعلي لامپ ها ر مي كرد و بعضي از كليدها را مطابق آن مي زد. با اين كار همه لامپ ها خاموش مي شدند.
الف)ثابت كنيد كه تعداد جدول هاي مختلفي كه لوك براي خاموش كردن همه لامپ ها در انتهاي هر روز مي تواند تهيه كند ثابت است و اين تعداد بستگي به وضعيت لامپ ها در انتهاي روز ندارد و فقط به نحوه سيم كشي آوريل وابسته است.
ب)ثابت كنيد كه اين تعداد تواني از2 است.
داری زندگی میکنی؟
توی جریان زندگی غرق شدی؟
..با زندگی همراه شدی؟
...یا مثل یه سنگ به کف رودخونه چسبیدی و تکون نمی خوری؟؟؟؟
.
.
.
.
.
....گم شدی. میدونم.
خودتم نمیدونی باید چیکار کنی....
.
.
.
.
(این پست آخر نداره)
مهرناز
اومدم..نبودی!
باز هم اومدم...نبودی..نیستی نمیخوای باشی...
میدونم!
من که بیام تو هم میای ولی کم!
کم تر از من..
قده یه برف..
یه کوچولو که بیای
من اب نشم..
بارون بشم
زیاد بیای یخ میزنم...
تگرگ میشم...
کم بیا بارونی شم
زیاد بشم دریا بشم!
بعدشم ماهی بشم
نه غرق بشم
نه صید بشم!
ماهی بشم لیز می خورم!
...
اب میشم میرم هوا!
ابر میشم مادر بارون
بعدشم بارون میشم
میام کف دستاتو
میبوسم!!
اب میشم توی تنت
میشم خودت!
دیدی اسونه بشم تو!
اگه خواستی که بیای بهم بگو!...
لباشک!
برای غلبه بر تنهایی
ترس از تنهایی...
ایا واقعا عشاق تنها نیستند؟انسانهای تنها عاشق نیستند؟ ...
مهرناز
بگفت:امروز بینی و فردا و پس.
آن روز بکشتندش.فردا بسوختند و سوم روز به باد دادند.
که عشق این است!
مهرناز
از این که میبینم یه نفر دیگه که هم اسم منه هم به جمع ما پیوسته خوشحالم.لباشک خوش اومدی!
اما به نظرم بهتره اسما شبیه هم نباشه. به هر حال!
سبز باشید
بدرود!
مهرناز
تو همون آدم سابقی عوض نشدی فقط آدم تر شدی...
انسان تر!!
و همین موضوع بود که بین ما فاصله انداخت٬من اینو تحسین میکنم!!
...
نگاهت با حرفات تناقض داشت ٬خیلی ام داشت
تو نگفتی ولی فهمیدم !
مهرناز(لباشک)
اگه تلفنت سالی یه بارم زنگ نزنه یا اگه قرنی یه بارم کسی نیاد دیدنت یا با کسی نری بیرون یا خیلی چیزای دیگه ...
به نظر من تنهایی هیچکدوم اینا نیست!
اما این که چی هست انگار سخته گفتنش!
شاید تنهایی اینه که هیشکی تو ذهنت و تو قلبت نباشه!... شاید!
این seulitude جهنمه؟برزخه یا بهشت؟!
سارتر میگه:lnfer cest les autres.جهنم یعنی دیگران!
یعنی این بشر از تنهایی چی دیده ؟یا اصلا این خلق الله چه ظلمی بهش کردن؟
الله اعلم! ................
مهرناز
دوستان خوش بگذرانید محدودیتی نیست
من تازه فهمیدم غم و شادی را حدی نیست
پس به قول دوستمان خود را منهدم کنید!
مهرناز
عشق پایدار ماند
مرگ آمد
اما ناتمام نماند
اسم علی آنقدر پاک بود
که ناصافی وجودمان
لااقل برای هم
صاف شد
پیوندمان ابدیست
چون
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد....
