تبليغاتX
هرزنامه


                                                      |+|




پ.ن: گاهی اوقات نیازی به گفتن نیست ، آدما چیزایی که لازمه رو میدونن و ...

        و از خیلی چیزا سر پیچی میکنن

         مثلا... مثلا خیلی چیزا ! چیزایی رو که همه میدونین واسه چی باید تکرار کنم؟


+ نوشته شده در 88/08/17ساعت 0:24 توسط ... |



Le Monde Diplomatique

wikipedia

IMDB

***

breathless

|+|
+ نوشته شده در 88/08/11ساعت 21:42 توسط ... |

light winking

.

.


and i hate that

.

.

.

 

+ نوشته شده در 87/11/25ساعت 1:17 توسط ...

 

نمی دونم چرا ساعت نه و نیم امشب هوس کردم صبحانه بخورم!

اونم زیر آب و در حال همزاد پنداری با دلفین ها!!!

همه جوره حماقتی داشتم ولی این یکی رو نوبرانه واسه تون مینویسم اینجا!

.

.

.

همه خوبین؟؟؟؟

زیر زمینیه زیر آبی

 

 

 

+ نوشته شده در 87/11/17ساعت 1:2 توسط ...

 

چند وقته دوباره همه چی به هم ریخته!!!

۶ غروب خواب تا ۱-۱۲ شب!

من نمیخوام ساعت ۶ و نیم صبح بیدار باشم،

من میخوام ساعت ۶ و نیم صبح بیدار شم!

خب اینجوری میتونم عصری تموم بچه ها رو ببینم

و نوشیدنی های وسط روز از تنهایی کوفتم نشه!

فکر کنم چاره ش این باشه تا ۱۲ شب امشب نخوابم

و............

ای کاش همه ی مشکلاتمون همینا بودن!!!!

 

زیرزمینیه گیج

 

 

 

 

+ نوشته شده در 87/11/13ساعت 5:21 توسط ...

 

 

گاهی وقتا فکر دیگه به جایی قد نمیده

دلتم که حیفه قاطی این بازیا شه!

.

.

.

امشب جفتشونو فرستادم مرخصی!

همیشه یه راه سومی هست!!!

 

مهدی ( زیر زمینیه راه سوم)

 

 

+ نوشته شده در 87/11/11ساعت 5:57 توسط ...

 

بلعیدن یه پرتقال٬ ۶ دقیقه...

بلعیدن یه شکلات بزرگ٬ ۱ دقیقه و نیم...

بلعیدن یه ظرف غذا٬ ۱۵ دقیقه...

.

.

.

یه چیزایی هم هست که کلن بلعیدنی نیست...

ولی بلعیدنشون سالیان سال طول می کشه.....

 

زیرزمینی در همچین روزی

+ نوشته شده در 87/11/04ساعت 13:31 توسط ... |

 

بدان که اول چیزی که حق سبحانه و تعالی بیافرید گوهری بود تابناک٬ او را عقل نام کرد...

و این گوهر را سه صفت بخشید: یکی شناخت حق و یکی شناخت خود و یکی شناخت آن که نبود پس ببود...

از آن صفت که به شناخت حق تعالی تعلق داشت حسن پدید آمد که آن را نیکویی خوانند...

و از آن صفت که به شناخت خود تعلق داشت عشق پدید آمد که آن را مهر خوانند...

و از آن صفت که به شناخت آن که نبود پس ببود تعلق داشت٬ حزن پدید آمد که آن را اندوه خوانند.....

شیخ اشراق (شهاب الدین سهروردی)

 

زیرزمینی زیر نور

+ نوشته شده در 87/10/16ساعت 0:25 توسط ... |

... با این همه

در هوایی دیگرم

هوایی دیگر...

پاندول ساعت بی تفاوت چپ و راست میشود

زمان با انفجار میگذرد

حرفها

حرفهایی به صراحت یک مشت

مردان خسته خسته

کینه میشوند

زنان شعله شعله ملامت

کودکان آرام آرام مرد وُ

مردان خسته خسته ...

با اینهمه 

در هوایی دیگرم

خاطرات-شبهایم

پر پر

افکارم الکن

توانم...!

با ابنهمه در هوایی دیگرم

بوی شکوفه های نارنج در نیمه ی اردیبهشت

نم نم باران وُ کوچه های کاه گل

پسری دختری مست و بیخیال

 از دیوارها میگذرند

انگشتم روی پاندول ساعت است

تاریخ از اینجا آغاز میشود

اکنون آسمان ترانه ایست

نُت های باران بر شیشه وُ راه وُ گذر، راهگذر.

میشنوی ؟

صدای حافظ دنیا را تسخیر کرده

میدانی؟

اهل همین هوای دیگرم.

 

گیج از موج انفجار

مردی تکه ی شبهایش را کنار هم میچیند

تکه تکه های خلوت.

دود سیگار در هم گره میخورد و

افکار با رعشه در هم مخلوط میشوند

ایستاده، میان خود و زندگی:

میان ساز کج کوک وُ عربده

تلاش

تلاش میکنم دَرهم نریزم

 با دندان به جان گره ها افتادن.

اما  با اینهمه...

اتاقی برای تنفس

اتاق آزادی تخیل

جانم لبخند میشود

از صف گشتی های عبوس پلیس میگذرم

بی کلید از در های لجوج

جانم لبخند میشود

دیوارها پا پس میکشند

عطر شراب

جغرافیای نفس را تا مرزهای لَم یَدرک پیش میبرد.

تنهایی

ت ن ه ا ی ی

تنهایی عریان .

                                                          تاریکی(مهرزاد)

+ نوشته شده در 87/10/15ساعت 18:21 توسط ... |

 

مقدمه:مطمئنا" من اون کسی نیستم که بتونه در مورد "ابن عربی" حرفی بزنه.

این پست صرفا" جهت معرفی محیی الدین ابن عربی میباشد و تنها در حد اشاره ای به کسی است که در عرفان ٬ حکمت و فلسفه سر آمدی است حتی در عصر حاضر!

کما اینکه آراء و نظرات ابن عربی رو نمیشه در یک پست یا یک کتاب و یا در یه وبلاگ مورد بررسی قرار داد!

معرفی ابن عربی

هستی ابن عربی (جستاری در آثار)

...............................................................

فتوحات مکیه

 

باب یکصد و دوازدهم

 

در مخالفت نفس

 

48/14خالف هواک فانه محمود                 واعلم بانک وحدک المقصود

          الکل یسعد غیر من هو مثله              فلتلق سمعک لی و انت شهید

                                انت العزیز فذق و بال صفاته             یوم القیامه والانام شهود

 

 

مخالفت نفس عبارت از موت احمر است

49/14 بدان- که خداوند یاریت کناد!-:مخالفت نفس عبارت از موت احمر(سرخ) است که بر نفس حالی سخت و دشوار می باشد ، وآن عبارت از مخالفت با خودش است ، بنابر این مخالف عین مخالفت شده است و این از شگفت انگیز ترین کارهاست – یعنی وجود مشقت – آری ! اگر مخالف ، نفس و شخص دیگری بود ، از حصول مشقت و رنج درآن امر ، تعجبی نبود ، و سپاس که ما قائل به مخالفت با آنیم و قائل به مخالفت با مقابله نیستیم ، چون گاهی خلاف به چیزی غیر مقابله صورت میگیرد ، لذا بین وجود خلاف  و بین مساعدت و یاری جمع آورده ایم ؛ وبیان مطلب به زودی دربابی که پس از این باب می باشد خواهد آمد که فایده مخالفت بسیار عظیم و بزرگ است.

 

مواطن مخالفت نفس

50/14 بدان! با نفس جز در سه موطن و مقام مخالفت نمی شود : در مباح و مکروه و حرام ولا غیر ، اما اگر برایش لذتی در طاعتی مخصوص  و عملی مقرب واقع شود ، آنجا یک علت و انگیزه پنهانی است که بنده را طاعتی دیگر و عمل مقرب دیگری مخالفت می کند ، بنابراین اگر نزد نفس ، تمام تصرفات در انواع طاعات برابر شد ، می پذیریم که برای نفس ، آن لذت بواسطه آن طاعت خاص بوده است ، واگر نفس در عمل مقرب دیگری که خلاف این عمل است مشقتی یافت پرداختن به عمل شاق و دشوار واجب است ، زیرا اگر تو نفست را عادت به مساعدت ویاری در چنین چیزی دهی ، آن عادت در مساعدت ، در حرام و مکروه و مباح اثر میگذارد.

 

سبب در سختی مخالفت با نفس

اصولا" مخالفت ، بر نفس دشوار و سخت است ، این به سبب کریم بودن اصلش و بلندی منصبش می باشد ، زیرا وی را نیابت الهی در عالم است ، چون پیش خود گوید: سر رشته امور و ملاکشان به دست من است ، به ویژه که خداوند مرا بر صورت خودش آفریده است ، بنابراین مخالفت با من ، مخالفت با حق است ؛ از این مقام است که مخالفت ، وی را موت احمر خواهد بود ، چون این نفس (با این پندارو حدیث نفس) از اتساع و پهناوری (رحمت) الهی ، و از آنچه برای آن آفریده شده است ، و از علم به اینکه صورت برای هر نفسی نیست و تنها برای نفس کاملان – مانند نفوس انبیاء و کاملان از واولیاء--  می باشد ، پوشیده و محجوب میگردد* ، ولی اگر این نفس کامل باشد ، مخالفت با آن ، موت احمر نخواهد بود ،  زیرا لذت عرفان و را حیاتی می بخشد که موتی و مرگی در آن نخواهد بود ، در این صورت وجود و فتح و گشایش ، مقرون و جفت با مخالفت با آن می باشد ، و در هر چیزی سزاوار چنان است که در آن با نفس نخالفت گردد ؛ فافهم!

 

 

 

*) یعنی هر بشری بر صورت رحمان آفریده نشده است و کاملان بر صورت اویند، چنانکه افضلشان((ص)) فرمود:"من رآنی فقد رای الحق" ، همچنانکه همگان "نفخت من روحی" نیستند ، زیرا انسان وقتی به تسویه معنوی رسید و راه به افق کمال پیدا کرد ، آنگاه قابلیت نفخ الهی را می یابد و قبض آن نفخ هم توسط خودش است – نه ملک الموت و اعوانش – چنانکه می فرماید:"الله یتوفی الانفس حین موتها" و اگر غیر از این بود تمام اشقیای عالم بر صورت او آفریده شده بودند واز دم او منفوخ بودند ، در آن صورت-العیاذبالله-فرقی بین محمد و ابوجهل نباید باشد – تعالی الله عما یقول الظالمون علوا" کبیرا-.

 .......................................

پ.ن: مدتها بود که میخواستم پستی درمورد ابن عربی اینجا بذارم تا اینکه صحبتی پیش اومد با آبان و مهرزاد... این مطلب رو انتخاب کردم چون مرتبط با صحبت مطرح شده بود.

پ.ن۲:هر چی خوندم تا حالا نفهمیدم که چی گفته اگر کسی فهمید ما رو هم خبر کنه!!!

 

 

 

مغالیق

 

+ نوشته شده در 87/10/01ساعت 16:2 توسط ... |

ندايي نيست

در گلوگاه گرفته ي اين خيابانهاي وحشي

در اين حجم فشرده ي نا منظم

در اين لاشه ي منهدم شنيع

 

تنها سكوت بزرگي است كه طنين انداز شده

در گوشه اي دور مانده

كسي

همچون بسته اي فراموش شده در ايستگاهي

كسي كه در پاي از دست رفته اش نبض را درد ميكشد!

كسي مثل يك واقعيت بيزار

 

انسانها يكي پس از ديگري

خيابانها يكي پس از ديگري

اتوبوسها يكي پس از ديگري

يكي پس از ديگري

يكي پس از ديگري...

و

 تنها

تو و شب در سكوت خيال پرستيدني هستيد

.

.

.

(ابان)

+ نوشته شده در 87/09/26ساعت 0:14 توسط ... |

 

 

  ۱۷ سالم بود كه شناختمش يادم مياد كه اون موقع مجله اي در ميومد به اسم ايران جوان.شماره مرداد 1379.قسمت زيادي از مجله به شاملو و مرگ او پرداخته بود.همون جا بود كه باهاش درگير شدم.خوب اين ادم انقدر بزرگ هست كه بشه مدت هاي زيادي تحت تاثيرش بود همين طور كه خيليا كه باهاش اشنا ميشن اين حالتو دارن و من هم مثل بقييه.حتي اونايي كه منو ميشناسن ميدونن يه موقع تاثيرات اين ادم به حدي شده بود كه جلوه اي مطلق از درستي برا من داشت. اون به من ركسانا را داد ركسانا ركسانا...

تو اين سالها هر چه از تعصبم نسبت بهش كمتر شده بيشتر باهاش مشكل پيدا كردم ولي هميشه جاي خودشو در كنار فروغ توي ادبيات معاصر برا من داشته.خيلي وقتا دلم ميخواد يه جا ميشنستم و باهاش يه فنجون چايي ميخوردم! حالا بيشتر از اينكه فكرش برام قشنگ باشه زحمتي كه بر فكر كردن كشيد و زندگيش به عنوان كسي كه مي خواست بينديشه برام قشنگه.به قول عشقش غول زيباي رنج.او غول زيباي رنج بود.

.

.

.

(ابان)

+ نوشته شده در 87/09/24ساعت 18:14 توسط ... |

 

مزه ی تلخ بعضی نوشیدنیا فقط وقتی حس میشه که سرد شده باشن...

و هرچی سردتر بشن تلخیشون بیشتر میشه...

بیشتر و بیشتر...

تا اینکه توی فنجون چیزی باقی نمی مونه جز.....

 

مریمی

+ نوشته شده در 87/09/21ساعت 23:11 توسط ... |

 

میگن میکل آنژ مدت چهار ماه به یه سنگ مرمر خیره شده بود

وقتی هم ازش میپرسیدن داری چه کار میکنی

میگفت: دارم کار میکنم!!!

 

زیر زمینیه سنگ تراش!

 

+ نوشته شده در 87/09/20ساعت 21:16 توسط ...

 

...در این مقاله به بررسی این موضوع پرداخته می‌شود كه افراد چگونه در قالب نقش‌های حرامزاده زرنگ ، حرامزاده منحرف یا حرامزاده غیرمنتظره عمل می‌كنند و در ادامه به سراغ بررسی تركیبی از احساس لذت و گناه می‌رود كه از حرامزاده نامیدن كسی نصیب فرد می‌شود. سیمز این مقاله را پس از آن نوشت كه شگفت‌زده شد چگونه اشخاص درست‌اندیشی كه همواره بر اهمیت درك استدلال‌های دیگران تاكید می‌كنند، در مواردی تسلیم می‌شوند و به كسی برچسب حرامزادگی می‌زنند. سیمز گفت: «ما همه رمان‌نویسانی هستیم كه داریم فصل بعدی داستان زندگی‌مان را می‌نویسیم و درمورد حرامزاده‌ها لازم است بفهمیم كه آنها درصدداند چه نوع شخصیتی را خلق كنند.» 

 

منبع:شهروندامروز

ویکی پدیا

سایت رسمی ایگنوبل

...............................................................................................................

 

 

 

مغالیق

 

 

+ نوشته شده در 87/09/20ساعت 21:9 توسط ... |

 

اصلا ولش بابا!

هر چیرو که آپ نمیکنن!!!!

+ نوشته شده در 87/09/19ساعت 20:31 توسط ...

 

 

 

......................................

پ.ن:این عکس صرفا" جهت خراب کردن اعصاب مخاطبان است و هیچ ارزش دیگری ندارد مگر اینکه کسی یادش بیاد این کدوم میزه!

 

مغالیق

 

+ نوشته شده در 87/09/19ساعت 1:33 توسط ... |

خورشيد در قفاي تپه مچاله شد

                                        از اشك جاري خوناب رود چشم

ابر مخوف سايه اش فكند و گفت

                                      غرش كنم كه بخشكد دهان به خشم

ساتور سربي تكه تكه تگرگ و يخ

                                     مي درد اين فرش زمين را به تاروپود و پشم

حراف گمشده در اين كشنده گاه

                                    دستش  بگير   و  نوازش  كنش  به  چشم 

 

حراف

+ نوشته شده در 87/09/18ساعت 11:53 توسط ... |

صداي چك چك شير اب

اتفاق هر شب بي خوابي

تكانهاي بي وقفه بر تختي عاصي

رختخواب خيس از عرق بي تابي

 

فسرده

رو در روي پسر بچه اي كه كودكي من است

درهم

مثل اولين نوشته هاي عاشقي كه چشم براه فرداست!

 

فردا دوباره در را باز خواهم كرد

هنوز پاييز است

ديوارها ديوار تر شده اند

زردها زردتر

بي خوديها بي خود تر

 

ايا ميشود زمان را نگ داشت و از ان پياده شد؟

ايا روز سزاوار بود تا به جرم افتاب

خونش اينگونه بر اسمان شب پاشيده شود؟

 

مرثيه هاي شب براي  روز از دست رفته است!!

 

ايا دوباره پيراهن گل داري

پروانه هاي چشمم را جان خواهد داد؟

كسي مرا در دل زمستان اب خواهد كرد؟

 

تمامي قله ها خيال ان كشتي ها بودند كه در ته دريا خفته اند؟

 جغرافياي زمين به ته دریا ختم ميشود؟

 

سمفوني وحشت ساعت

صداي بي خوابي من بر تخت عاصي

پس پشت پنجره چيزي هست؟

نوري؟

سايه اي؟

هيچ چيزي 

هست؟

 

كسي خطوط خواب مرا جان خواهد داد؟

پله هاي اسمان از بيد مجنون عريان بالا ميرود؟

 

ان دستهاي ظريف

ان دستهاي ظريف

ايا او دستانش را برايم اواز خواهد داد؟

 

 

سكوت.

 

 

فردا خواهد رسيد

رنگش زردتر

روشنش كوتاهتر

تاريكش بلندتر

و

هراسش بيشتر

 

فردا سكوت من ناگزير است

سكوت نا گزير من است

فردا نا گريز من است

.

.

.

(ابان) 

+ نوشته شده در 87/09/17ساعت 23:39 توسط ... |

 

جانم ترانه ای شد و آمد به هر دو لب

خواندم ترانه را و فتادم به تاب و تب

دستم نفس برید و تو رادادمت زدست

لعنت! به دست و نفس با هر آنچه هست

چشمم شد احول از خماری و دیگر ندیدمت

رد کن پیاله که دامن  بگیرمت

دل را به غمزه بشولی و میروی

جان سوخت ، دل کجا؟ که چنین تند میروی

آوخ ترانه سوخت نگارا درنگ کن

با این شکسته دمی ترک جنگ کن...

*

((بالابلند عقد تو را بالبان من

آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست؟))

*

عمرم به سر رسید و دگر تاب صبر نیست

دیگر مرا توان مماشات درد نیست...

 

 

مغالیق

 

+ نوشته شده در 87/09/14ساعت 20:20 توسط ... |

 

داشتم با مغالیق می حرفیدم که یهو فهمیدم من یه فرق اساسی با ساسی مانکن دارم

و اونم اینه که من نه تنها روزای فرد و زوج

بلکه جمعه ها هم فدات میشم!

.

.

.

زیر زمینیه هپی!!!

 

 

+ نوشته شده در 87/09/09ساعت 1:12 توسط ... |

الحذار اي غافالان! زين وحشت اباد الحذار!

الفرار اي عاقلان!زين ديو مردم،الفرار!

(جمال الدين اصفهاني)

 

 

دلم دود ميشود

زمين داد ميزند

زمان لال ميشود

 

من كه چشمم چون گور

من كه دستم سنگين

من كه پايم خسته

من ديوانه چو زلف تو رها كردم         داد!

 

 

سايه هايي در باد

سايه هايي در باد

يكنفر دارد كه ميخواند

اي ادمها كه در خانه نشسته شاد و خندانيد

اي عجب دلتان بنگرفت نشد جانتان ملول!

زين هواهاي عفن وين ابهاي نا گوار؟!

 

من كه چشمم چون گور

من نگاهم مرده

من كه حسرت به در ميكده ها بردن شب

من كه خويشم ساقي

من كه اهم بر اب

من ديوانه چو زلف تو رها كردم         داد!

 

 

من كه پشتم دشنه

من كه قلبم خنجر

انك جلادانند بر گذر گاهها مستقر

مبادا گفته باشي!مبادا گفته باشي!

من كه مرگم در راه

من كه خونم بر ديوار

 

 

من خدايم مرده

من كه دينم زنجير

من كه ديوم حاكم

من رفيقم دشمن

من كه بارم تابوت

من كه پيشم ديوار

من كه پشتم اوار

 

دهانت را ميبندند

دهانت را ميبندند

 

من كه عشقم ترسيد

من كه عشقم ترسيد

 

 

من كه يارم خسته

من كه يارم نالان

در اينجا نيست زنداني ولي هستندند مرداني كه مردار زنان را دوست ميدارند

من كه عشقم بر لب

من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو

 

من كه يادم گريان

من كه اهم بر جان

من كه دودم بر لب

من كه نامم از ننگ

من كه ننگم از نام

من كه مرگم در راه

من كه مرگم نزديك

 

من ديوانه چو زلف تو رها كردم مرگ

من ديوانه چو زلف تو رها كردم

مرگ!

 

.

.

.

 (ابان)

+ نوشته شده در 87/09/06ساعت 18:53 توسط ... |

 

امشب تصمیمم رو گرفتم

که هیچوقت پیر نشم!

 

 

زیر زمینیه مصمم!!!

 

 

 

+ نوشته شده در 87/09/06ساعت 0:29 توسط ... |

Yesterday
all my troubles seemed so far away
Now it looks as though
they`re here to stay
Oh I believe in yesterday

Suddenly
I`m not half the man I used to be
there`s a shadow hanging over me
Oh yesterday came suddenly

Why she had to go I don`t know
she wouldn`t say
I said something wrong
Now I long for yesterday

Yesterday
Love was such an easy game to play
Now I need a place to hide away
Oh I believe in yesterday

Why she had to go I don't know
she wouldn't say
I said something wrong
Now I long for yesterday

Yesterday
Love was such an easy game to play
Now I need a place to hide away
Oh, I believe in yesterday
Mm mm mm mm mm mm mm............


Lyrics:yesterday, Beatles

.

.

.

(ابان)

 

 

+ نوشته شده در 87/09/04ساعت 21:20 توسط ... |

دو سال از مرک بابک بیات گذشت.یادش گرامی و زنده.

.

.

.

(ابان)

+ نوشته شده در 87/09/03ساعت 22:0 توسط ... |

 

اووووووووووووووووووووو!

چه مرگته؟؟!!

.

.

.

یه آدم با لهجه ی غیر فارسی میگه:

ببخشید من بلد نیستم

میشه بهم بگین ......

خنده دار اینه که وقتی می پرسی کن بو اسپیک انگلیش

بهت بگه: آیم فرام انگلند!!!!

و چه باحال بود اتفاقای مرتبطش!!

.

.

.

دوست داشتم یه دستگاه داشتم که وقتی دکمه ش رو میزدم خیابونا خلوت میشد و ملت میرفتن خونه هاشون تا با خیال راحت هر جور عشقته بپلکی تو خیابون

.

.

.

خدایا پناه به تو از امشب

( از خدا میطلبم صحیت روشن رایی)

.

.

.

حالا وقتشه که شاد باشی و ازخدا تشکر کنی واسه نعمت هاش

.

.

.

تموم شد؟؟؟

حالا راحت باش!!!

.

.

.

زیر زمینیه پیاده رو

 

 

+ نوشته شده در 87/09/03ساعت 21:1 توسط ... |

 

 

اسم مارک دوساد رو سابق بر این تو کتابهای جور واجور خونده بودم ، تا اینکه رسید و فیلم قلم پر ها رو دیدم

و بعد هم فیلم سالو ساخته پازولینی که اقتباس شده ازکتاب 120روز با سدوم .

 درمورد ساد و آراء اون کمتر تونستم چیزی پیدا کنم تا اینکه به این مقاله بر خورد کردم .

تا اونجا که من میدونم به اون صورت چیزی ازساد به فارسی ترجمه نشده که میتونه بخاطر مطالب غیر اخلاقی  و انگاره های ملحدانه اون باشه

هر چند شاید ما ساد رو بیشتر به عنوان یه بیمار میشناسیم اما ظاهرا در سیر ادبیات فرانسه ساد چیزی

بیشتر از یه بیمار که یک نویسنده و یا حتی یک فیلسوف به شمار میاد .

احتمالا" متن ترجمه شده کتابهاش رو به زبان انگلیسی میتونید تو اینترنت پیدا کنید اما به فارسی گمون نکنم!

توضیح لازم اینکه:

قرار دادن این پست ( وایضا" پست مربوط به پیرپائولو پازولینی) به معنای تایید تفکرات اونها نیست.

 تنها به این دلیل این مطالب اینجا ذکر میشه که  کمکی به شناخت و آگاهی ما از کسانی بشه که در سیر

 ادبیات ، سینما و هنر جهان به اندازه خودشون تاثیری داشتن .

کما اینکه پازولینی استاد کارگردانان برجسته ای چون میکلآنجلو آنتونیونی و برناردو برتولوچی بوده...

در ادامه این پست که مقالهای از سایت لوموند هست دو داستان کوتاه ترجمه شده به فارسی از

 مجله الکترونیکی ذغال ومایند موتور آورده شده به این امید که بتونه قدم مفیدی در شناخت از ساد و تفکرات اون باشه.

 

...........................................................................................

 

ساد (1740-1814) درمتون شیطانی خود خبر از فرا رسیدن جامعه تولیدگرا میدهد .جهان او با سازماندهی اش،شکل ها و نماد هایش و گونه های متفاوت منطقی کردن ساختارهایش ، منعکس کننده ساز و کارهای تولیدی است که میتواند به تخریب آزادی منجر شوند.این نویسنده نوعی از اقتصاد سیاسی تولید جسمی را به تصویر کشیده است که فرا گذاری آن درزمان و مکان تجسم نظام اقتصادی کنونی ما را فراهم میکرد.

اثر برجسته دوناسيون آلفونس فرانسوا دو ساد، کتاب «١٢٠ روز سدوم» است (١٧٨٥) . در اين کتاب از «جهان بي عيب» سخن مي رود، جامعه اي تماميت گرا که سينما گر ايتاليايي پيير پائولو پازوليني آن را در فيلم خود « سالو» (١٩٧٦) با انعکاس ايتالياي فاشيست ١٩٤٤ به نمايش در آورده است. مارکي دو ساد با تصور ربوده شدن افراد پير و جوان، زن و مرد و داراي همه محاسن و معايب، توسط گروهي خوش گذران وعياش « جهان بي عيب» توليد جنسي را با هدف «ارضا ء مطلق» (خوش گذرانان) بنا مي نهد. اين ارضاء جنسي دست آخر تنها در نماد با لا بردن بهره وري متصور مي شد.

همزمان با آغاز دوران صنعتي شدن، ساد ديدگاهي افراطي تر از اقتصاد دانان فيزيوکرات (١) معاصرش که بازسازي کشاورزي را تنها راه چاره براي آينده اقتصاد مي دانستند، ارائه مي دهد. نزد او ارتباط با جسم قبل از ظهور تايلور ، تايلوري است (٢). چرا که اين نوع ارتباط به خواست هاي توليد جنسي و جسمي در جهت دستيابي به بالاترين ميزان بهره وري پاسخ مي دهد، به همانگونه که عملکرد عصبي سرمايه درميل به توليد، باز آفريني و توسعه.

در کتاب «١٢٠ روز سدوم» سه نوع اصلي ساماندهي منطقي مطرح مي شود : سامان دهي مکان، زمان و بدن، به مثابه ابزار توليد. سه عرصه اي که در ضمن ارکان جوامع سرمايه داري را نيز تشکيل مي دهند.

تصوير مکان توليد : يک کاخ. اين مکان احساسات پرتواني را گرد مي آورد؛ محل اميال، ارضاء شدن ها، لذايذ، وحشت ها، سرکوب کردن ها و درد هاست. کاخ به محوطه هايي با تقدس بيشتر يا کمتر تقسيم شده است. مرکز توليد، اطاقک بزرگي است ، محل راز و نيازهايي باهدف ايجاد شرايط تحريک آميز براي «خوش گذرانان» يا اربابان جشن ها. ديگراطاق ها مجموعه را تکميل مي کنند تا بهره وري « سادي » هر چه بالاتر باشد و روابط ميان انسان ها در انجام وظيفه محول شده بر آن ها «بهبود» يابد. اطاقک مرکزي محلي است که در آن روابط، توليدات و بافت اجتماعي نسج مي گيرند. آنجاست که جايگاه واقعي هر فرد در سازو کار توليد جنسي با اشکال مسلط و يا مطيع مشخص مي شود.

توليد صنعتي لذت جنسي

اين ساماندهي مکاني و منطقي بر ديالکتيک جذب و اخراج متکي است. خلوتگاه و کاخ محل هاي جذبند، نقشي که بعد ها معدن، کارخانه يا محله هاي تجاري ايفا کردند. فضاي خارج از کاخ براي خواننده فضايي خنثي است. امکان وجود «جايي ديگر» را پنهان مي کند چرا که با منطق توليد گراي « ساد» بيگانه است.

با اين ساماندهي مکاني، «ساد» جهاني را بنا مي نهد که در آن تنها علت وجودي افراد بالابردن بهره وري در رسيدن به اوج ارضاء جنسي (اورگاسم مطلق) است. او يک دخمه ساده را چنين توصيف مي کند : «کاملا بسته است و سه در آهني دارد، آنجا هر آن چه قصاوتمندانه ترين هنر ها و ظريف ترين ددمنشي ها مي تواند تصور کند ، چه براي ايجاد رعب و چه براي اعمال شنيع، يافت مي شود. و اما در آنجا چقدر آسايش وجود دارد ! (...) واي و صد واي بر آن فرد بي نوايي که در چنين دخمه اي رها شده باشد و درچنگ يک آسمان جل اسير گردد که نه از قانون واهمه اي دارد و نه از مذهب بيمي، جاني اي که از جنايت لذت مي برد و در اين محل نفعي جز ارضاء حوايجش نداشته و تنها به قوانين بي رحمانه براي پاسخ به نياز هاي جسم منفورش پايبند است.»