با عرض تبریک به مناسبت عید غدیر خم
آدمک
.
.
.
مستانه
سلام به همه دوستان
بهتر بود به مناسبت عید غدیر چیزی می نوشتم
اما هر چی فکر کردم
چیزی به ذهنم نرسید
ساده می گم
عیدتون مبارک
سايهي ِ ابري شدم بر دشتها دامن کشاندم:
خارکَن با پُشتهي ِ خارش به راه افتاد
عابري خاموش، در راه ِ غبارآلوده با خود گفت:
«ــ هه! چه خاصيت که آدم سايهي ِ يک ابر باشد!»
کفتر ِ چاهي شدم از بُرج ِ ويران پَرکشيدم:
برزگر پيراهني بر چوب، روي ِ خرمناش آويخت
دشتبان، بيرون ِ کلبه، سايبان ِ چشمهاياش کرد دستاش را و با خود
گفت:
«ــ هه! چه خاصيت که آدم کفتر ِ تنهاي ِ بُرج ِ کهنهئي باشد؟»
آهوي ِ وحشي شدم از کوه تا صحرا دويدم:
کودکان در دشت بانگي شادمان کردند
گاريي ِ خُردي گذشت، ارابهران ِ پير با خود گفت:
«ــ هه! چه خاصيت که آدم آهوي ِ بيجفت ِ دشتي دور باشد؟»
ماهيي ِ دريا شدم نيزار ِ غوکان ِ غمين را تا خليج ِ دور پيمودم.
مرغ ِ دريائي غريوي سخت کرد از ساحل ِ متروک
مرد ِ قايقچي کنار ِ قايقاش بر ماسهي ِ مرطوب با خود گفت:
«ــ هه! چه خاصيت که آدم ماهيي ِ ولگرد ِ دريائي خموش و سرد
باشد؟»
□
کفتر ِ چاهي شدم از بُرج ِ ويران پَرکشيدم
سايهي ِ ابري شدم بر دشتها دامن کشاندم
آهوي ِ وحشي شدم از کوه تا صحرا دويدم
ماهيي ِ دريا شدم بر آبهاي ِ تيره راندم.
دلق ِ درويشان به دوش افکندم و اوراد خواندم
يار ِ خاموشان شدم بيغولههاي ِ راز، گشتم.
هفت کفش ِ آهنين پوشيدم و تا قاف رفتم
مرغ ِ قاف افسانه بود، افسانه خواندم بازگشتم.
خاک ِ هفت اقليم را افتان و خيزان درنوشتم
خانهي ِ جادوگران را در زدم، طرفي نبستم.
مرغ ِ آبي را به کوه و دشت و صحرا جُستم و بيهوده جُستم
پس سمندر گشتم و بر آتش ِ مردم نشستم.
احمد شاملو
فرياد
خوش بگذرانید
بخورید و
بیاشامید
اما
زیاده روی نکنید!
مهرناز
حرف و حديث خنكي و طراوت است
آري چنين بود ولي به ذهن من
او يك گريزپاي بدون نهايت است
طوفان و تندبادهردو به ويرانه ميكشند
هرجا كه صحبت بنا و عمارت است
اما نسيم به آهسته ميكشد
اين قلب نيمه جان كه تمناي او لطافت است
حراف
تندیسی نساختیم و دیگر نیست
از فد رعنایش
از گیسوی در بادش
عکسی نگرفتیم و دیگر نیست
سیر نگاهش نکردیم
به دورش نگشتیم
از بهت افسونش در نیامدیم و
دیگر نیست
خاطرش در یادمان
بوی عطرش در مشاممان
هنوز طنین سلامش
هست در خاطرمان
حیف٬ دیگر نیست
طلا باران وجودش
برای دنیا قحط شد
از این همه فرشته
زیبایشان محو شد
رد آن نگاهش
به چشممان دوخته شد
بستیمش
رفت و دیگر نیست...........