فضاي زندگي قهرمانان «سادي» به شيوه اي بنا نهاده شده است تا هر گونه مرکز توجهي خارج از پاسخ به نياز «خوش گذرانان» را محو سازد. به اين ترتيب تنها در جهت سازماندهي توليد «صنعتي» لذت جنسي ساخته شده است، همانطور که صنايع ، فضا را تنها براي توليد کالاهاي مصرفي سامان مي دهند.

«ساد» دريافته بود که توسعه فزاينده بهره وري در گرو تکه تکه کردن وظايف است که «سازماندهي علمي کار » را موجب مي شود. ساختن حول فضايي که بصورت منطقي سازمان دهي شده است تا توليد انبوه را ميسر سازد ، وجود ديگر فضا ها را از بين مي برد (فضاي آزادي و خود مختاري)، مي توان گفت که جامعه صنعتي با «ساديسم» روابط انسان با محيطش را از طريق منطقي کردن فضا تغيير داد.

اما بيش از مکان، زمان منطقي شده از لحاظ نمادي مشخصه بارز سرمايه داري است. نزد «ساد» ، سازماندهي زندگي در کاخ بر پايه آغاز مجدد ابدي استوار است. زمان ساختاري گردشي دارد و دوره ايست، بازگشتي بي انتها به مبدا که دايره وار از نو آغاز مي شود. هر روز جديد سازماندهي منطقي و پروسواسي دارد که تقريبا مشابه روز قبل تکرار مي شود و هدف آن استفاده حد اکثر از «لذايذ» جنسي است که بر لطافت، خشونت، بي رغبتي، شوق، درد، مزاق ، شامه، به نمايش گذاشتن تن خويش و نگاه متکي است و همه چيز با دقت سامان مي يابد تا در سازو کار توليد جايي براي قضا و قدر نماند. «ساد» مي نويسد : « چنين مقدر و سازماندهي شده است که بکارت آن هشت دختر در ماه دسامبر از ميان برداشته شود و تجاوز از پشت به آنها و به دو تن از هشت پسر جوان در ماه ژانويه انجام گيرد.» چرا که مقتضي است که لذت غايي از طريق افزايش و تحريک لذت ارضاء نشده به دست آيد. بر اين اساس «١٢٠ روز سدوم» گذاري طولاني در زمان منطقي شده است که به بهره وري غايي مي انجامد : عشق تا سر حد مرگ، چرا که تنها شانزده تن از چهل وشش نفر داستان از افراط ها و خشونت ها جان به در مي برند.

توليد سرمايه داري نيز بر منطقي کردن زمان کار استوار است و بهره وري تنها نسبتي بين توليد و زمان مي باشد. در زماني معين بايد هر چه بيشتر توليد کرد. فلسفه حد نصاب يا رکورد نيز از همين جا نشات مي گيرد. شتاب بخشيدن بر سرعت توليد کالاهاي فرهنگي و مصرفي، بر کاهش کيفيت، از بين بردن بغرنجي ها و نهايتا به سلطه کشيدن وجود متکي است. آيا اين الگوي سازماندهي شاهرگ هاي اطلاعاتي نيست ؟ آيا همين سامانه جامعه نمايشي ما نمي باشد؟

توليد به سبک زنجيره تايلور نيز داراي همين ساختار است. تکرار يک حرکت، يک روند توليد، با همان آداب و مراسم هميشگي ، همان استراحت ها، همان تجديد نيروي کار بر فلسفه توليد گراي پيشنهادي «ساد» متکي است. در شيوه توليد سرمايه داري زمان بازنشستگي به عنوان دوران استراحتي که بعد از کار استحقاق آن را داريم نبوده، بلکه «دوران پس زدگي است» ، کنار گذاشتن بدن هاي خسته و از پا درآمده. نزد «ساد» دوران بازنشستگي وجود ندارد، يعني پايان بار آوري زمان مرگ است.

اما عرصه سوم، يعني منطقي کردن بدن به معناي ماديت بخشيدن و شي کردن آن است. در بدن افراد تغييراتي که «عياشان» مي طلبند انجام مي گيرد. به اين ترتيب بدن به ابزار توليد براي پاسخ به حوايج مستبدانه تبديل شده و جسم حساس ازبين مي رود.

هر گوشه از بدن زن يا مرد، هر فرو رفتگي يا بر آمدگي مي تواند چنانچه در تشديد بهره وري بکار آيد داراي نفع مشخص جنسي باشد. «سا»د همواره افرادي با ظاهري نامتعارف، چه از نظر ابعاد و چه از نظر شکل که خواه بسيار زيبا و يا بسيار زشت اند را متصور مي شد. جستجوي افسار گسيخته لذت بيشتر مکانيکي تا احساسي ، سوال در مورد جايگاه بشر در روند ساماندهي اي که به دنبال افزايش بي وقفه بهره وري است را بر مي انگيزد.

آداب توليد به سبک «ساد» از بدن انسان ابزار لذت تجسم مادي يافته و کالايي شده مي سازد. پيوند اعضاي بدن يا کالا شدن موجود زنده، پيشنهادي بر آمده از بطن «ساد» ، شيوه ابراز مدرن خود را در صنعتي شدن موجود زنده از طريق «رد يابي» اسپرم يخ زده، نگه داري ياخته هاي پايه يا تجارت اعضاي بدن مي يابد.

با اين حال توليد به سبک «سادي»، ناکامل و نا کام کننده است و تکرار تايلوري بازي ها و تجاوزات جنسي ، همچون در اقتصاد معاصر بيانگر يک شکست است، شکست در رسيدن به مطلق. چرا که ادراک يا تمايل بر هر چه بيشتر داشتن و بالابردن «کارايي» هرگز تمامي ندارد. همانطور که زيگموند فرويد يا ژاک لاکان به ما آموخته اند عطش آن سيري ندارد. به اين ترتيب، ژوستين قهرمان داستان « ساد » ، همواره متوجه مي شود که ديگران از وجودش لذت مي برند اما خود هرگز لذتي نمي برد. قهرمانان «١٢٠ روز سدوم» به اعمال شنيع ازجمله سدومي (ارتباط جنسي از پشت) و شلاق زدن دست مي زنند که تنها در هنر تعدد تکرار معنا پيدا مي کند.

از اورگاسم (اوج ارضاء جنسي) تا توتاليتاريسم (تماميت خواهي)

جستجوي بهره وري بالا به صورتي اجتناب نا پذير به محو انسان و بشريت منجر مي شود. در فيلم امپراطوري اثرناجيزا اوشيما (١٩٧٦) ، جستجوي مطلق ، جنون و مرگ به نمايش گذاشته مي شود. آخرين اورگاسم، والاترين آن با خفه کردن قهرمان فيلم بدست مي يابد که آلت تناسلي او پس از ارضاء همچنان برافراخته باقي مانده است و بالاخره معشوقه خود را نيز ارضاء مي کند.

سوالي که « ساد» مطرح کرد اين است که آيا چنين شيوه سازماندهي کاري ، خبر از بروز تماميت خواهي نمي دهد. آنچه هانا آرندت نوشته است را بياد آوريم : «تماميت گرايي به سمت سلطه خودکامانه بر انسان ها نمي رود ، بلکه به سمت نظامي مي رود که انسان ها در آن بي رنگ اند. قدرت مطلقه تنها در جهاني ميسر است و پا بر جا مي ماند که از عکس العمل هاي غير ارادي و شرطي تشکيل شده باشد، از عروسک هاي خيمه شب بازي اي که هيچ اثري از واکنش فردي در آن ها نمانده است» (٣). اما آيا اين «افراد بي رنگ»، امروز همان کساني نيستند که از لحاظ اقتصادي، سياسي و فرهنگي از گود خارج شده اند ( همچون زندانيان «عياشان» در «١٢٠ روز سدوم») ؟ آنها شاهدند که ذهنيتشان به نام «واقع گرايي» اقتصادي، اجتماعي، انعطاف پذيري، شکنندگي موقعيتشان، نو آوري فني، «اجبار» هاي ناشي از بودجه، رقابت اقتصاد جهاني و يا تقسيم کار نوين بين المللي انکار مي شود. شخصيتشان را از آن ها مي گيرند و تبديل به اتوماتشان مي کنند.

از طرف ديگر در اين جوامع جديد، رفته رفته سرکوب ديگر تنها پليسي نبوده بلکه «خود ـ سرکوبي» بوجود مي آيد. همچون قهرمانان داستان ساد که هرگز در صدد فرار نيستند و بالاخره رنج هايي که بر آن ها روا مي رود را مي پذيرند. آرندت در کتاب «شرايط زندگي انسان مدرن» مي نويسد : « آخرين مرحله جامعه کار، جامعه کارمندان، از اعضا خود عملکردي کاملا اتوماتيک را مي طلبد، چنانچه گويا زندگي فردي به واقع در روند کلي زندگي نوع بشر غرق گشته است» (٤).

او همچنين مشاهده کرده است که هر کجا که توتاليتاريسم «به قدرت رسيده است، نهاد هاي سياسي کاملا نويني را بنا نهاده و تمام سنت هاي اجتماعي، قضايي و سياسي کشور را منهدم ساخته است.» آيا اين نيز از جزء نخستين هنجار هاي «عياشان» ساد نبود که مي خواستند نهاد هاي موجود را بر بيندازند تا بهتر جايگزينشان سازند و قدرت مطلق خود را بهتر تحميل کنند ؟ برخي حتي در اينجا نزديکي هايي با جامعه سرمايه داري در حال ساختمان کنوني مشاهده مي کنند ...

پاورقي ها

١ ـ فيزيوکراسي مکتبي اقتصادي است که در سال ١٧٦٨ در فرانسه پديد آمد و از اين اصل حمايت مي کرد که ماديت مشخصه بنيادين ثروت است و ارزش و مفيد بودن کار را بر اساس مقدار ماده خام تشکيل دهنده آن حساب مي کرد.

٢ ـ فردريک وينسلو تايلور (١٨٥٦ ـ ١٩١٥) مهندس آمريکايي که شيوه سازماندهي علمي کار را تدوين کرد ، اين شيوه در صنايع اتومبيل سازي هانري فورد (١٨٦٣ ـ١٩٤٧) به کار رفت و از ارکان انقلاب صنعتي قرن بيستم محسوب مي شود.

٣ ـ هانا آرندت ، مبدا توتاليتاريسم و سپس ايشمن در اورشليم ،انتشارات گاليمار، پاريس ٢٠٠٢

٤ ـ هانا آرندت ، شرايط زندگي انسان مدرن ، انتشارات پکت ، پاريس ١٩٩٤

 

نویسنده:Patrick VASSORT

منبع:لوموند دیپلماتیک

............................................

قصاص(مجله الکترونیکی ذغال)

مناظره کشیش و مرد محتضر (مایندموتور)

 

 

 

مغالیق

+ نوشته شده در 87/09/01ساعت 23:30 توسط ... |

 

چقدر امشب سریع بود!

چقدر امشب میشد گفت!

چقد امشب میشد خوشحال بود

چقد امشب میشد کاغذای سفید دفتر ترانه ها رو کم کرد

چقدر امشب میشد با لبخند خوابید

چقد امشب میشه خیلی غلطا کرد!

.

.

.

اما امشب فقط میشه خاموش شد و خوابید

یا یواشکی در رو باز کرد و یه کم بعد رو شن ساحل خفه خون گرفت!

یا رفت وسط حیاط خونه بادبادک بازی!

.

.

.

نتیجه گیری: گاهی وقتا که نمیتونی هیچ غلطی بکنی ، بازم کلی غلط زیادی هست!!!

 

زیر زمینیه اینقدر!

 

+ نوشته شده در 87/08/30ساعت 0:32 توسط ...

 

دندون عقلش شروع کرد به درد گرفتن

( همونی که ادعا میکرد میخواد بکنه)

به نظرتون اینقدر درد میکشه که  عاشقی یادش بره؟؟!

 

زیر زمینیه آخ!

+ نوشته شده در 87/08/29ساعت 0:53 توسط ... |

 

 مقدمه: این مقاله رو تو سایت آفتاب خوندم ٬ دنبال مطلبی در مورد تارانتیسم میگشتم که چشمم افتاد بن مقاله به نظرم خواندنش خالی از لطف نبود هر چند میشه گفت مقداری نا امید کننده است اما به نظرم جای تامل داره!

...................................................................................................................................

*دكتر محمدحسين الياسي


چكيده
همواره يكي از آرزوهاي عوامل تبليغات و عمليات رواني دستيابي به ساز و كارهايي بوده است كه با بهره‌گيري از آنها بتوانند رفتار آماجهاي خويش را كنترل كنند. پيشرفتهاي حاصل در قلمرو علوم اعصاب، رفتار و زيست‌شناسي رفتار، عوامل عمليات رواني را به چنين هدفي نزديك ساخته است. امروزه آنان مي‌دانند كه برخي پيامهاي تبليغاتي و عمليات رواني قادرند هم بر ساختارهاي مغزي تأثير بگذارند، هم انتقال‌دهنده‌هاي شيميايي مغز را دستكاري كنند و هم هورمونهاي مترشحه از غدد درون‌ريز را تحت تأثير قرار دهند. به همين سبب، به نظر مي‌رسد در مقايسه با گذشته، مهار و كنترل مخاطبان آماج، بسيار آسان‌تر شده است و بيم آن مي‌رود كه روزي عوامل عمليات رواني با اندك هزينه‌اي بتوانند گروههاي وسيعي از مخاطبان آماج را تحت انقياد خويش درآورند.
واژگان كليدي: مغز، عمليات رواني، انتقال‌دهنده‌هاي عصبي، غدد درون‌ريز، بادامه

مقدمه
يكي از قلمروهاي تحقيقي نوين در علوم اعصاب و علوم رفتاري رابطه پيامها، روشهاي عمليات رواني با ساز و كارهاي مغزي - غددي است. محققان اين قلمروها با به سامان رساندن تحقيقات و مطالعات مختلف در صدد برآمده‌اند تا براي سؤالاتي نظير سؤالات زير پاسخي بيابند:
1ـ پيامهاي عمليات رواني بر كدام ساختارها و مراكز مغزي تأثير بيشتري برجاي مي‌نهند.
2ـ كدام نوع از پيامهاي عمليات رواني تأثير بيشتري بر مراكز مغزي برجاي مي‌گذارند؟
3ـ پيامهاي عمليات رواني از طريق كداميك از انتقال‌دهنده‌هاي عصبي تأثير خود را به نگرشها و رفتار مخاطبان اعمال مي‌كنند؟
4ـ پيامهاي عمليات رواني با كداميك از هورمونهاي مترشحه از غدد درون‌ريز ارتباط بيشتري دارند؟
محققان براي يافتن پاسخ اين سؤالات از دو دسته يافته بهره گرفته‌اند: يافته‌هاي حاصل از مطالعات كنترل شده آزمايشگاهي و يافته‌هاي مربوط به مطالعات پيشين كه در خصوص رابطه ساز و كارهاي مغزي - غددي و رفتار عرضه شده‌اند. در اين نوشتار نخست يافته‌هاي هر دو قلمرو مرور مي‌شوند، آنگاه چشم‌انداز آينده رابطه مغز و عمليات رواني ترسيم مي‌شود.

ساختارهاي مغزي دخيل در عمليات رواني و نوع پيامهاي مؤثر بر آنها
كارگزاران عمليات رواني همواره تأكيد ورزيده‌اند كه يك پيام عمليات رواني، زماني مي‌تواند اثرات سريع و ماندگاري بر مخاطبان برجاي گذارد كه داراي بار هيجاني شديدي باشد. منظور آنان از پيام داراي بار هيجاني آن است كه پيام عرضه شده بتواند هيجاناتي نظير ترس، وحشت، نفرت و يا شادي، شعف و وجد را در مخاطب برانگيزد.
عصب - روان‌شناسان (نوروپسيكولوژيستها) متخصص در عمليات رواني، براي تبيين يافته مذكور در سطرهاي بالا، توجه خود را معطوف ساختارهاي مغزي ساخته‌اند. يكي از آن ساختارها بادامه مغز است (شكل 1 را ببينيد).
بادامه مغز كه از واژه يوناني amygdal به معني بادام گرفته شده، خوشه‌اي بادامي شكل است كه در بالاي ساقه مغز، نزديك انتهاي حلقه ليمبيك، قرار گرفته است. در هر يك از دو نيمكره مغز يك بادامه قرار دارد كه در طرفين سر جاي گرفته‌اند (نوتا، 2003). بادامه مغز به عنوان مخزن خاطرات هيجاني عمل مي‌كند. به همين خاطر است كه گفته مي‌شود بدون بادامه مغز هيچ اشكي بر اثر غم ريخته نمي‌شود، (گلمن ترجمه پارسا، 1380، ص 40).
تحقيقات لودو (1994) نشان داده است كه بادامه مغز داراي آنچنان موقعيتي است كه مي‌تواند كل ساختار مغز را تحت كنترل خود درآورد. بر اساس يافته‌هاي او، محركهاي حسي،‌ كه از گيرنده‌هاي بينايي يا شنوايي صادر مي‌شوند، ابتدا به تالاموس مي‌روند سپس با استفاده از يك سيناپس منفرد، به بادامه مغز مي‌روند. به باور لودو اين نوع انشعاب به بادامه مغز اجازه مي‌دهد تا قبل از قشر جديد مخ شروع به پاسخ‌دهي نمايد (اين فرآيند در تصوير شماره 2 ترسيم شده است).
يافته‌هاي لودو كمك شاياني به كارگزاران عمليات رواني نموده است. آنان براي سلب اراده مخاطبان و تسخير هيجاني،‌ آنچنان عاطفه و هيجان پيام خويش را افزايش مي‌دهند كه مخاطبان نادانسته و بدون تأمل و انديشه مبادرت به واكنشهايي مي‌كنند كه عوامل عمليات رواني در پي آنند. چه، به باور لودو وقتي شدت محركهاي حسي و پيامهاي هيجاني، زياد باشد «نظام هيجاني متأثر از بادامه مغز مخاطبان، مي‌تواند مستقل از قشر جديد مخ عمل كند و در نتيجه آن، آنان بدون آگاهي و شناخت دست به اعمال خاصي مي‌زنند». به تعبير گلمن (1995) «هر چقدر برانگيختگي بادامه شديدتر باشد، تأثير پيام شديدتر است» (ص 13).
فرانكين (2002) نيز ادعاي گلمن و لودو را مورد تأييد قرار داده است. به باور او پيامهاي تبليغاتي و عمليات رواني موجب تقليل كاركرد كرتكس مغز مي‌شوند. چه، در برخي شرايط مخاطبان عمليات رواني به گونه‌اي عمل مي‌كنند كه گويي «مغز آنان فاقد كرتكس است».
كينگ (2003) در تحليلي كه پيرامون عمليات تبليغات انتخاباتي امريكا انجام داده است مدعي شده است كه كارگزاران تبليغات رواني و عمليات رواني امريكا پيامهاي خود را، به ويژه در تبليغات چهره به چهره، به گونه‌اي عرضه مي‌كنند كه مخاطبان به هيجان آمده را عاري از كرتكس مي‌سازد. به باور او، پيامد اين‌گونه تبليغات وقوع هيستري جمعي است.
به باور بلاك من و واكردين (2001) در هيستري جمعي، آدمها به گونه‌اي عمل مي‌كنند كه گويي دچار نوعي ديوانگي فراگير شده‌اند. كينگ تأكيد كرده است كه صداي مهيب موسيقي، رقص نور و ساير روشهايي كه به هنگام تبليغات انتخاباتي صورت مي‌گيرد شدت واكنشهاي هيستريك را به اوج مي‌رساند. كينگ اين‌گونه اقدامات دستگاه تبليغاتي امريكا را به اقداماتي تشبيه كرده است كه برخي از قبايل ابتدايي افريقا، بر اثر اعتقادات خرافي، بدان مبادرت مي‌ورزند. مطالعات مردم‌شناسان نشان داده است كه آن قبايل در برخي مراسم آييني خود با نواختن مكرر بر طبل، برخي آماجهاي خود را تا سرحد كولايس (فروپاشي) رواني پيش مي‌برند.
سارجنت، عصب‌شناسي كه مطالعات او در مورد فيزيولوژي تغيير عقيده بر اثر تبليغات و شست‌وشوي مغزي اشتهار جهاني دارد، آثار فيزيولوژيكي و مغزي پيامهاي تبليغاتي را مورد تأييد قرار داده است. او تأكيد كرده است: اكنون بيش از پيش مشخص شده است كه امواج الكتريكي مغز انسان نسبت به محركات ديتميك حساس است. از ميان عوامل تحريكي مي‌توان موسيقي و نور را نام برد. حتي در مواردي با بعضي از سرعتهاي ريتم مغز، مي‌توان در كاركرد مغز ناهنجاري ايجاد و حتي مي‌توان مبادرت به ايجاد حالات انفجاري در مغز كرد (سارجنت، ترجمه بهزاد و صالحي، 1372، ص 157)
فرانكين (2002) نيز همانند سارجنت، بر اين باور است كه با به هيجان در آوردن شديد مخاطبان مي‌توان ميزان تلقين‌پذيري آماج را به شدت افزايش داد. او نيز در تبيين اين ابعاد، تبييني همانند تبيين لودو (1994) به دست مي‌دهد. به تعبير ديگر،‌ فرانكين نيز معتقد است كه هيجاني ساختن آدميان موجب مي‌شود تا رفتار و واكنش آنان تحت انقياد بادامه مغز درآيد.
پاره‌اي از محققان عصب‌شناس نيز پا را از اين فراتر گذاشته و معتقدند كه پيامهاي تبليغاتي داراي بار هيجاني شديد به ويژه اگر به صورت جمعي عرضه شوند، قادرند بر مراكز درد مغزي نيز تأثير بگذارند. اين محققان معتقدند گاهي كارگزاران تبليغات آنچنان مخاطبان را رام مي‌سازند كه آنان جراحات شديدي برخود وارد مي‌سازند بدون آنكه دردي را حس كنند. اين عصب‌شناسان تأكيد مي‌كنند كه در چنين شرايطي مراكز درد مغزي از فعاليت باز مي‌ايستند. (ميرز، 2000)
سارجنت نيز پيش‌تر شواهدي ارائه داده است كه همانند ادعاهاي اخير فرانكين و ميرز انكارناپذير به نظر مي‌رسند. او در تأييد فرضيه افزايش تلقين‌پذيري به دنبال واكنشهاي هيجاني بر اثر ناكارآمد شدن مراكز عالي مغز از واكنشهاي توده‌اي در برابر اقدامات دستگاه تبليغاتي آلمان نازي ياد مي‌كند؛ «در آلمان پيش از شروع سخنرانيهاي هيتلر از سرودخواني ريتميك، دسته‌هاي مشعل‌دار و ساير روشهاي شبيه آن استفاده مي‌شد تا حالت تلقين‌پذيري هيستريكي در اجتماع ايجاد شود» (ص 206). او همچنين تأكيد كرده است كه خودكشيهاي دسته‌جمعي آييني شاهدي است در تأييد اين ادعا كه تبليغات شديد و هيجاني موجب از فعاليت باز ايستادن مراكز درد مغزي مي‌شود، به گونه‌اي كه قربانيان بدون آنكه دردي را حس كنند ضربات شديدي برخود وارد مي‌سازند.
مجد (1383) در تحليلي پيرامون تارانتيسم (اپيدمي هيجاني) معتقد است كه علت اصلي وقوع اين حالت كاهش كنترل مغز بر اثر فعاليتهاي تبليغاتي است. در چنين شرايطي گروهي از افراد بر اثر شنيدن صداي طبل، آواز، سخنرانيهاي تند و هيجاني و يا مبادرت كردن به حركات تند ريتميك، كنترل قشر مغزي خود را از دست مي‌دهند و مرتكب رفتارهايي مي‌شوند كه در شرايط عادي از آنان سرنمي‌زند. به باور مجد در چنين شرايطي ممكن است كه افراد آماج فعاليتهاي مذكور، دچار نوعي جنون شوند. اين جنون اغلب سرايت مي‌كند و بعدها ممكن است به صورت ناخواسته شيوه‌‌اي از اين‌گونه حركات مد شود. البته، مجد تأكيد مي‌كند كه تنها افرادي در برابر تبليغات كنترل قشر مغز خود را از دست مي‌دهند كه تلقين‌پذير هستند. البته نبايد فراموش كرد كه بسياري از افراد جامعه در زمره تلقين‌پذيران قرار مي‌گيرند. هرچند كه تلقين‌پذيري آنان از شديد تا خفيف در نوسان است (الياسي، 1383 را ببينيد).
به اعتقاد مجد مراسمي مانند چهارشنبه‌سوري،‌ كه در آن گروهي دور هم جمع مي‌شوند و به صورت دسته‌جمعي به خواندن سرود و پريدن از روي آتش يا به منفجر كردن ترقه مي‌پردازند، نوعي تارانتيسم است كه در آن عده‌اي به صورت موقت كنترل مغزي خود را از دست مي‌دهند و بي‌توجه به امر و نهي‌هاي مأموران واكنشهاي تند و خطرناك از خود بروز مي‌دهند. تبليغاتچيها نيز از اين آمادگي و استعداد ناخودآگاه مخاطبان براي بروز واكنشهاي تند و هيجاني، بهره‌برداري و آن را در جهت مقاصد خويش هدايت مي‌كنند.
از آنچه گفته شد مي‌توان نتيجه گرفت كه پيامهاي تبليغاتي و عمليات رواني با تأثير نهادن بر مراكز مختلف مغز، به ويژه بادامه مغز و مراكز احساسهايي همچون درد و لذت، موجب كاهش مهار كرتكسي مخاطبان آماج مي‌شود و در نتيجه آنان را براي انجام رفتارهاي معين، به ويژه رفتارهاي تند و هيستريك، برمي‌انگيزد. بنابراين، در پاسخ به سؤال آغازين اين نوشتار مي‌توان اذعان داشت كه پيامهاي حاوي بار هيجاني شديد، به ويژه هنگامي كه با آهنگ، موسيقي و حركات ريتميك گروهي همراه شوند، قادرند بر مراكز زير قشري مغز تأثير بگذارند و مانع از بروز رفتارهاي نشئت گرفته از مراكز عالي مغز، كه اغلب خردورزانه‌اند، شوند. اما، اثر پيامهاي عمليات رواني در سطح ساختارهاي مغزي محدود نمي‌ماند بلكه بر انتقال‌دهنده‌هاي عصبي (نوروترانسميترها) و هورمونهاي غدد درون‌ريز نيز تأثير مي‌گذارند. در سطرهاي زير يافته‌هاي مربوط به اين دو قلمرو مرور مي‌شوند.