آدمک
مهرناز
شاد باشید دوستان!دنیا فانیسیت!
مهرناز
مي خوام ازتون خواهش كنم ۲تا نوشته رو بخونيد و نقد كنيد.
لطفا اگه اي كارو مي كنيد با دقت و حوصله و تفكر و تامل و تعامل و ... بخونيد و تا مي تونيد عيب هاشو بگين كه حسابي حالم گرفته شه!!!
واقعا به چند نفر ادم حسابي نياز دارم كه ايرادهامو بهم بگن پس لطفا كمكم كنيد !
اين اوليشه كه مي ذارمش تو ادامه مطلب:
پساپس و پيشاپيش ازتون ممنونم![]()
![]()
فرياد
كه دزد خيال امد و طبع شعر بسوخت
عنان قافيه در دست شاعران بي مقدار
گشاد قباييست كه هر كه تواند دوخت
حراف
عاشق شده
بیچاره
راه چاره نداره
میخواد بگه٬ داد بزنه
ولی بغضش نمیذاره
میخواد بگه دوسش داره
ولی زبونش میگیره
آدمک دلش شکسته
طفلی تازه عشقو شناخته
می خواد بگه تو تموم دنیا
یار یکی یاور یکی
دل یکی دلدار یکی
یار دلشو پیدا کرده
حیف٬ نمی تونه بهش بگه
ولی اعتقادش اینه:
دل یکی دلدار یکی
آدمک میره تا معتقد بمونه
چون نمی تونه به عشقش بگه
آدمک میره تا تنها بمیره
شاید قسمت اینه
که دلش تنها بمونه.....
آدمک
پ.ن: آدمک چند ساله که عاشق شده٬ ۵ سال. سن آدمک از ۲۰ بالاتر نیست ولی مانعی هست که بزرگه این مانع برای آدمک مشکل درست نمی کنه برای کسانی درست میکنه که عزیزان آدمک هستن و آدمک دوست نداره باعث دردسر بشه اونم واسه عزیزانش.......
از شما دوستای خوب ممنونم مغالیق جان دستت درد نکنه اما این مشکل یه خرده فرق میکنه اگر بخواد حل بشه باید به دست خودم باشه..... گفتین اسم آدمک مناسب یه عاشق نیست...... من برای چیزهایی که تو این وب می نویسم اسم آدمک رو گذاشتم به یاد اون شعر که میگه:
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند.......
و این شوخی رو دل آدمک سنگینی میکنه.
بودن
یا نبودن...
بحث در این نیست
وسوسه این است.
***
شراب ِ زهر آلوده به جام و
شمشیر به زهر آب دیده
در کف دشمن.-
همه چیزی
از پیش
روشن است و حساب شده
و پرده
در لحظه معلوم
فرو خواهد افتاد.
پدرم مگر به باغ جتسمانی خفته بود
که نقش من میراث اعتماد فریبکار اوست
وبستر فریب او
کامگاه عمویم!
[ من این همه را
به ناگهان دریافتم،
با نیم نگاهی
از سر اتفاق
به نظاره گان تماشا]
اگر اعتماد
چون شیطانی دیگر
این قابیل دیگر را
به جتسمانی دیگر
به بی خبری لا لا نگفته بود،-
خدا را
خدا را !
***
چه فریبی اما،
چه فریبی!
که آنکه از پس پرده نیمرنگ ظلمت به تماشا نشسته
از تمامی فاجعه
آگاه است
وغمنامه مرا
پیشاپیش
حرف به حرف
باز می شناسد
***
در پس پرده نیمرنگ تاریکی
چشمها
نظاره درد مرا
سکه ها از سیم وزر پرداخته اند.
تا از طرح آزاد ِ گریستن
در اختلال صدا و تنفس آن کس
که متظاهرانه
در حقیقت به تردید می نگرد
لذتی به کف آرند.