تأثير پيامهاي عمليات رواني بر انتقال‌دهنده‌هاي عصبي
با كشف چند ناقل مهم شيميايي مغز در نيمه دوم قرن بيستم، برخي محققان و دانشمندان پيش‌بيني كردند كه در آينده نزديك حكومتها مي‌توانند با هزينه اندك و از طريق انتقال‌دهنده‌هاي شيميايي مغز رفتار و خلق انسانها را كنترل كنند. براي مثال بايلينسكي (1982) در كتابي تحت عنوان مهار خلق نوشت:
«دور از ذهن نخواهد بود كه روزي كشوري با اضافه كردن محرمانه و مخفيانه آنتي‌گونيست LRH (هورمون آزادكننده لوتينانيرنيگ كه موجب افزايش ترشح استروژن مي‌شود) در آب آشاميدني يا غذاي مردم كشور آماج خود، خرابكاري جنسي راه بيندازد و ميل جنسي و توليد نسل را در آنها تقليل دهد تا آنجا كه آن را به صفر برساند».
گرچه شايد پيش‌بيني بايلينسكي هرگز اتفاق نيفتد، اما امروز، باور بسياري از متخصصان علوم مغز و رفتار بر آن است كه بسياري از كنشهاي آدميان را مي‌توان از طريق بيست ناقل از دويست ناقل اصلي شيميايي مغز آنها تحت كنترل درآورد. از بين دويست ناقل شيميايي مغز، رابطه سروتونين، نورآدرنالين و اندروفين و دوپامين با پيامهاي عمليات رواني و نيز فنوني همچون محروميت حسي، بي‌خوابي و بمباران اطلاعاتي بيشتر مورد مطالعه قرار گرفته است.
سروتونين يك ناقل شيميايي است كه اساساً نقش بازدارنده‌اي در رفتار و توجه دارد. ترشح زياد اين ناقل مغزي موجب پديد آمدن ترس، وسواس، خشم فروخورده، غم و افكار خود سرزنش‌گرانه مي‌شود (گراهام، 1991). ثابت شده است كه نشر مستمر پيامهاي تراژيك، ترويج نااميدي، القاي بدبيني و ترسيم و تصوير جهان به منزله صحنه مرگ و كشتار و خصومت، موجب افزايش ترشح اين ناقل شيميايي مي‌شود.
سيلبر(2003) ادعا كرده است خودكشي جمعي برخي گروههاي افراطي بر اثر تبليغات رهبران آنها ناشي از افزايش سطح سروتونين مغزي قربانيان است. او بر اين باور است كه با افزايش تبليغات يأس‌آور و ارائه پيامهاي دلهره‌آميز عليه نيروها و مردم آماج، مي‌توان آنان را دچار نوعي فلج رفتاري كرد و مانع از بروز هر نوع واكنشي در آنان شد. او تأكيد مي‌كند كه «به نظر مي‌رسد قدرتهاي بزرگ در پي آن‌اند تا براي غلبه بر جهانيان به روشهايي دست يابند كه سريع‌تر بتوانند ميزان ترشح سروتونين مغزي آنان را به نقطه پيك (اوج) برسانند» (ص 139).
اما، افزايش ترشح نورآدرنالين تأثيري متفاوت از ترشح سروتونين برجاي مي‌گذارد. افزايش ترشح اين ماده موجب برانگيختگي شديد، تكانشگري (واكنشهاي انفجاري)، خطرجويي و رفتارهاي خشونت‌آميز مي‌شود (گراهام، 1991)، به همين سبب، زماني كه عوامل عمليات رواني در پي آن هستند تا مردم يك كشور را عليه نظام سياسي‌اشان برانگيزند به دنبال روشهايي مي‌گردند كه سطح ترشح اين ماده را در مغز آنان فزوني بخشد. سيلبر (2003) معتقد است كه بمباران مخاطبان با استفاده از پيامهاي حاوي خشونت، كشتار،‌ قتل و نيز با نشان دادن صحنه‌هاي خون، غارت و بهره‌گيري از رنگهاي قرمز و زرد مي‌تواند سطح ترشح نورآدرنالين مخاطبان را افزايش دهد. او تأكيد مي‌كند كه با افزايش سطح ترشح نورآدرنالين، مهار مخاطبان دشوار مي‌شود. از همين روي، به اعتقادي، بسياري از كنشهاي خشونت‌آميز جمعي ناشي از تبليغات گروهي را مي‌توان به سطح ترشح نورآدرنالين نسبت داد.
رابطه پيامهاي هيجاني با ترشح مواد شيميايي مغز نيز از نظر محققان دور نمانده است. آنان نشان داده‌اند كه علت اصلي اثرگذاري سريع پيامهاي داراي هيجان شديد آن است كه بر ناقلان شيميايي مغز تأثير انكارناپذيري بر جاي مي‌گذارند. مك‌گاف(زيست روان‌شناس مشهور دانشگاه كاليفرنيا) معتقد است: «موضوعاتي كه ما را هيجاني كنند بهتر و بيشتر به خاطر سپرده مي‌شوند. چون هيجان موجب ترشح مجموعه‌اي از مواد شيميايي نظير نورابي نفرين و وازوپرسين مي‌شوند. اين مواد مستقيماً بر مغز تأثير مي‌گذارند.
پيامهاي تبليغاتي بر اندورفينهاي مغزي نيز تأثير مي‌گذارند. سيلبر (2003) معتقد است حكومتهايي كه در پي بي‌تفاوت ساختن مردم خويش در برابر تصميمات و رفتارهاي خود هستند، از آن دسته از شگردهاي رواني - اجتماعي استفاده مي‌كنند كه موجب افزايش ترشح اندورفينهاي مغزي در مردم مي‌شوند. اندورفينها تركيبات شيميايي طبيعي مغز هستند كه ساختمان مولكولي آنها شبيه مورفين است. اين ناقلان شيميايي به منزله مسكنهاي پر اثري عمل مي‌كنند كه سطح نشاط و خوش‌بيني را افزايش و ميزان ترديد و بدبيني را كاهش مي‌دهند (گراهام، 1991).
به باور آرجل (2002) انتشار پيامهاي حاوي شادي و نشاط و نيز برگزاري كارناوالهاي شادي موجب افزايش سطح آندورفين مغزي در مخاطبان مي‌شود. شايد به همين خاطر است كه در تبليغاتهاي انتخاباتي، نامزدها و طرفداران آنان مبادرت به راه‌اندازي چنين كارناوالهايي مي‌كنند. چه، آدميان هنگامي كه در اتمسفر رواني مثبتي قرار دارند حتي با استفاده از پيامهاي حاوي استدلال ضعيف نيز مي‌توان آنان را براي انجام يك كنش يا خريد يك كالا مجاب ساخت (الياسي، 1382).
نيازي به ذكر دليل نيست كه در اردوگاههاي اسرا و زندانهاي سياسي بهتر از هر جاي ديگري مي‌توان به دستكاري ناقلان شيميايي مغز قربانيان پرداخت. در زندان با بهره‌گيري از روشهايي نظير محروميت حسي، اعمال بي‌خوابيهاي مكرر و طولاني، ايجاد استرس و مانند آن مي‌توان آنچنان ترشح ناقلان شيميايي مغز را دچار اختلال ساخت كه قرباني از انجام هر رفتار ارادي باز بماند. سارجنت (ترجمه بهزاد و صالحي 1372) از مواردي ياد مي‌كند كه در زندانهاي دوران استالين در شوروي سابق و موسوليني (در ايتاليا) واكنشهاي شيميايي مغز زندانيان كاملاً معكوس شده بود. به باور گراهام (1992) در محروميت حسي، آشفتگي شديدي در ترشح دوپامين مغزي پديد مي‌آيد به گونه‌اي كه فرد دچار اختلالات ادراكي نظير توهم، هذيان و ... مي‌شود.
هورمونهاي ترشح شده از غدد درون‌ريز از حملات عوامل عمليات رواني مصون نمانده‌اند. تحقيقات نشان داده است كه حتي محركهاي زيرآستانه‌اي قادرند بر هورمونها تأثير بگذارند. منظور از محركهاي زيرآستانه‌اي محركهايي هستند كه در لابه‌لاي محركهاي ديگر گم مي‌شوند و فرد بدون آنكه از آنها آگاه شود تحت تأثير آنها قرار مي‌گيرد. روان‌شناسان چنين حالتي را ادراك بدون آگاهي نام نهاده‌اند. منظور از اين اصطلاح آن است كه ارگانيزم در برابر محركهايي از خود واكنش نشان مي‌دهد كه به صورت هشيارانه از آنها آگاه نشده است (پروس، ترجمه جعفري و كديور، 1372).
لوين  (1986) از آزمايشي ياد كرده است كه در آن آزمودنيها تحت تأثير محركهاي برانگيزاننده هورمونهاي جنسي قرار گرفته‌اند بدون آنكه آن محركها را ادراك كنند. در آن آزمايش چند تصوير برانگيزاننده جنسي در لابه‌لاي تصاوير متعدد ديگري قرار داده شد و با استفاده از دستگاه تصويرافكن (تاكيستوسكوپ) به آزمودنيها نمايش داده شد. در پايان آزمايش مشخص شد كه سطح برانگيختگي جنسي آزمودنيها به صورت معناداري افزايش يافته بود در حالي كه آنان منكر ديدن هر نوع تصوير جنسي شدند البته، هورمونهاي جنسي تنها هورمونهايي نيستند كه تحت تأثير محركهاي تبليغاتي و عمليات رواني قرار مي‌گيرند، بلكه هورمونهاي ديگري نظير آدرنوكورتيكوتروپين (Actlt) كه از غده هيپوفيز مغز ترشح مي‌شود، نيز تحت تأثير محركهاي تبليغاتي قرار مي‌گيرند و به نوبه خود كم و زياد شدن آنها بر رفتار مخاطبان تأثير مي‌گذارد.

نتيجه‌گيري

از آنچه گذشت مي‌توان نتيجه گرفت كه:
1- امروزه عوامل تبليغات و عمليات رواني با آگاهي از ساختار مغز و ساز و كارهاي عصبي - غددي، پيامهاي خويش را به گونه‌اي طراحي و عرضه مي‌دارند كه مخاطبان ندانسته تحت تأثير آن قرار گيرند.
2- مهم‌ترين ساختار مغزي مرتبط با عمليات رواني بادامه مغز است. يافته‌هاي تحقيقي نشان داده است كه تصاوير، پيامها و حركات داراي بار هيجاني شديد بر بادامه مغز تأثير جدي بر جاي مي‌گذارند و مانع از تأمل و تدبر مخاطبان براي واكنش در برابر آن‌گونه محركها مي‌شوند.
3- عوامل عمليات رواني بيش از هر چيز علاقه‌مندند كه مغز مخاطبان را تحت كنترل خويش درآورند. اين بدان معنا است كه آنان سناريوي عمليات رواني خويش را به گونه‌اي تدوين و اجرا مي‌كنند كه موجب مهار كرتكس مخاطبان مي‌شود.
4- بسياري از پيامهاي (اعم از تصاوير،‌ گفته‌ها، نوشته‌ها و ...) عمليات رواني مي‌توانند بر ناقلان شيميايي (نوروترانسميترهاي) مغزي تأثير بگذارند. اين انتقال‌دهنده‌هاي شيميايي نيز تأثير انكارناپذيري در كنترل و هدايت رفتار دارند.
5- امروزه عوامل عمليات رواني آنچنان خبره شده‌اند كه مي‌توانند محركهايي را در سطح ناهشيار مخاطبان عرضه دارند در نتيجه مخاطبان بدون آگاهي از حضور محركها تحت تأثير آنها قرار مي‌گيرند. اين‌گونه محركها اغلب تأثير خود را از طريق هورمونهاي غدد مترشحه داخلي بر فرد بر جاي مي‌گذارند.
6- به نظر مي‌رسد عوامل عمليات رواني اميدوارند كه با پيشرفت روزافزون علوم اعصاب، رفتار و زيست‌شناسي غدد درون‌ريز،‌ به ساز و كارهايي دست يابند كه با سهولت بيشتري بتوانند روحيه، انگيزش و رفتار مخاطبان را تحت انقياد خويش درآورند، اما، آيا آنان به چنين ساز و كارهايي دست خواهند يافت؟ پاسخ اين سؤال را بايد در نوشتاري ديگر پي گرفت.

 
 

 مغالیق

+ نوشته شده در 87/08/28ساعت 13:51 توسط ...

 
هی با خودت کلنجار میری که بگیری بکپی!
اما نمیشه!
چقدر از این حالت عذاب آور وحشت داشتی
دلت میخواست وقت خواب ریلکس باشی نه؟
زرشک!!!
بعدکلی جون کندن  یه چی میاد تو مخت
-اولین گناه چی بود؟
-غرور؟؟؟
-آفرین!

و خدا خیلی بدش اومد
اینقدر که به عزیزترین کسش گفت برو!
اونم اینقدر مغرور بود که رفت
بعدش خدا اومد واسه اینکه اثری از غرور نمونه
عشق رو انداخت تو دامن ما!
و ما سکوت رو یاد گرفتیم به جاش

.

.

.
و خاک بر سر ما که حالا،
 نه غرور داریم
نه عشق
نه سکوت

 

زیر زمینیه نقره ای!

 

+ نوشته شده در 87/08/27ساعت 4:1 توسط ... |

 

هر بار که صفحه رو refresh میکنی

خنده ت بیشتر میشه

البته به خودت!!!

+ نوشته شده در 87/08/27ساعت 1:51 توسط ...

 

1- وقتي پاييز است و باران ميبارد هر اتفاقي ممكن است بيفتد. نگاه به ساعتت ميكني . عقربه هايي كه با سرعت منظم و غير قابل توقف مي دوند. قطره هاي باران مثل موج دريا شيشه را در فرا گرفته اند. مي شود ديد كه در اغاز روز خورشيد دارد ارام ارام بالا ميايد اما همچنان باران ميبارد. از پشت ديوار صداي سوت ميايد . كسي اهنگي قديمي را با سوت ميزند.انگار ميگويد ديگر نميتوانم راه بروم. پيرمردي عاشقانه به سيگارش پك ميزند. دستش و سيگار مثل دو معشوقه همديگرد در بر گرفته اند.دو معشوقه كه در بحراني رو به مرگ،در زماني حدود چند دقيقه فاصله اي بين دو نقطه ي كوتاه را طي مي كنند. چقدر شبيه من است در انتها. چقدر شبيه من است

 

2-هر روز صبح وقتي از خواب بلند ميشدم اگر كابوس نديده بودم يا نمرده بودم ناگهان، براي اطمينان از اينكه هستم و نفس ميكشم به سمت اينه دستشويي مي رفتم و به مردي كه هرروز غريبه تر ميشد نگاه ميكردم . وقتي كاري را مدام تكرار ميكني راهي نداري جز اينكه جايي متوجه تغييراتي بشي . يك روز صبح مثل امروز فرا ميرسد كه ميبيني به كلي تغيير كردي . طوري كه ناگهان خودت هم خودت را به جا نياوري

 

3-وقتي خودم را در اينه نشناختم كاملا منطقي بود كه بپرسم پس بر سر ان يكي ديگر چي امده . ان يكي كه من بودم . كه الان نيستم،كس ديگري است. كس ديگر يعني ايني كه من الان هستم . ولي من كه اين نبودم،پس من كجا رفتم؟

 

4-وقتي چيزي ذهنت را مشغول كرده حتي اگر نا معقول باشد تمام روزت را فرا ميگيرد مثل امروز كه از صبح به دنبال مرد در اينه گم شده ميگردم. توي اتوبوس كنار پنجره نشستم و به ريزش باران نگاه كردم . به حركت خيابانها،پياده روها،اسمان ابري،پرواز چند پرنده(شايد كلاغ) و دست اخر به ادم ها كه باران نمي گذاشت براي هم نقش بازي كنند. شايد باران را  اينگونه است كه دوست ميدارم

 

5- توي اتوبوس كسي كنارم نشسته،پيرمردي،جواني و يا شايد كودكي. متوجه هستم كه دارد با تعجب نگاهم ميكند.شايد او هم فهميده!شايد هم به خاطر سكوت غريب نگاهم است. تلاشي نميكنم به او نگاهي كنم تا شايد اين تعجب احتمالي از بين رود. واقعيت اين است كه الان چيزي جز مرد گم شده در اينه برايم اهميت ندارد. هميشه وقتي  به واقعيات فكر ميكنم تلخ ميشوم و تنها. مثل الان.كه واقعا به واقعيت گم شده فكر ميكنم!

 

6-چه چيز باعث ميشود كسي بميرد؟ايا تنها نفس نكشيدن؟من به اخرين لحظه فكر ميكنم. فكر ميكنم در ان لحظه نمي تواني چيزي بخواهي و يا حتي فكر كني كه چگونه زندگي كرده اي و يا حتي اگر بعد از اين لحظه زنده بماني چگونه زندگي خواهي كرد. نمي تواني به ازادي،اختناق،حسرت،درد،پول،و يا زن خطوط بدن زن يا هر چيز ديگري....من فقط به اخرين لحظه فكر ميكنم،لحظه اي كه بعد از ان مرگ است حتي اگر نفس بكشي. و من به ان لحظه چقدر نزديكم. به اخرين لحظه.

 

7-وقتي شب بعد از تمام خستگي روز  شهر را مي گردي براي ديدن يك چهره ي اشنا،نه،خودت را گول ميزني. مدت هاست منتظر چيزي يا ديدن كسي نيستي.دوست داشتنش هم كم كم دارد از يادت مي رود. ياد ان روز مي افتي كه سيگاري كنار لب داشتي و يقه هاي بارانيت بالا بود و ارام ارام قدم ميزدي . ان زن روي خطوط سياه و سفيد ايستاده بود و به تو نگاه ميكرد. باران تمام سطح برخورد شما را هاشور ميزد وقتي به سمت تو امد و گفت:

-چرا به من فكر ميكنيد

چون شما زيباييد

-همين!؟

دليلي از اين بالاتر ندارم

او به دنبال دليلي ديگري بود و تو بلد نبودي،يا نتوانستي چيزي بگويي

- شما ديوانه ايد

 او برگشته بود. باران از بدنش مي چكيد. سايه اش روي زمين كشيده ميشد و ديگر چيزي به ناپديد شدنش باقي نمانده بود. او ناپديد شد.او ناپديد شد.

 

8-وقتي پاييز است و باران مي ايد و تو هم از همه چيز دور شده اي حتي خودت و ديگر منتظر كسي هم نيستي و كسي هم منتظرت نيست و تنها به لحظه ي اخر فكر ميكني و به مردي كه در اينه گم شد شايد بهترين و دم دست ترين راه اين باشد كه از تختي كه مثل فيل بر ان روان شده اي بلند شوي، رو به روي اينه بايستي،لحظه اي به غريبه نگاه كني،زل بزني،زل بزني و انگاه با اطمينان و بدون كوچكترين ترديدي با يك مشت محكم شيشه را بشكني و ان وقت همان طور كه قطرات خون از دستت مي چكد و تمام وجودت ميلرزد به تكه هايي كه برق برق زنان روي زمين پخش و پلا شده اند نگاه كني غريبه را لا به لاي انها ببيني و به جا بياوري.

.

.

.

(ابان)

 

+ نوشته شده در 87/08/26ساعت 13:50 توسط ... |

 

در لحظه شاد زندگی کنید

هر کاری که فکر میکنین درسته انجام بدین و از آزادی لذت ببرین...............

.

.

.

هوی عمو!!! نگفتم اینجور...................

.

.

.

یه قطار ممکنه که دوست داشته بدون ریل توی سبزه ها واسه خودش عشق کنه

اما هیچ کس با آزادی محض تا به حال به مقصدی نرسیده!!!!!!!

 

+ نوشته شده در 87/08/25ساعت 0:7 توسط ...

 

اولین فیلمی که از پازولینی دیدم هزار و یک شب (شبهای عربی) بود بعد ز اون هم دو تا فیلم سالو (120روز با سدوم) و افسانه ی کانتربوری بود که هر سه تا رو هم به لطف آبان دیدم

اول برام سبک و تیپ فیلمسازی پازولینی مفهوم بنود  نمیتونستم درک کنم که چرا فیلماش اینجوریه(اگه دیده باشین میدونینید چه جوری!!!)

این شد که این پست رو درموردش آماده کردم.

 

معرفی:

پیر پائولو پازولینی (به: Pier Paolo Pasolini) ‏ (5مارس1922-2نوامبر1957) شاعر،کارگردان، نویسندهٔ معاصرایتالیایی است. وی از برجسته‌ترین هنرمندان و روشنفکران ایتالیا در قرن بیستم است.


پازولینی در ۱۹۲۲ در بولونیا به دنيا آمد. او از فيلمسازان نسل دوم سينمای بعد از جنگ ايتاليا است که علاوه بر فيلم‌سازی، در نوشتن رمان، شعر و نقدهای سينمایی و فرهنگی نيز دست داشته است.

سينمای پازولینی آميزه‌ای از شعر، استعاره، اسطوره‌شناسی، روان‌شناسی و ديالکتيک مارکسيستی است.

وی فعاليت اش را در سينما با نوشتن فيلمنامه "شب های کابیرا"برای "فدریکو فلینی" آغاز کرد.

فيلم "انجیل به روایت متی"او هنوز زيباترين و غير متعارف ترين روايتی است که تا کنون از زندگی عيسی مسيح در سينما ارائه شده است. تمام فيلم با بازيگران غير حرفه ای و در لوکيشن های بديع و خيره کننده فلسطين فيلمبرداری شده است.

بسياری از فيلم های پازولینی، اقتباس های مدرن از آثار کلاسيک ادبی جهان اند که با تاويل ويژه او ارائه شده اند، آثاری چون  ادیپ شهریار، مده آ، دکامرون، حکایتهای کانتربوری وداستانهای عشقی هزار ویک شب.

آخرين فيلم پازولینی قبل از مرگ، فيلمی است با نام "سالو (120روز درسدوم )"که پازولینی فيلمنامه آن را با کمک رولان بارت بر اساس داستان غريب و پورنوگرافيک "مارکی دو ساد" نوشته است و بيانيه ای است عليه فساد اخلاقی فاشیسم ايتاليا.

پازولینی نه تنها يک فيلمساز برجسته، بلکه شاعری بزرگ و نظريه پرداز معتبر سينما نيز بود. مقاله سینمای شعر که او در ژوئن ۱۹۶۵ در نخستين فستيوال فيلم پزارو قرائت کرد و در اکتبر ۱۹۶۵ در نشريه "کایه دو سینما"منتشر شد، يکی از مهم ترين مقاله هائی است که در باره ماهيت شعرگونه سينما و زيبائی شناسی آن نوشته شده و از اعتبار آکادميک و تحليلی بسياری برخوردار است.

پازولینی در ۱۹۷۵ در اوستيا در نزديکی رم، به دست جوانی به قتل رسيد که مدعی شد پازولینی قصد تجاوز به او را داشته است. اما بسياری معتقدند که قتل او مشکوک و به دليل انگيزه‌های سياسی بوده است.

 

منبع : ویکی پدیا

 ***)مقاله ای دیگر از سایت آفتاب

....................................

مغالیق

 

+ نوشته شده در 87/08/22ساعت 16:47 توسط ... |

 

سالگرد قتل پير پائولو پازوليني(۱۹۷۵-۱۹۲۲) موجب شد تا درباره زندگي و آثار اين نويسنده و سينماگر ايتاليائي بازنگري جدي اي صورت گيرد. اولين نکته اي که مشاهده مي کنيم اين است که پازوليني به آن دسته از روشنفکراني تعلق دارد که در برابر هر تلاشي که از سوي فرهنگ مسلط براي تصاحب آنها انجام مي شود، مقاومت مي کند. نکته دوم اينکه در اين دوران رخوت ايدئولوژيک، ناسازگاري انقلابي او در برابر دنباله روي و همرنگي با جماعت ، همچنان به شدت موجب دلگرمي است.


 

دوم نوامبر ۱۹۷۵ «پير پائولو پازوليني» در خرابه اي نزديک «اوستي» به طرز وحشيانه اي به قتل رسيد. به مناسبت سي امين سالگرد مرگ او، کتاب هاي متعددي به ويژه در فرانسه منتشر شدند (۱) که از ادامه جذابيت اين نويسنده و سينماگر ايتاليائي حکايت مي کنند. البته اين امر که چگونگي و جزئيات قتل او هنوز کاملا روشن نشده است(٢) نيز در به وجود آمدن افسانه هاي سياهي که در باره او نقل مي شود، نقش داشته و تصويري کاملا اسطوره اي از او ساخته است ؛ تصوير الهه شر يا مرتدي که مورد آزار و شکنجه قرار گرفته است و يا تصوير واپسين هنرمند نفرين شده بزرگ. اما عليرغم همه اينها، بي شک زمان آن فرا رسيده تا از اين تصاوير فراتر رويم و از خلال گوناگوني انواع هنري ـ فکري (شعر، رمان، سينما، جستار نويسي انتقادي و تئوريک و يا فعاليت هاي خبرنگاري ) در آثار پازوليني، او را به مثابه مثالي فوق العاده، زنده، نامتعارف و منحصر به فرد از روشنفکري متعهد ببينيم.

البته مي بايستي در باره اين اصطلاح که امروز توسط مدافعان کم و بيش پنهان «نظم موجود»، لوث و بي اعتبار شده است، به توافق برسيم. بديهي است که پازوليني نه روشنفکر حزبي بود ( يعني مطيع و مسئول اجراي خط حزبي) و نه «روشنفکر ارگانيک» در معناي «آنتونيو گرامشي» (که مسئوليت فراهم ساختن موجبات سلطه فرهنگي «بلوک تاريخي»اي را که قرار است قدرت را به دست بگيرد، بر عهده دارد) و نه حتي نويسنده اي متعهد، مطابق با الگوي سارتر بود (يعني آنهايي که معناي تاريخ را درک کرده اند و معتقدند که اشکال مختلف بياني بايد درخدمت الزامات مبارزه جمعي قرار بگيرد). در واقع او از آنجائيکه خود را با « نفرين شدگان زمين » متحد مي دانست، وظيفه روشنفکر و هنرمند را ، به زير سوال بردن و سرنگون کردن مفاهيم جهان مسلط و کشف ناگفته ها درتوليدات و بازنمايي هاي پذيرفته شده معمول مي دانست (ازجمله حتي اگر اين ها در جناح خود او باشند) و همچنين نمايان کردن آن چيزي که در اتفاق نظر(اجماع) اجتماعي و فرهنگي، پس رانده شده و نهفته مانده است؛ بدون آنکه هرگز ويژگي خود را رها کند . ( همان چيزي که « خوان گويتي سولو»، «روشنفکر بدون حکم وکالت» مي نامد) (۳).

و به همين علت است که پازوليني با اينکه هرگز تعهدات کمونيستي سال هاي اول را کاملا نفي نکرد اما مدام نياز داشت تا بر امري که او آن را «همرنگي و دنباله روي مترقيون » مي ناميد مسلط شود واز آن عبور کند. به عنوان مثال در دوراني که کمونيسم رسمي و نهادي شده، توجه اش را بر پرولتارياي سازمان يافته شهر هاي صنعتي متمرکز کرده بود، او بر عالم روستايي (با اصول، ضوابط و ارزش هاي ويژه آنها ) و يا شبه پرولتارياي حاشيه شهرها تاکيد مي کرد (که به زعم او شيوه مقاومتي بود در برابر به اصطلاح الزامات تاريخ وتمرکز بر آنچه که اين تاريخ، سعي در به حاشيه کشاندن و بيرون راندن آن داشت) . ويا مثلا توجه او به جهان سوم (زيرا پازوليني معتقد بود که «در آنجا اشکالي از آگاهي وجود دارد که ناقض عقل گرائي مارکسيستي و بورژوايي است») و يا مثلا عنايت او به بعضي از جنبش هاي چپ راديکال در آمريکا مثل «بلاک پانتر» به اعتبار اينکه «آنها با همه وجود و با پوست و گوشت خود در مبارزه شرکت مي کنند » و بدين سان الگوي انقلابي معمول را پشت سر مي گذارند.

اين مارکسيسم «نامتعارف» در مرکز تعهدات فرهنگي و هنري او نيز قرار داشت؛ او به سرعت متوجه شد که فرهنگ پيشرفته بعد از جنگ که از مبارزات ضد فاشيستي نشئت گرفته بود ديگر کارآيي خود را از دست داده (دوره برشت و روسليني ) و دوره اش به سر آمده است . اما با اين وجود نمي بايستي در مقابل « ناب گرايي » و « فرماليسم » آوانگارد هاي ادبي سال هاي۱۹۶۰ کوتاه آمد ( مثلا شاعران گروه ۶۳ در ايتاليا ) که او آنها را از اينکه دست به مبارزه اي تجريدي ، بي خطر (۱) و صرفا زباني زده بودند و از اينکه زنداني شيوه زندگي خرده بورژوايي بودند و از وراي اعلام نظرات ضد طبيعت گرايي ، صرفا مواضع تروريستي شان را در مقابل واقعيت پنهان مي کردند، سرزنش مي کرد. نقطه کليدي در نزد پازوليني اين است که تعهد، از تجربه مستقيم نيز ناشي مي شود از نوع زندگي از نوع برخورد ذهني و فيزيکي در رابطه و در درون واقعيت ( در اينجا او به «ژان ژنهََُُِ» نزديک مي شود) و اين چيزي است که هم در اشعار تغزلي ، مبهم و جنجال برانگيز او و هم در رمان ها و يا در آثار سينمايي اش وجود دارد .

زيرا براي پازوليني، اهميت سينما در اين نهفته است که اين شيوه بياني به طور مستقيم با واقعيت در گير است و به لحاظ نحوه ثبت واقعيت و نماياندن آن ، با برش در پلان ها (جنبه آشکار فتيشيست بودن او از اينجا ناشي مي شود) و مجزا کردن آنها در «پلان سکانس بزرگ و لاينقطع زندگي»، به مثابه يک زبان عمل مي کند (در نتيجه آن را ازحالت طبيعي خارج مي کند)، و بطور قطع اين شيوه کار، يکي از تکان دهنده ترين و شجاعانه ترين آثار سينماي قرن بيستم را به وجود آورده است، يعني نه تنها سينماي مولفي اصيل است (يا به قول خود او سينماي شاعرانه، براي فاصله گرفتن از هنجار هاي روايتي سينماي تجاري رايج) بلکه همچنين هنري است بسيارمتناقض و غير معمول ؛ هم ابتدايي است و تصنع گرا (مانيريست) و هم واقع گرا (در توجه وعلاقه مشخص و توانايي او در انتقال «زبان بدن» ) و بسيار فرهيخته است. [ شيوه خاص او در جمع کردن و آميختن (در معناي مجازي آن) عناصر بر خاسته از نقاشي هاي قديمي، موسيقي کلاسيک يا مردمي و يا ادبيات و تبديل همه اينها ها به اثري ناخالص ولي زيبا].

اين امر در هر صورت صادق است، چه وقتي که تراژدي را در دنياي شبه پرولتاريايي وارد مي کند (آکاتون، ماما روما) چه وقتي که اسطوره ها ي يونان وحشي ماقبل کلاسيک را احيا مي کند (اديپ، مده ا) و يا بازسازي خشونت و برد انقلابي در واقعه زندگي مسيح (انجيل به روايت متي) و يا ارائه تمثيل هاي عجيب که در آن ها لطف و مرحمت با ابتذال و وقاحت مي آميزند تا کونفورميسم(همرنگي با جماعت) مسلط را تضعيف کند ( تئورم ، اوچلاچي و اوچليني، خوکداني)، بررسي و پرداختن به سويه ديگر فرهنگ بورژوايي و سابقه مردمي پنهان شده آن ( دکامبرون، حکايت هاي کانتر بوري) و يا نيمه ديگر شرقي اش ( هزار و يک شب) و يا وارد کردن بينش سياه از نوع مارکي دو سادي در موقعيت فاشيسم رو به احتضار( سالو، صد وبيست روز از سودوم). اينها فيلم هايي هستند که هنوز بعد از گذشت سي سال ، به علت زيبايي مبهم و راز آلودشان ، آرامش ما را بر هم مي زنند وبه نوعي موقعيت کنوني سينما را که اکثرا تابع حماقت و بلاهت تجاري صنعت سرگرمي هاست، به لحاظ تضاد با آن، افشا مي کنند. ( چنين آثاري امروز به هيچ وجه امکان ساخته شدن ندارند)

آيا پازوليني مرتجع بود؟ دفاع از اين نظر، همانطور که گاهي پيش مي آيد ، تعبير نادرستي است. حقيقت اين است که او گاهي از عقايد « غير قابل قبولي » دفاع مي کرد که درمخالفت با هر آنچه که به عنوان مدرن و يا مترقي مطرح مي شد، قرار مي گرفت (مثلا جنبش دانشجويي سال ۶۸ و يا بحث هاي دهه هفتاد ميلادي در باره سقط جنين) ، اما اگر امروز اين نظريات جدلي او را دوباره بخوانيم متوجه مي شويم که هدف او قبل از هر چيز تحريک روشنفکران چپ کونفورميست همگان گرا بود (که شامل حال دوستان خود او نيز مي شد، مثل امبرتو اکو، ايتالو کالوينو، البرتو موراويا) تا از وراي عکس العمل هاي آنها نشان دهد که دقيقا اين مترقي بودن ظاهري آنها به شيوه اي بنيادي، سازگار و مطابق با هنجار هايي بود که مورد پذيرش عمومي قرار داشت.