از اینان مدد از چه خواهم، که سرانجام
مرا و عموی مرا
به تساوی
در برابر خویش به کرنش می خوانند،
هرچندرنج ِمن ایشان را ندا در داده باشد که دیگر
کلادیوس
نه نام عــّم
که مفهومی است عام.
وپرده...
در لحظه محتوم...
***
با این همه
از آن زمان که حقیقت
چون روح ِ سرگردان ِ بی آرامی بر من آشکاره شد
و گندِِِ جهان
چون دود مشعلی در صحنه دروغین
منخرین مرا آزرد،
بحثی نه
که وسوسه ئی است این:
بودن
یا
نبودن
احمد شاملو
فریاد
از ما گفتن!دختره ی خل و چل برو درستو بخون که خربزه آب است!(اشاره به همان ضرب المثل معروف!)
دوستان!روزها افتابیست و من خوشحالم!شاد باشید. بدرود
مهرناز
برقرار باشید دوستان
مهرناز
از جفایت قصه ای از غصه ها سر میدهم
قصه ای از جنس اشک
قصه ای سرد و سیاه
قصه ی عصر گناه
عصر با هم بودن
قصه ای سرشار ز تو
قصه ای از جور تو
قصه از غصه هام
مترسک
sokootemazrae.blogfa.com
چندین
و
چند
سالها یی
که زندگی کردیم را
آیا
به واقع
زندگی
کردیم؟
.
.
.
مهرناز
از احساس سرما
گرسنگی
تنهایی
غم
و عشق!
.
.
.
هنوز هم...
مهرناز
صدای غوکان که در نظر مولانا تسبیح گویان و مستغرق ذکر این حدیث بودند از درون برکه اوج گرفته بود و یاران را از استماع سخن شیخ باز می داشت . یاران که از ذکر تسبیح انها غافل بودند در ان احوال ظاهرا در هیاهوی انها بانگ مدعیان بیحاصل را که دایم در مدرسه ها و خانقاه ها در باب این عشقی که از ان هیچ بویی به مشام ایشان نرسیده بود و با این حال سر و صدای بسیار در ان باره به راه می انداختند می شنیدند .
اما
مولانا که در احساس همدلی و همدردی عاشقانه خویش انها(غوکان) را هم از همین عشق در خروش می دید بر ایشان بانگ زد که اگر شما بهتر می گویید تا ما خاموش گردیم ورنه باری شما خاموش شوید و از زبان ما بشنوید .
غوکان خاموش شدند و از بانگ و هیاهو افتادند و گویی با این سکوت خویش به مریدان شیخ نشان دادند که انچه مولانا در اشتغال انها به ذکر و تسبیح اندیشیده بود ناشی از همدلی بود - نه خیال و نه گزاف
مستانه
چقدر . . . چقدر خودم را می ستایم
از انزمان که او مرا دوست دارد
گوته
مستانه
یک روز در بازار شهر موعظه می کرد. چون شب در رسید در چارسویی ایستاد و با عابران که به خانه های خویش می رفتند از این عشق سخن گفت . اما انها که این درد را احساس نمی کردند لحظه ای چند می ایستادند با حیرت و بی حوصلگی به ان گوش می دادند و سپس با شتاب به راه خود می رفتند تا انجا با عشق های دیگر این عشق را فراموش کنند.
اما ان شب سگهای بازار در صدای او بوی اشنایی شنیدند. هیچ کس نمی داند ان شب مولانابا کدام شامه روحانی در انها بویی از ذوق و ادراک ان سگ که همراه اصحاب کهف از دنیای دقیانوس جدا شد استشمام کرد . اما با انها از این عشق سخن گفت . برای انها موعظه کرد انها هم سرهاشان را روی دستها نهادند و بی هیچ حرکت و هیچ سر و صدایی با علاقه و کنجکاوی به حرفهای مرد خدا گوش سپردند. فقط گهگاه همهمه ایی ارام سر می دادند و به نشان خرسندی دمهایشان را به حرکت در می اوردند .