البته، با اينکه در مجموع، پازوليني، رمبو( شاعر فرانسوي) را مي پرستيد، اما هيچ گاه باور نداشت که مي بايد به «طور مطلق مدرن» بود. او هرگز نوستالژي را حتي در ابعاد گسترده تخيلي ( نوستالژي طبيعت، مادر[دوران کودکي] و معصوميت از دست رفته) به مثابه شيوه مخالفت با دنيائي که در آن مدرنيته مي تواند کاملا با وحشي گري يکي شود ، تلقي نکرد. در اين معنا، چيزي که او در نوستالژي «فريول»، دنياي روستايي و يا در تنوع فرهنگي و گويشي اي که توسط «ترقي» مورد تهديد و نابودي قرار داشت و يا در گوناگوني فرهنگ هاي ما قبل بورژوايي ( بوکاچيو، چوسر) و يا ماوراي غربي جستجو مي کرد (هزار و يکشب) با آن چيزي که او را به سمت جهان سوم و يا شبه پرولتارياي (بورگات رومن) حاشيه شهر رم جذب مي کرد تفاوتي نداشت: نوعي تکيه کردن بر «نيروهاي گذشته» براي بهتر مبارزه کردن با زمان حال بود ، وقتيکه اين زمان حال ويران کننده مي شد.

در واقع اين گذري است از موضعي مترقي (يعني پذيرش کورکورانه مدرنيته، جايگزيني کهنه توسط نو) به موضع مقاومت ( که شامل مقاومت در مقابل «نو» مي شود وقتيکه اين «جديد» مرادف خفقان بيشتر، سازگاري و تطبيق و همرنگي با جماعت و هم شکل سازي است). نبوغ پازوليني(اين را هم گذري بگوييم که آين همان چيزي است که او را از « مرتجعين جديد» امروز متفاوت مي کند) در اين است که توانست نوستالژي را به نيروي انتقادي تبديل کند. من فکر مي کنم احتياجي نباشد تاکيد کنيم که چنين رفتار و برخوردي که در زمان خود بسيار نادر بود به طرز عجيبي مسئله امروز ما است. يعني در شرايطي که بدترين پس روي ها ( به ويژه از لحاظ اجتماعي) به عنوان « مدرنيزاسيون» معرفي مي شوند( ادبيات رايج ليبرال ها) به همين علت اعتراض عليه نوع مدرنيته اي که توسط استبداد بازار تحميل مي شود، مي تواند انقلابي باشد.

بالاخره آخرين نکته اينکه مواضع پازوليني به طور شگفت آوري آينده نگر و حتي پيامبر گونه به نظر مي رسد. اوعملا تنها کسي است که در زمان خود (۴) متوجه اين امر مي شود که يک جهش اساسي مردم شناسانه در حال شکل گيري است . تحولي که با آن، بورژوازي در قدرت، تسلطش را گسترش مي دهد وآن را تقويت مي کند. پازوليني در «تريلوژي زندگي» سرود آزادي جنسي ( رها شده از احساس گناه) دنياي مردمي را مي سرايد که هنوز به تابعيت کامل تقدس گرايي بورژوايي در نيامده است.

اما به محض نمايش اين سه فيلم او ضرورت نفي آنها را احساس مي کند، دقيقا به اين علت که متوجه مي شود که قدرت مسلط در سال هاي ۱۹۷۰ مي تواند آزادي جنسي را کاملا بپذيرد و در اين زمينه آزادي عمل را ترويج و تبليغ کند از آنجايي که هر کس در نقش مصرف کننده ظاهر مي شود و سکس به کالايي مثل کالا هاي ديگر تبديل مي گردد. از اينروست که سکس ديگر ارزشي رسوائي آور نيست (زيرا تقدس مذهبي(پوريتانيسم) در حال از بين رفتن است ) و به نوبه خود جذب و در متن ادغام شده است و ديگر تابو(حرام) نيست (ودر نتيجه ديگر مقدس نيست و کالايي کردن همه فعاليت هاي بشري نوعي بي حرمتي کردن به مقدسات است) و از اين پس سکس در مقولات «سازگاري و همخواني با جريان مصرفي» قرار مي گيرد.

پازوليني البته به دليل همجنس گرا بودنش به اين امر بسيار حساس بود.او بيم داشت که اين گرايش او نيز در هنجار هاي عادي حل و جذب شود ( او مي نويسد: اينکه همجنس گرائي پذيرفته شود غير قابل تحمل است) زيرا اين امر براي او بيشتر به عنوان يک چالش اهميت داشت تا تعلق و وابستگي به يک گروه و دسته: « او کمتر به عنوان همجنس گرا محکوم شد تا نويسنده اي که هم جنس گرايي به عنوان ابزار فشار و يا شانتاژ براي سر براه کردن او هيچ تاثيري نداشت؟ (۵) اما چيزي که مهمتر است نتيجه گيري وسيع تري است که او با حرکت از اين امر به دست مي دهد. از اين پس قدرتي وجود دارد که هم اقتصادي است و هم رسانه اي ( صاحبان قدرت در جهان همان هايي هستند که صاحبان دستگاه هاي بازنمود اين جهان نيز هستند که بينش شان تحميل حکومت همگاني شده گله اي طبقه متوسط جهاني است که تقدس زدا و هم شکل گرا ست.

اين مثل هر چيز ديگري در نزد پازوليني مفهومي است فيزيکي، « شبه پرولتارياي » بورگات در روياي خود تجسم مي کند که وارد زندگي عادي و معمولي شده است، و از کد ها و علايم کهنه خود احساس شرم مي کند و فرهنگ ويژه خود را به دور انداخته است . او کم کم به دانشجويان بورژوا شبيه مي شود (همان رفتار ها و همان شلوار هاي جين ، موهاي بلند و تقريبا با زباني مشترک)؛ جهان سوم نيز کم کم در قالب يک نوع بينش شبه «جهان شمول» غرب تکنيکي و مصرف کننده فرو رفته است ؛ و اين با جهان سوم داخلي خود ايتاليا شروع شده است؛ اين «مرکز» است که به طور ويژه اي به لطف ماشين وحشتناک شبيه و يکدست سازي که نامش تلويزيون است، مدل و الگويي واحد و انحصاري تحميل مي کند (تلويزيون براي او به دشمن اصلي تبديل مي شود و او نابودي آن را توصيه مي کند ) ، يعني «هم طراز سازي تماميت خواه و خشن دنيا » و« نظم منحط گله وار»؛ در مجموع، چيزي که فاشيسم تاريخي نتوانست عملي کند، قدرت جديدي که با بازار و رسانه هاي ارتباط جمعي متحد شده (با اطاعتي داوطلبانه) در کمال ملايمت انجام مي دهد؛ اين در واقع «کشتاري فرهنگي» است که توسط آن ، انسان ها، در توده اي هم شکل و بي تفاوت از مصرف کنند گان مطيع و از خود بيگانه ، حل مي شوند .

نتيجه گيري ياس آور و دلخراشي است، اما واقع گرا ست . اين امر از سي سال پيش به اين سو شدت گرفته است. براي پازوليني، مقاومت در برابر آن ، همانقدر ذهني که سياسي است. در برابر اين «نظم» شيوه اعتراض ديگري جز بيان صريح ويژگي هر پديده ، فاصله گرفتن و سازش ناپذيري با آن وجود ندارد (اين تنها انرژي اي است که بازار و دنياي نمايش، توانايي جذب آن را ندارد). درسي که بيشتر از هميشه مسئله روز ماست و نقطه مقابل « دنباله روي و همگان گرايي در نافرماني » است که در دنياي روشنفکري توسعه يافته و بهترين همدست نظم موجود است .

(۱)علاوه برتجديد چاپ هاي مختلف متن هاي پازوليني در چاپ جيبي: René de Ceccaty, Pasolini, Folio/biographies, Paris, 2005; René de Ceccaty, Sur Pier-Paolo Pasolini, Ed. du Rocher, Paris, 2005; La Longue route de sable, texte inédit de Pasolini, Ed. Xavier Barral, Paris, 2005 ; Bertrand Levergeois, Pasolini, l’Alphabet du refus, Le Félin, Paris, 2005 ; Marco Tullio Giordana, Pasolini, mort d’un poète, Seuil, Paris, 2005.

(۲) مراجعه کنيد به مارکو توليو جوردانا

(۳) در باره گونتر گراس در خوان گويتي سولو «کوژيتوس انتروپتوس» .......فايارد پاريس ۲۰۰۱

(۴) به استثناي «گي دو بور» و سيتواسيونيست ها، که پازوليني آنها را نمي شناخت.

(۵) اگر امروزپازوليني زنده بود و مي ديد که تصويرش به عنوان يکي از بت هاي (فتيش) همجنس گرايان « گي اند لزبين ستادي » تبديل شده است، مي توان حدس زد که عکس العمل او مي توانست تمسخرآميز باشد. امر جنسي (همجنس گرايي ويا گرايش به جنس مخالف) براي پازوليني، پديده خاصي است که نمي شود آن را به امر مشترکي تقليل داد (او مي گفت: «شهوت جنسي امري شديدا فردي است» ؛ و يا: « دره عميقي ميان افرادي که به خانواده جنسي واحدي تعلق دارند، وجود دارد». و از اين رو، با هر گونه غرور تعلق داشتن ( اشاره به گي پرايد) بيگانه بود.

 

 

نوشته:Guy SCARPETTA

مترجم:آزیتا نیکنام

منبع: نشریه لوموند

 

........................................

مغالیق

+ نوشته شده در 87/08/22ساعت 16:31 توسط ... |

 

خیلی وقتا٬ خیلیا٬ خیلی راحت زیر قولشون می زنن و خیلی چیزا رو فراموش می کنن...

چون خوب یاد گرفتن انسان در حال تغیره و زندگی در حال گذر...

و مهمتر اینکه می دونن: باید گذروند!!!!!

 

سیب زمینی

+ نوشته شده در 87/08/21ساعت 18:42 توسط ... |

 

چنین به تلخ-گریه از چه نشسته ای؟

مگر نیامده بودی

که نان قسمت کنی؟

 

 

....................

پ.ن۱: مدتی نبودیم! در نمایشگاه کتاب سعی بر افزایش سرانه مطالعه مردم همیشه در صحنه بودیم ! افسوس که بستر مناسب مهیا نیست!!!

پ.ن۲:گاهی اوقات حماقت دیگرون روز آدم رو میسازه!

پ.ن۳:

زیر لب شعر عاشقانه بخوان:

بند تنبان فدای کاناپه!!!

(یک بیت از یک غزل پست مدرن!!!)

پ.ن۴:به جماعت غیبت کبری تشریف دارید دیگه؟! کجایید ؟! نکنه شما هم نمایشگاه کتاب بودید؟؟؟

 

 

مغالیق

 

+ نوشته شده در 87/08/18ساعت 14:4 توسط ... |

 

چند روز پیش با دوستم توی تاکسی نشسته بودم که از جا سوئیچی صحبت پرید به یه بازیگر

 

من گفتم خوش تیپه و اون در جواب یه کوچولو از اخلاقش گفت و اینکه از خود راضیه……

یه بار دیگه با خواهرم صحبت یه نفر دیگه شد و من بازم گفتم خیلی خوشتیپه

خواهرم گفت: درسته، اما چون خودش احساس میکنه خیلی خوشتیپه اصلا به دل نمیشینه!

و بازم………….

 

.

.

.

واقعا همینطوره

این خیلی بده که آدما جای حس زیبا بودن  همچین احساسای احمقانه ای داشته باشن

تموم کارامون از همین جا میلنگه!

از توهمی که بعضیامون  نسبت به خودمون داریم!!!

 

+ نوشته شده در 87/08/18ساعت 0:9 توسط ...

 

عاشقان (The Lovers) تابلویی ازرنگ روغن اثر رنه ماگریت است که دو انسان (احتمالا مرد و زنی) را با چهره پیچیده در پارچه در حال بوسیدن نشان میدهد

رنه ماگریت (René Magritte)، نقاش بلژیکی، یکی از برجسته‌ترین نمایندگان سوررئالیسم در نقاشی، و ابداع کنندهٔ جناس تصویری است

.

.

.

(ابان)

+ نوشته شده در 87/08/07ساعت 22:17 توسط ... |

 

دیشب تا به حال من و ویکتور ( بابا آقای هوگو) با هم کل کل داریم

 

تا اینکه همین الان تونست قانعم کنه که متاسفانه حق با اونه!

خب چه میشه کرد؟

اینم مدل آدماست دیگه...................

.

.

.

- کلا دو صد گفته گفته چون نیم کردار نیست!

- ویکتور هوگو نخونین

- مگه سهراب خودمون چشه؟

- یادش بخیر اون وقتا با شمس و مولانا بستکتبال بازی میکردیم!

- همون روزا رو عشقه ( منهای آدماش)

- دلم شعر میخواد!

زیر زمینیه ...

 

+ نوشته شده در 87/08/07ساعت 0:59 توسط ... |

 

پس از ساعت ها انتظار برای به دام انداختن ماهی های دریاچه...

ماهی گیر جوان از راه رسید و طعمه ی چشمان من شد!!!!!

 

*واقعن بعضی ها به واسطه افتخاراتی که کسب کردن شایسته ی دریافت نوبل هستن!!!!!

 

زیرزمینی در شهر

+ نوشته شده در 87/08/06ساعت 22:28 توسط ... |

چند وقت پيش  اتفاق جالبي برام افتادكه برا مغاليق تعريف كردم:دوستي !! ميگفت تابلوي جديد دادائيستها را ديدي كه كولاژ امپرياليسته!!من گفتم هان!!واقعا نميدونستم چي بگم!واقعا با اين انتلكتوئلهامون!!!!! تركونديم!داشتم شمس ميخوندم برا چندمين بار(شايد شمس ديوانه ترين! ادمي باشه كه تا حالا ازش چيزي خوندم) به مطلب بسيار جالبي بر خوردم كه بي ربط هم به موضوع ياد شده نيست:

 

يكي سخن ماهي مي گفت.يكي گفتش كه((خاموش!تو چه داني كه ماهي چيست؟چيزي كه نداني چه شرح دهي؟))

گفت((من ندانم ماهي چيست؟))

گفت((اري اگر مي داني نشان ماهي بگو!))

گفت كه((نشان ماهي ان است كه همچين دو شاخ دارد همچون اشتر))

گفت((خه!من خود مي دانستم كه تو ماهي را نمي داني.الا اكنون كه نشان دادي چيزي ديگرم معلوم شد- كه تو گاو را از اشتر نمي داني))

 

حالا كه نوشتم بزار دو تا  جمله ديگه از اين ديوانه نقل كنم.سعي ميكنم هر از چند وقت از شمس يه چيزهايي بنويسم:

 

گفت((نماز كردند؟))

گفت ((اري))

گفت((اه))

يكي گفت((نماز همه ي عمرم به تو دهم ان اه را به من ده!))

 

 

يكي خمار خمر ميفروخت.يكي گفت كه((خمر ميفروشي!عجب!به عوض ان چه خواهي خريدن؟))

 

 

.

.

.

(ابان)

+ نوشته شده در 87/08/06ساعت 19:21 توسط ... |

 

 

چراغ نگاهی نیست

که در این دستگه هراسانی

دستگیر ما شود

از بیگانه گی خویش...

 

از خود چه بیگانه ام

با خود چه غریب

و دستی به دستگیره در نمیرود

 

دود رقصان

لرزان

پیچ پیچ

و تو

چه دور ایستاده ای در قاب کهنه ی بر دیوار

(کامی از پس ناکامیهای هوازده)

خلسه ی این خشک افیون

و

توچه زیبا شده ای

با انگشت کشیده به سوی خورشید

 

دیوار دوار بر گرد رگهای پوسیده مغزم

 

و تو چه نزدیکی به چشمان خیسم

 

نمیدانم این به شماره افتاده

صدای نفسهای توست در آغوشم

یا پژواک در خود تپیدن این لحم صنوبری

 

دامان پاکی نیست

که دستگیر ما شود

در این دستگه ویرانی...

 

مغالیق 

+ نوشته شده در 87/08/06ساعت 11:30 توسط ... |

 

تو ضیح مختصر قبل از خوندن این پست:

۱)اگه حوصله مزخرف خوندن نداری این مطلب رو نخون!

۲)اگه بیش از حد احمقی و بابت هر حرفی ممکنه بهت بر بخوره باز هم این پست رو نخون !

۳)این پست رو ننوشتم که کسی تایید یا ردش کنه ! با عرض شرمندگی کامنت های حاوی به وبلا گ من هم سر بزن و وبلاگ خوبی داری رو برای خودت نگه دار چون راسا" حذف میشه!

۴)سعی کن  واسه یه بار هم که شده تو زندگیت از  مغزت استفاده کنی!

۵)عالم و آدم میدونن که ادبیات محاوره من مزخرفه ! مرسی از اینکه  تذکر  دادید!

***

از در که وارد میشم همه چشمها بر میگرده طرف من و تا با نگاه مستقیم حمله اولیه دفع نکنم ماجرا همینطور ادامه داره ، چند وقتی میشه که صورتمو اصلاح نکردم (مودش نیست) و این قوم مومنین همه به ریش آلرژی دارن.

یه جمع 5-6 نفره سمت راست یه دختر و پسر روبرو و یه جفت خوشبخت دیگه هم گوشه دنج سمت چپ!

یه جایی رو با رعایت حفظ فاصله از همه طرف پیدا میکنم و مینشینم و منتظر میمونم ، جمع 5-6 نفره دارن شاهکارهای عظیم ادبیشون رو میکوبن تو سر همدیگه! دختره واسه پسره شعر گفته  و پسره یه شعر نوشته و جواب دختره رو داده دقیقا" شبیه تمام جمعهای ادبی رایج شامل: مذمت دنیا و کله پاچه خونین پاشیده بر دیوار  و چهار تا فاحشه و سیگار و بوی جزغاله شدن! آخ که جهان معتاد ظلمت و سکس است ! کلینکسی کو؟ با کنایاتی که برای درکشون بهره هوشی در حد جلبک کافیه درمورد اینکه احساسات شاعر چقدر عمیق و اصیل ومخاطب محترم به چه میزان یابو علفی میباشند

(گفتگوی دختر و پسری که جدا نشسته اند در مود چیزیه که مهم نیست و کسی نمیبیه و کلمات زشته و فقط یه بار و غیره میباشد!)

٪

در همین حین پسر جانعلی زنگ میزنه  و معذرت خواهی میکنه از اینکه دیر کرده و نمیتونه که بیاد سر فرار  و بلند میشم کتم رو برمیدارم  و از در میزنم بیرون...

در عرض سه ساعت با سه نفر حرف میزنم ! با مهران در مورد کار گروهی وعدم وجود بلوغ فکری  و مسئولیت گریزی  و خودخواهی ، با آبان در مورد ادبیات کافی شاپی و انتی الکتوئل و تابلو کلاژ امپریالیستی که دادائیست ها جدیدا" خلق کردن  و با مهرزاد در مورد اینکه مارا چه میشود و سیر تغییرات خودمون !

 

٪ 

میرم کافی نت  ویه سری به وبلاگها میزنم اوضاع وبلاگها هم دست کمی از خود ما آدمها نداره دسته بندی وبلاگها کار سختی نیست کافیه یه نگاهی به لیست وبلاگهای بروز شده  بلاگفا بکنی تا بفهمی اینجا ایران است!

 

از طیف : جک و sms وعکس خفن و پرسپولیس زلزله  و ماجراهای طرف با دختر خاله اش که بگذری میرسی به طیف چس ناله نویس رو به انقراضی که به مینیمال نوشتن رو آوردنMrHaRd  :در این رابطه فرماید : (...)

اینجا هم میتونی وبلاگ هایی رو پیدا کنی که این پسره برای اون دختره  و اون دختره برای این پسره پست میذاره! وبلاگهایی رو پیدا میکنی که که بخطر فقر شعور سیستم ت.خ.م.ی بلاگفا الکی به باد رفتن  یا اینکه خود نویسنده عطاش رو به لقاش بخشیده ! آدمهایی رو ميبيني که مطالب دیگرون رو بدون هيچ مجوزي به اسم خودشون و تو وبلاگ خودشون آپ میکنن یا مواردی وجود داره که برای خراب کردن همیدیگه با اسم وآدرس هم تو بقیه وبلاگها کامنت چرند میذارن! (با مزه است مگه نه؟ تازه ماجرای هک کردن و بلاگها رو فاکتور میگیریم!)

الان دیگه زیادن وبلاگهایی که کامنتینگ بسته است یا نمایش داده نمیشه ...

صبر کنید ! ببینید اینجا یه محیط مجازیه ! اسمش روشه ! ولی تو دنیای واقعی هم اتفاقات مشابه هستن!

یه تصویر عوضی از خودمن میسازیم ! تصویری که خودمون نیستیم و حاضر هم نیستیم ازش کوتاه بیاییم و برای رعایت  این تصویر همه چیز رو زیر پا میذاریم حتی ذات خودمون رو! ما ایرانیهای 2500ساله و مسلمانهای بی وجدان* قسم راستمون دمب خروسه ! سر تا پا دروغیم و بی چشم و رو! بیعار و لاابالی و هرزه هستیم! خیانتکار و کلاهبردار و پست!

 ببین ترش نکن ! اول بخون بعد جیغ جیغ راه بنداز و به قبای مبارکت بربخوره!

ما ایرانیها همه در همه زمینه ها استادیم و واسه همین هم هیچکاری درست و کامل تو مملکتمون انجام نمیشه چون اگه بیان بهمون بگن فلان کار رو بلدی و بلد هم که نباشیم انجامش میدیم! اون هم با چه افتضاحی!

از فوتبال  گرفته تا سیاست خارجه  و اقتصاد جهانی  و مدیریت برنامه ریزی شهری  وهزار تا كوفت ديگه! اصلا" ما اوسای همه چیزیم!

اشتباه نشه ! ما همه شکل هم هستیم ! به قول رومن گاري** : ( وقتی همه در گه غوطه میخورند با هم فرقی ندارند  و برابرند!)

ما 2500 سال پیش رو چسبیدیم و یه نگاهی به نقشه ایران اون موقع و الان نمیندازیم فقط زر زر میکنیم که کورش فلان و داریوش بهمان ! اما حرفی از شکست ایران در مقابل سپاه اسکندر مقدونی و خیانت به آریوبرزن نمیندازیم! حرفی از شکست در مقابل سپاه اسلام نمیزنیم(آره داداش ما پریدیم تو بغل اسلام و اون رو با آغوش باز پذیرفتیم!) دوبار حمله مغول و رو ضمیمه کنید به زحمات صفویه و قاجاریه  و سالهای متمادی جنگ داخلی  و حمله انگلیس و روسیه تو ماجرای جنگ جهانی و عهد نامه گلستان و معاده ترکمنچای ! لازمه درمورد جدا شدن افغانستان از خاک ایران بگیم؟ نمیدونم چه جوریه که ما از تاریخ فقط اون قسمتهایی که خوشمون میاد تو ذهنمون میمونه و به چه صورتی یه مرتبه از 2500 سال پیش میافتیم تو قرن 21! واتفاقاتی که در خلال این مدت افتاده ظاهرا" که به مملکت ما ربطی نداشته!

پیوسته دم از هوش ایرانی میزنیم  و اگه نفت نباشه باید نقدا"از گشنگی بمیریم!

دقت کنید! این نوشتار جستاری سیاسی نیست ! شاید در بهترین حالتش متنی انتقادی باشه هر چند که ما مردم انتقاد پذیری نیستیم!فقط غر میزنیم که چه زمونه بدی شده ! نمیپرسیم چطوری؟ کجای این زمونه ؟ کجای زندگیمون کارش خرابه؟ چی شده که حالا اوضاعمون  اینه؟ چرا اینجوری شده؟ واینکه حالا این گند به بار اومده ! کی به بار آورده؟ مگه این جامعه رو کسی غیر از خود ما تشکیل میده؟ (شما که نمیخواهی بگی کار دشمنان خارجیه؟).بیاییم یه نگاه درست به سیری که داریم طی میکنیم تو زندگیمون بکنیم تا بفهمیم چرا اینجاییم ! بفهمیم اصلا" کجاییم؟ چی کاره ایم؟ داریم کجا میریم؟ اگه از وضع اجتماعی و فرهنگیمون ناراضی هستیم قراره چه اتفاقی بیافته؟ قراره همینجوری بمونه؟ پس کی و کِی قراره درستش کنه؟ ببینید اگه ما بهترین طرح و بهترین ایدئولوژی رو برای زندگی داشته باشیم تا وقتی که ابزار اجرایی کردنش ور نداشته باشیم کاری از پیش نمیره! خود ما آدمها همون ابزار اجرایی هستیم! شما هیچوقت نمیتونی از یه قطعه خراب تو یه سیستم جواب مفیدی بگیری ! اگه قرار چیزی درست بشه اولین قدم خود ما آدمها هستیم! فکر میکنم بقیه چیزا به تبعش درست میشن!

 

                                                              

                                                                                                     

(چيزي كه تو ذهنمه خيلي مفصل تر ازاين پستيه كه گذاشتم اينجا ! اما مطمئنا" اين حرفا رو قبلا" هم شنيديد!

براي من كه نوشتمش مهم بود! از نظر شماي خواننده ممكنه كه فقط شعار بياد! اما هيچ عيبي نداره!)

 

 

 

*:آبان

**: كتاب "زندگي در پيش رو" ترجمه "ليلي گلستان"

مغالیق 

 

+ نوشته شده در 87/08/05ساعت 15:29 توسط ... |

 

نه من میگویم

نه تو بپرس

احوال این پیراهن خسته را

 

سی سال است

احوال خودم را از تو میپرسم

نشانی را گم کرده ام

کاغذ و خودکار راهم.

 

 

 

 

 

مغالیق
+ نوشته شده در 87/08/02ساعت 15:15 توسط ... |

 

نمیدانم

کدام یک را نم گرفته

کبریت-سیگار یا نفسم ؟

 

 

 

مغالیق

+ نوشته شده در 87/08/01ساعت 14:38 توسط ... |

                                                          برای دو نفر در یک مکان!

۱.

دخترك با نگاه سوزانش خاموش ميكرد سيگارم را

(كه من در كنار او دست در-)

نه دخترك زيبا

تو نخواهي ديد

شيهه ي خوشحاليم را در پيروز شدن بر او

 

دخترك كنار ميزند

پرده هاي دود را

كه شايد

من در كنار او دست در دستِ-

نه دخترك زيبا

نه

تو نخواهي خفت

 بر سينه ي جوان من

كه بوي او تو را مي ازارد

 

دخترك خنديد(چه زيبا)

به گربه اي كه درون سطل اشغال

 بدنبال تكه هاي غذا ميگشت

(نه،كه به خاموش شدن سيگار

كه او در كنا من دست در دستان او)

 

نه دخترك لجباز

نه

من همچنانم

بر ويرانه هاي باور ميجويم

واپسين نگاه را

پيش از افروختن اخرين سيگار

بر من بخند

بر من بخند

 

  

 

 

 ۲.

خيال ساده ي بدنت در كنارم مينشيند

و

بودنم را ياري ميشود

چه زيباتريني وقتي كه حواست نيست

چه زيباتريني

 

به خود نيا

به خود نيا

كه زيبا ميشوي.

.

.

.

(ابان)

+ نوشته شده در 87/07/30ساعت 19:39 توسط ... |

 

اَه!!!

آدم اینقد وحشتناک!

گاهی یادش میره در اتاقشو ببنده ( و اصلا به این توجه نمیکنه که ممکنه گربه بره داخل اتاق)

خرجش از بقیه کمتره!

اتاقی که کسی جز خودش نباید بره داخلش وسایل کوهش همینجور وسطشه!

وقتی برنامه مورد علاقه ش داره پخش میشه اصلا به این توجه نمیکنه که کسی دیگه حق داره ساسی مانکن و مهدی مقدم و حمید شب خیز ببینه!

کله پاچه میخوره خاک به سر!

گستاخی رو از حد گذرونده و شکارم نمیره!

جای ماهیگیری میره کوه ( اونم با دوستاش!)

 از اینکه سر از کارای شخصیش در بیارن ناراحت میشه!  (آدم اینقدر پر رو؟!)

حاضر نیست با کسایی که ملت بدون دلیل و همینجوری باهاشون حال نمیکنن قطع رابطه کنه!

.

.

.

من نمیدونستم هیولایی به این وحشتناکی هستم

ممنون که با دلایل قانع کننده تون پلیدی منو بهم نشون دادین!

.

.

.

زیر زمینیه گناهکار!

 

 

+ نوشته شده در 87/07/30ساعت 12:38 توسط ... |

 

امشب خیلی چیزا یاد گرفتم

- دست کم چهار راه برای خوردن یه سیخ جیگر وجود داره که بهترینش روش تک تک-ترکیبیه!

- هیچ خواننده ی جلفی نداریم!

- میشه کلی بعد شام تخم آفتابگردون خورد ( به شرطی که آبلیمو بخوری بعد شام و همراه چای)

- اگه پشتت به دریا باشه هر چند جلوت یه آتیشم باشه گرم نمیشی!

- هیچوقت با دمپایی نرو بیرون!

- حتما سلام دوستاتو به فرشته ها برسون!  ( شاید همین بهونه شد جوابتو دادن!)

- ............................. ( بوم!)

 

نتیجه گیری اخلاقی:

هر کی قدرش بدونه، زندگی جام طلاست     هرکی ناشکری کنه، زندگی دام بلاست

 

زیر زمینیه خطرناک! :))

 

 

 

+ نوشته شده در 87/07/27ساعت 0:45 توسط ... |

مطالب قدیمی‌تر