بدین گونه ذکر و موعظه عشق امیز وی سگ های بازار را تا دیر گاه در چارسوی بازار ارام بر جای خویش نگاه داشته بود
مستانه
که اغلب عشق های واقعی
و پر شور
به اندازه یک زندگی و بالاتر از ان نیز طول می کشند
اما من عشقی را می شناسم
که یک ماه به درازا کشید
و با این وجود عشقی واقعی بود
امبرتوسابا
مستانه
تو اتاق بغلی ساعت ۲ ظهر دنیا واسه اولین بار صدای گریه های یه بچه رو شنید !
امروز . چند دقیقه پیش :
تو همون اتاق درست همو جا دنیا واسه nامین بار دنیا صدای گریه همون بچه رو شنید منتها بچه هه یهو زد زیر خنده .آخه فهمید تو این ۱۶ سال زندگیش تا الان از نظر فیزیکی کار مفیدش دقیقا برابر با صفر مطلق بوده!!!!
عجب درسیه ها این فیزیک!
تولدم مبارک!!!
فریاد
زندگی البته بدون مشکل نیست
اما زندگی کردن
بهترین چیزی است که تا کنون به فکر کسی رسیده است
سها(مستانه)
خودم همیشه کتابمو میذاشتم جلوم از رو کتاب املا می نوشتم (تازه بعضی جاها رو هم اشتباه می نوشتم!!!)بعدشم خودم به خودم ۲۰ می دادم.آخر کار هم زیرش می نوشتم ۹ شب که البته معادل بود با ۱۱ شب!
صبح که معلممون مشقامونو نگاه می کرد می فهمید ولی هیچی نمی گفت. یه نگاه بهم می کرد و لبخند می زد!فقط همین!
بعضی روزا که نمی تونست بیاد مدرسه کلی کیف می کردیم!
حالا دیگه اون آدم تو این دنیا نیست...
نمی دونم مشکل از منه یا از اونایی که هی یکی یکی یکی پشت سر هم میذارن میرن؟!
کدومش بهتره؟
بمیری که مرگ بقیه رو نبینی یا اینکه نمیری که بقیه مرگ تو رو نبینن؟
اگه دلتون خواست واسه روح معلمم دعا کنید و یه صلوات واسش بفرستین من که هنوز باورم نشده که بخوام ای کارو بکنم!
فریاد
خانومه بلند شده اومده سر کلاس فکر می کنه ما مثل خودش ۴ تا پا داریم و ۲ تا گوش دراز!!!
درس اول پرورشی:واسه خواهر یا برادر کوچکترتون قاقالیلی بخرین!
صلوات...
بزرگتر میشویم...
درس دوم:حجاب خود را حفظ کنید!
صلوات...
باز هم بزرگتر می شویم...
درس سوم:دخترای خوب و مودبی باشین که رو دست مامان باباتون نمونین!!!
حالا یه صلوات...
من موندم این معلمای ابله رو از کجا میارن(ببخشید "دبیر")؟!مجسمه ی بلاهت!
جالب تر این بود که ما کلی گذاشتیمش سر کار ولی اینقدر احمق بود که نفهمید!!!
خوبیس به اینه که می تونیم به راحتی از کلاسش جیم بزنیم ولی چیکار کنیم که آخر سال باید یه دفتر تحویلش بدیم شامل موارد زیر:
حدیث
چیستان(ترجیحا مذهبی)
لطیفه(ترجیحا از اونایی که غیبت محسوب نمی شن و نکته اخلاقی ندارن و البته آموزنده هم باشن)
شعر(هرچه کودکانه تر بهتر)
به این می گن زنگ پرورشی کلاس دوم ریاضی!!!
فریاد